ویرگول
ورودثبت نام
آذردخت حمیدی
آذردخت حمیدینویسنده و منتقد ادبی
آذردخت حمیدی
آذردخت حمیدی
خواندن ۲ دقیقه·۹ روز پیش

نعنای دشت بادها

۱. ایندفه از خانه ی کرمی اینها صدای دعوا می آمد . پسرشان بود ، همانکه در ناوگان دریایی کار می کند ، چند ماه رو عرشه هست و چند ماهِ کمتر می آید و در این گوشه ی دنج دنیا می زیَد.

دارد زن می گیرد . عروسی چطور می خواهند بگیرند ‌؟

نگران نباشم ، حقوق پسره خوب است .مادرش یکبار بهم گفت و گفت که عروسم اصلا به خانه مان نمی آید .

ما داریم از این خانه می رویم . کرمی اینها هم دارند می روند .

با صدای دادو بیدادِ پسره از خواب پریدم . دم دم های غروب خوابیده بودم .

۲. مادرم حدود یک میلیون تومان داده بود و سبزی نعنا خریده بود . سبزی هارا با چه زحمتی با پدرم پاک کرده بودند . آن روز که من خانه شان بودم و سرسفره ی سبزی پاک کردن رسیده بودم ‌. گفته بودم من فعلا کلاس دارم و پدرم گفته بود کلاس داشته باشی هم اینها به تو تعلق می گیرد و یک دسته نعنای خیلی سبز گذاشته بود روی پارچه طرف من .

آن نعنا ها ، آن نعنا هارا می گویم که بلخره پاک شدند و وقتی از اتاق بیرون آمدم ، خبری ازشان نبود ، همه شان پاک شده بودند و در حیاط خیسانده بودنشان .

هیچ نمی دانم آن ساعت ها چگونه گذسته بود ، بعد از کلاس آینلاین خواب رفته بودم و حالا نوبت شستن سبزی ها بود ‌.

چند روزبعدش که می شود چندین روز پیش از این ، به مادرم زنگ زده بودم و سراغ نعنا هارا گرفته بودم .

گفته بودم که بلخره باد نبردتشون که . و مادرم با حسرت و خنده و تعجب گفته بود که : چرا اتفاقا همّشونو باد برده . صبح که آقات رفته بود بالکن روی تخت بودن ، اما دم غروب که باز یک سری بهشون زده بود، دیده سینی ها و آبکش ها همه خالین و یکدونه نعنا هم نمونده .

گفتم : گفتم مواظب باد باشید، گفتم باد درمیاد و گفته بودم که میدانی مادر باد ها جدیدا عوض شده اند و مثل قدیم نیستند .

چند روز پیش که عروسک بزرگی را شسته بودم ، یک بند کفش تمییز به گردنش بسته بودم و از قلاب کنار پنجره آویزان کرده بودم . فردایش که خواستم ببینم عروسک خشک شده که بردارم یا نه ،سر جایش نبود .

اول فکر کردم کسی از پشت بام این خانه کوتاهها آمده و دست انداخته و آن را برداشته. ولی بعد که پایین را نگاه کردم دیدمش که افتاده پایین و در مثلث برمودای تونل نور گیریافتمش .

بله مادر من ، باد ها تغییر کرده اند و مثل قبلا نیستند ، بادها عوض شده اند و بادها دیگر دست دارند و کاری انجام می دهند .

آذردخت

#روزنوشت

شب نوشت.

🪷🌿🫧

@azardokhthamidi_mind

خانه
۱
۰
آذردخت حمیدی
آذردخت حمیدی
نویسنده و منتقد ادبی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید