یک لحظه بایست. درنگ جایز است. امروز چه کار کردی؟؟؟ دقیقاً مرور کن.
_از اسبابکشی همی خزیدم به جلسهٔ نقدِ کاوکیان داستان و تاریخکی بیهقگوی به گیوش جان، سنهٔ احدی و عشرین و اربعمائه نیوشیده و از جلسه، با هندزفری و کلاس آنلاین استاد، شتابان چون همان تلخباد، سوار بر اتوبوس شهرک، رمیده به کلینیک دندانمپزشکی و از دندامپزشکی نیز خرامان همی جَسته به موکبت چای و با دندان چسبدار از روکش، دولیوان چای شیرین داغ نوش جان فرمودیه و بعد، پیادهروی در پارک و سرانجام خانهٔ اوّل، خانهٔ پدریام؟
دقیقاً فهمیدی روزت چگونه گذشت؟
_بله و اکنون ساعت ۳ صبح، ماکارونیِ دمکشیدهام، سرد شده، در یخچال گذارده و گزارش روزِ خود، همی نیک میکتابیام.
هفتصد تومن دندامپزشکی را چرا و چگونه یادت رفت بپردازی و از آنجا خارج شدی؟
جلّ الخالق.
و یک «به کجا چنین شتابان» به خودت بگوی. این همه عجله از کجا آمد؟
وضعیت فوقحادّ.
مادرم سگ شماست 🤔؟
استغفرالله.
این دیالوگ سمّی چه بود که نوجوانکی در جلوی موکب به عزاداران میگفت و یکی، یک استکان چای برایماشان میآورد؟
گفتم خیلی ممنون و از کیفم لیوان یکبار مثرف درآوردم و چای ریخت در آن مهماندارِ خودِ موکب.
مبادی آداب 🙏🏻
و پاکییزه و گورا بود آن چایِ دمِ غروب. نوشیدم و حالا مادرم سگ شماست را در کجای مخیّلهام میتوانم گزاردن؟
گفتم پسرم قدر مادرت را بدان. هیچکی مادر نمیشود و مادر یک چیز دیگر است.
🪶آذردخت حمیدی
🐡 روزمرگیهای یک مجنون
#لیوان یکبار مصرف
#سنهٔ احدی و عشرین و اربعمائه