ویرگول
ورودثبت نام
میخک سفید
میخک سفیدصرفا برای زخیره مطالب نوشته شده
میخک سفید
میخک سفید
خواندن ۸ دقیقه·۵ روز پیش

قسمت4

 

 

روزها پشت سر هم سپری میشد و ده روز تا عید فاصله داشتیم، بازار شلوغ تر از همیشه شده بود ،ولی مردم جزیره به رسم هر ساله چنان در تدارک سفره هفت سین نبودند، خانواده های ثروتمند و ترجیح میدادند به جای خرید سیر و سماق برای چشم و هم چشمی با مهمانانشان ،ماهی های کمیاب و پارچه رنگارنگ و میوه های بخرند که فقط همین فصل وارد جزیره میشد

خانواده های معمولی نیز هر کدام دست ساز های خودشان را به بازار می اوردند ،بلکه بتوانند لقمه ای نان سر سفره ببرند

از زمانی که مادر فهمیده بود سالار میخواهد درس بخواند دو ماهی بود که اجازه نمیداد به صیادی برود و برای تامین مایحتاج خانواده و فروش بیشتر امی جان را همراه خودش میبرد و در قسمت های مختلفی در بازار کار میکردند

کنار نجمه در حیاط نشسته بودیم و تخم مرغ های که خریده بود را رنگ میزدیم ،نجمه میگفت پدر به حامد قول داده اگر بتواند دیپلم بگیرد یکی از لنج ها را میفروشد و برای تحصیل او را به فرانسه پیش لیلی بانو، مادر بزرگشان میفرستد

صداییم در ته گلو خفه شده بود ، در سکوت به نجمه که از امکانات آنجا صحبت میکرد گوش میدادم...

قلمو را روی ظرف مسی زیر دستم گذاشتم ، با پایین ترین صدای که میتوانستم صحبت کم گفتم

_نظر خود حامد چیست؟

دروغ چرا، در ذهن خیالبافم می پنداشتم او نیز مرا دوست بدارد...

نجمه که سخت مشغول کشیدن گل روی تخم مرغ بود با سرخوشی گفت:

_حامد هنوز نظرش را نگفته، ولی معلومه که راضیه، چیزی که یحیی سالها از بابا خواسته بودو اون بدون اینکه درخواستی بکنه میتونه داشته باشه بین خودمون بمونه ،من دارم راهو برای رفتن خودم باز میکنم

_توام به رفتن به فرانسه فکر میکنی؟

چشمانش برقی زد

_فرانسه نه ،ولی تهران چرا ،بهر حال میدونم که من یه فرقی با پسر عزیزکرده بابا دارم ،یحیی بدشانسم اگه پسر زن اول بابا نبودو برادرمون بود ،حتما سرنوشتش از یه غواص تغییر میکرد ...

صدای در مانع صحبت های بیشترمان شد، روسریم را محکم تر کردم و در را باز کردم، از منظره پشت در خیره مانده بودم و هول شده بودم مادر و یحیی دستان امی جان را گرفته بودند و او به شانه های مادر تکیه داده بود، مادر که گوشه چادرش را به دندان گرفته با صدایی بلند گف :ده برو کنار دختر

باید بی خیال سوال پرسیدن همین دم در میشدم ،پا تند کردم و برای امی جان تشک پهن کردم ، او را روی تشک گذاشتند، ارام ناله میکرد، روی دست هایش زخم های سطحی بود که جدی نبود ولی یکی از پاهایش را گچ گرفته بودند ،وکمربند بزرگی نیز روی کمرش بسته شده بود

مادر نگاهی به من که خودم را در کنار تشک امی مچاله بودم کرد، به طرفم امد و مرا در اغوش کشید، از زمان های بود که دوست نداشتم سرم را از اغوشش بیرون بیاورم، مادر خسته بود و لباس هایش بوی بیمارستان و شلوغی بازار را میدادند...

ولی گرمایی که دستانش به من میداد، مرا شبیه پرنده ای میکرد که از دست شکارچی ها فرار کرده و حالا راحت میتواند اشک بریزد ،چون کسی جز او نمیداند پرنده فقط ادای شجاع بودن را در می اورد و همان جوجه لرزان است، مادر در سکوت اجازه داد خودم را خالی کنم...

با همان صدای از گرفته پرسیدم

_چه اتفاقی برایی امی جان افتاده؟

مادر اشک ها را از رویی صورتم بود با گوشه روسریش پاک کرد

_یه از خدا بیخبری از این کله گنده ها ،ماشینشو میده دست دخترش، اونم از دستش در میره میاد سمت بازار دست فروشا ،همه فرار میکنن، ولی پیرزن بیچاره پای فرار کردن نداره ،یحیی اونجا بوده بنده خدا امی رو میکشه کنار، ولی پاش می مونه زیر چرخ اگه یحیی نبود معلوم نبود چه بلایی سرش میومد ،حالام گریه نکن بیدار شه فک میکنه داره میمیره...

....

در اشپز خانه نشسته بودم و سوپ می پختم ،این حرف مدام در ذهنم تکرار میشد یحیی، جان امی را نجات داده بود، کسی که دوست کل بچگی من بود، چون از حامد بزرگتر بود و مادرش فوت کرده بود کسی چندان اهمیتی به او نمیداد ،اما امی به جای همه به او محبت میکرد،باید زمانی که دیدمش از او تشکر میکردم...

باز هم در حیاط، صدای در امروز فقط عامل استرس من بود، میخواستم در را باز کنم که خودش باز شد و محکم به دیوار خورد ،سالار به سرعت داخل امد بدون توجه به من به سمت اتاق امی دوید، حتما خبر را شنیده بود ، از گوش دادن به تنش های خانه خسته شده بودم، بیرون امدم و ارام ارام به سمت ساحل که انتهایی کوچه بود راه افتادم، تقریبا غروب شده بود و همه در تکاپو برای رساندن خودشان به خانه بودند ،چراغ لنج های نزدیک ساحل روشن شده بودوموج ها امروز ارام تر از همیشه بودند

صدای اهنگ اشنای گوشهایم را جادو کرده بود، و به سمت پیدا کردن عامل صدا رفتم،از دور دیدمش، او را میشد از موهای بلندی که تا شانه اش میرسید شناخت، نجمه میگفت همین موها باعث شده پدرشان دو بار او را از خانه بیرون کند روی سنگ بزرگی نشسته بود و ساز دهنی میزد

پشت سرش رسیدم، هنوز متوجه امدن من نشده بود...

با صدایی که فقط خودم میتوانستم بشنوم گفتم :ممنونم

ولی نشنید ،بلند ترحرفم را تکرار کردم ،غافلگیر شد و ساز از دستش افتاد ،برگشت به طرف من

_چی گفتی؟

سرم را پایین انداختم

_گفتم ممنونم ،برای نجات امی

_خدا رو شکر که حالش خوبه اون جایی مادر بوده برام

لبخندی زد

_خانوادگی عجولین، سالارم اومده بود ادرس اونی که به مادر بزرگت زده بودو میخواست ،برو تا یه شری درس نکرده

با صدایی ارومی گفتم نه ،خونه دیدمش

دور ازش روی شن های ساحل نشستم، وقتی دید بیخیال رفتن شدم بدون توجه به من به ساز زدن ادامه داد ، چرا هیچوقت انقدر با ارامش به صدایش گوش نداده بودم ،ارامش بخش تر تصورم بود؛ هوا تقریبا تاریک شده بود ولی انگار مسخ شده بودم و از موسیقی دل نمی کندم ذهنم دنبال چیزی میگشت تا ارامش را پیدا کند، قطع شدن صدا مرا از دریا به ساحل برگرداند...

از روی سنگ بلند شد و با صدای بلند گفت: کنسرت تموم پاشو برو خونتون...

میخواستم بهش بگم که من به تو گوش نمیدادم، ولی فقط گفتم باشه خدافظ...

_اوین

با شنیدن اسمم برگشتم سمتش و منتظر بودم حرف بزند

_هر وقت کنسرت خواسی بیا اسکله، پول بلیط کنسرت امروزم ،بده خیره

یه برو بابایی گفتم و راه افتادم مسیر طولانی راه رفته بودم و حالا مجبور بودم همه راه را برگردم

صدایی پایی پشت سرم بود ،مشخص بود یحیی تنهایم نگذاشته ، همین باعث میشد نترسم

دور سفره توی سکوت نشسته بودیم، مامان رفته بود تا به بابا کمک کنه شام بخوره، سالار قاشق را دست گرفته بود و فقط به وسط سفره زل زده بود...

_سالار

بهم نگاه کرد

_امروز رفتی خونه مرده چی شد؟

میترسید مامان بشنود

ارام گفت بعد شام بریم تو حیاط برات میگم و بعد بدون خوردن شام بیرون رفت

من هم غذاییم را به بشقاب سالار اضافه کردم و به سمت حیاط دویدم ،مثل مامان زیر درخت نخل نشسته بود و پاهایش را جمع کرده بود

_خب بگو ببینم چیشد دعوات کرد، تهدیدت کرد، نکنه کتکت زده؟

سرش را پایین انداخت

_نه هیچکدوم

روبه رویش روی زمین نشستم داد زدم بگو دیگه

_رفتم در خونشون در زدم خدمتکارشون اومد بیرون ،بهش گفتم به اقایی خونه بگو بیاد بیرون، بهم گفت داره نماز میخونه باورم نشد ،فک کردم داره دروغ میگه زنه رو هل دادم رفتم تو حیاط خون جلو چشامو گرفته بود مامان بفهمه سرمو میزاره لبه حوض...

_بعد چیشد دعوات شد؟

مغوم و اهسته گفت نه شرو ع کردم داد زدن ولی کسی بیرون نیومد، به سمت یکی از درای باز رفتم راس میگفت یه مردی اونجا بود که داشت نماز میخوند ،با بی عقلی تمام شروع کردم بهش فوحش دادن دست خودم نبود بخدا دست خودم نبود، حامد گفته بود اگه حقتو نگیری این جماعت میخورنش میدونستم نمازش تموم شده ولی هنوز نشسته بود و به روبه روش زل زده بود ،من احمق فکر میکردم از ترسشه حرفام که تموم شد ،برگشتم برم که دخترشو پشت سرم دیدم

تو سکوت بهم زل زده بودیم، منتظر بودم بزنه دعوام کنه ،که با لبخند رو به دخترش گفت رسم ما عرب ها مهمان داریه اونوقت تو یه لیوان ابم نیاوردی و دخترش رفت بیرون، شرمندم کرد اوین دوس داشتم زمین دهن باز کنه و منو ناپدید کنه، گفت مقصره ،گفت دخترش نادونی کرده و هر کاری لازم باشه میکنه تا جبران شه ...

چیزی برای دلداری به ذهنم نمیرسید ،او واقعا خرابکاری کرده بود فقط پرسیدم اون کی بود

_ناخدا بلوچ...

هردویمان سکوت کرده بودیم ناخدا بلوچ را همه میشناختند مرموز ترین ادم جزیره بود حتی هیچکس اطمینان نداشت ادم خوب یا بدیست، سالها پیش برای مسافرت به اینجا امده بود و دیگر هیچ وقت برنگشته بود، اکثر کشتی های تجاری مال او بود در جزیره اسم رسمی داشت،حالا سالار گندی زده بود که درست شدنی نبود دستم را روی شانه اش گذاشتم

چیزی نشده گذشت دیگه، اهی از ته دل کشید، اره میگذره ولی فقط میگذره ...

کاش یکی میزد تو گوشم کاش منو مینداخت بیرون ولی باهام مهربون نبود.....

من میرم به مامان کمک کنم امه جانو جابه جا کنه توام بیا تو ...

اون رفت و سرمو به نخل تکیه دادم و به این فکر کردم که قلب ادمها شبیه یه ترازو که انجام بعضی کارها ممکنه قلب ما رو تا مدت ها سنگین کنه.... با صدایی مادر به طرف خانه دویدم تا به بقیه کمک کنم...

 

 

بازار کارتخم مرغمادر
۱
۰
میخک سفید
میخک سفید
صرفا برای زخیره مطالب نوشته شده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید