" داهات "
به ساعت نگاه میکنم: حدود سه نصف شب است چشم می بندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم و طبق عادت کنار پنجره می روم سوسوی چند چراغ مهربان و سایه های کشدار شبگردان خمیده و خاکستری گسترده بر حاشیه ها و صدای هیجان انگیز چند سگ و بانگ آسمانی چند خروس از شوق به هوا می پرم چون کودکیم و خوشحال که هنوز معمای سبزی رودخانه از دور برایم حل نشده است آری از شوق به هوا می پرم و خوب می دانم که سالهاست که مرده ام..
قسمتی از کتاب سالهاست که مرده ام حسین پناهی
به ساعت نگاه می کنم ،حدود سه نصف شب است . از خانه ی مامان برمی گردیم و چون دیر وقت است و خوابم می آید و حوصله پختن اُملت را ندارم . بهش می گویم دمِ همون وانتی سفیدِ نگهدار دوتا فلافل بگیریم .
می گوید: اگر نرفته باشه . گفت تا سه می مونه .
دَم فلافلی پر از داربست های گونی کشیده و ریسه های پرچم مثلثی و روی زمین پراز لیوان های یکبار مصرف طلقی ...
مرد فلافلی عبوس است و از دور پیرمردی که به گدا نمی خورَد با گونی و چندتا مشمّا ، نزدیک می شود . از شیشه به داخل ماشین زل زده است. شوهرم زیر لب می گوید نگاش نکن .
نمی تونم . بغضم می گیره . حتما پول میخواد . به وانت فلافلی هم زل زده است .
نگاهم را ول نمی کند . آمده جلوتر و از شیشه یکریز دارد بامن حرف می زند . موقع حرف زدن قطرات توف اش در هوا .
و حرف هایش ؛
من دندانم درد می کند . از شهرستان آمده ام . آنجا باغ داشتم .
با لهجه و گویش لری حرف می زند .
رفت .
حالا مگر فلافل ازگلویم پایین می رود.
آمده ایم آب بخریم .
من تو ماشین ام . یک پراید جلویمان نگه داشت ، زن و مرد چاقی پیاده شدند و رفتند داخل مغازه .
پشت شیشه پرایدشان ، جمله ای است که به سختی توانستم کلمه ی آخرش را بخوانم .
تایلند رفتن کنسل شد می ریم داهات .
✍آذردُخت حمیدی
شب نوشت های خودمانی
نوشته غیر داستانی
🌿🫧🪷 @azardokhthamidi_mind