هفتهها پشت سر هم ورق خورد. حالا من نشسته بودم روبهروی شیخ.
هر چند دقیقه یکبار برمیگشت و با تفریح مرا تماشا میکرد. میدانستم فقط به خاطر مادر حاضر شده اینجا باشد.
«شروع نمیکنی، حاج خانوم؟ منم کلی کار دارم.»
«چرا. شروع میکنم.»
دامن زردرنگم را در مشت گرفتم تا بتوانم حرفهایی را که ساعتها به زدنشان فکر کرده بودم، بگویم.
«مادر رو دوست داری؟»
«جوابشو نمیدونی؟»
«میخوام از زبون خودت بشنوم.»
مادر لب گزید. ولی من به اخمهایش توجه نکردم.
«آره بچه. دوستش دارم. همینو میخواستی بپرسی؟»
«چقدر؟»
«دوستش دارم دیگه. کم و زیادش برای تو چه فرقی میکنه؟»
«قول میدی خوشحالش کنی؟»
پوزخندی زد. «ملت میرن خواستگاری. کم کمش با ریس طایفه باهاشون حرف میزنه. مادرت منو گیر زبون تو انداخته.»
«آره. قول میدم.»
«ما ریس طایفه نداریم. ازت میخوام زودتر عروسب بگیر. عروسب خوبیام بگیر.»
«اوین...»
تشر مادر را نشنیده گرفتم. ادامه دادم:
«عروسی خوبی بگیر. مادرم لباس عروس نپوشیده. کسی براش کل نزده. مادرم تو تنهایی زندگی کرده. فقط اینا رو میخواستم بهت بگم.»
شیخ گفت: «اگه خودش راضیه، من حرفی ندارم.»
مادر سر پایین انداخته بود و دائم سرخ و سفید میشد.
«این بچه برا خودش میگه آخه. عروسی به چه کارم میاد دختر؟»
شیخ نگاهی به مادر انداخت، بعد برگشت به من: «شرط من همینه. تا سالار نیومده، عروسی رو بگیر و برو. این آخرین کاریه که برات میکنم.»
«مامان... به جای عمی که سالها با اینکه دوستش نداشتی باهاش زندگی کردی. به جای بابایی که ازش مواظبت کردی...»