هیچوقت فکرشو نمیکردم منی که واسش جونمو میدادم و هر کاری می کردم الان وقتی حتی رندوم اسمش میاد یا بحثش میفته انقدر بی تفاوت میگذرم که انگار فقط دوست ساده بودیم
تو این یک ماه مردم و زنده شدم هزار بار...کاملا بی حرکت بودم فکر می کردم واقعا می میرم یا وجود نداشته باشم بهتره...حتی وقتی فکرش هم نمی کردم تو خوابم میومد..
اما یهو به خودم اومدم دیدم وقتی پیشم بود بیشتر دلم میخواست بمیرم یا گریه می کردم منی که به زور اشکم در میومد اما اون راحت میتونست اشکمو دربیاره با اینکه خاطره خوب هم کلی داشتیم...
الان نوبت خودمه...قلبم برای خودم میتپه و خانوادم...وقتشه بلند بشم؛ قوی تر، با عشق بیشتر به خودم و از نظر اخلاقی و همه چی بهتر
هر چی از دست دادم رو دوباره سعی می کنم بهترش به دست بیارم و بقیه چیز ها رو می پذیرم و میدم دست سرنوشت و خدا