ویرگول
ورودثبت نام
آذردخت حمیدی
آذردخت حمیدینویسنده و منتقد ادبی
آذردخت حمیدی
آذردخت حمیدی
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

عندر عجایب روزگار

یک لحظه بایست. درنگ جایز است. امروز چه کار کردی؟؟؟ دقیقاً مرور کن.

_از اسباب‌کشی همی خزیدم به جلسهٔ نقدِ کاوکیان داستان و تاریخکی بیهق‌گوی به گیوش جان، سنهٔ احدی و عشرین و اربعمائه نیوشیده و از جلسه، با هندزفری و کلاس آنلاین استاد، شتابان چون همان تلخ‌باد، سوار بر اتوبوس شهرک، رمیده به کلینیک دندانمپزشکی و از دندامپزشکی نیز خرامان همی جَسته به موکبت چای و با دندان چسبدار از روکش، دولیوان چای شیرین داغ نوش جان فرمودیه و بعد، پیاده‌روی در پارک و سرانجام خانهٔ اوّل، خانهٔ پدری‌ام؟

دقیقاً فهمیدی روزت چگونه گذشت؟

_بله و اکنون ساعت ۳ صبح، ماکارونیِ دم‌کشیده‌ام، سرد شده، در یخچال گذارده و گزارش روزِ خود، همی نیک می‌کتابی‌ام.

هفتصد تومن دندامپزشکی را چرا و چگونه یادت رفت بپردازی و از آنجا خارج شدی؟

جلّ الخالق.

و یک «به کجا چنین شتابان» به خودت بگوی. این همه عجله از کجا آمد؟

وضعیت فوق‌حادّ.

مادرم سگ شماست 🤔؟

استغفرالله.

این دیالوگ سمّی چه بود که نوجوانکی در جلوی موکب به عزاداران می‌گفت و یکی، یک استکان چای برایماشان می‌آورد؟

گفتم خیلی ممنون و از کیفم لیوان یکبار مثرف درآوردم و چای ریخت در آن مهماندارِ خودِ موکب.

مبادی آداب 🙏🏻

و پاکییزه و گورا بود آن چایِ دمِ غروب. نوشیدم و حالا مادرم سگ شماست را در کجای مخیّله‌ام می‌توانم گزاردن؟

گفتم پسرم قدر مادرت را بدان. هیچکی مادر نمی‌شود و مادر یک چیز دیگر است.

🪶آذردخت حمیدی

🐡 روزمرگی‌های یک مجنون

#لیوان یکبار مصرف

#سنهٔ احدی و عشرین و اربعمائه

چای
۰
۰
آذردخت حمیدی
آذردخت حمیدی
نویسنده و منتقد ادبی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید