جوان ایرانی سلامممممممم
ساعت 6:45 دقیقه هوا استخوان سوز و روی زمین برف من منتظر آقای مطلق بودم آقای مطلق راننده سرویس
با صدای ترمز همیشگیش سوار ماشین شدم در حالی که چشمام خوابالو نیمه باز ،صورت شسته نشسته مقنعه کج و مانتو که نه؛ رویه آبگرمکن زمینی تنم و کیف صورتی چرخ دار که باربی روش بود روی زمین میکشیدم.

یه سلام نجویده و سوار بر پراید به سمت دانش آموز بعدی و تلنبار شدن روی هم
صدای رادیو بلند شد .در حالی که ما خسته بی انرژی با کلی فکر در مورد امتحان امروز بودیم و فکر میکردیم سخت ترین روز زندگی میگذرونیم گوینده دلخوش سرمست با صدایی بلند پر انرژی فریاد میزد :(جوان ایرانی سلامممممممم )
خب سلامو ... حالا میخوام عفت کلام داشته باشم 😂چه سلامی ۶ صبح اخه!!
بچه ها سوار میشدن ما هم در طول مسیر با اصغر اکبر اقدس که صبح بیدار شده بودند و برای رادیو پیام صوتی گذاشته بودن آشنا میشدیم. شهین خانم بعد خرید سبزی اصغر آقا کرکره مغازه کشیده و هوشنگ داره میره اداره .
ما هم به سمت مدرسه بالاخره از گوشه کنار شهر جمع شدیم و در حالی که داشتيم پرس میشدیم به خیابان منتهی به مدرسه رسیدیم که گوینده فریاد زددد :
(به خبری که هم اکنون به دستم رسید توجه کنید ستاد مدیریت بحران استان اعلام کرد به علت برودت هوا و یخ زدگی معابر مدارس با یک ساعت تاخیر شروع به کار میکنند بچه ها خوشحال باشید!! دیر تر میرید مدرسههه) و بعد دوباره جوان ایرانی سلاممممممممم.
و سکوت تلخ، چشم های از حدقه بیرون زده ما و غر غر آقای مطلق که این چه موقع اعلام کردنه اخه الان مدیریت بحران یا....
+آقای مطلق ما رو برمیگردونی؟
_ معلومه که نه برید تو مدرسه یه ساعت بازی کنید تا معلم هاتون بیاد
و صدای بلند ما برای اعتراض به شعار تبديل شد
آقا مطلق دندون هاش لق
مدرسه ، تقُ لق خواب ما ، پر پر
ترمزززززز برید بچه هاااا
صورت های درهم رفته، کشتی های غرق شده و مدرسه در سکوت و آرامش ،حیاط یک دست سفید و پوشیده با برف اولین قدم در اون محوطه و ثبت رد پا خودمون افتخار بزرگی بود.
با صدای بوق متدد ماشین پشت سریم به خودم اومدم. پشت چراغ قرمز منتظر بودم که با صدای جوان ایرانی سلام گوینده به خاطراتم رفته بودم و دوباره برگشتم امروز
دلتنگ برف دلتنگ مدرسه دلتنگ برای شنیدن اخبار تعطیلی مدرسه دلتنگ برای اینکه با ذوق بخونم آقا مطلق دندون هاش لق مدرسه تق لق خواب ما پر پر
دلتنگ برای اینکه فکر کنم که مشکلی بزرگ تر از امتحانات مدرسه وجود نداره دلتنگ برای سرخوشی و انرژی گوینده رادیو حتی دلتنگ برای نیمکت های غیر استانداردی که ساعت ها روشون غیبت کنیم و ریز ریز بخندیم دلتنگ برای کودکی دلتنگ برای شادی های واقعی و دلتنگ برای اینکه آرزو کنم دوباره بزرگ بشم....
و به یاد استاد شهریار
از زندگانیام گله دارد جوانیام
شرمندهٔ جوانی از این زندگانیام