
همه ما در زندگی دورانی را پشت سر میگذاریم که در آن نیازمند پذیرش موضوع یک رنج هستیم. معمولا این موضوع تاثیری منفی بر روان ما دارد، گرچه اگر شامل یک تحول باشد احتمالا تاثیر مثبتش کل زندگی ما را در بر بگیرد. اما اگر تاثیری منفی داشته باشد، باید آن را بپذیریم. و اگر تاثیر منفی آن فقط بهطور گذرا بر روان ماست، چه بهتر که آن را بپذیریم. اما چگونه بپذیریم؟
زندگی به رود میماند. صخرهها و موانع بلندبالا، آبشار و سقوطی که نامتناهی بهنظر میرسد، طوفان، جذر و مد، ماهیهای قرمز کوچک، کودکان با پاچههای بالازده و خندههای از ته دلشان، قایقها، ماهیگیرهایی که نفعی از ما میگیرند و شاید، فقط شاید حین صبر برای نفع گرفتن از ما در سکوت کنارمان بنشینند و حضوری را منتقل کنند و... اما نکته مهم این است، زندگی به رود میماند. در جریان، بیپایان. ما تمام نمیشویم. به دنیای دیگری میرویم.
شبی را در نظر بگیرید که در این رود در هم میشکنید. قایق شما، همراهانتان از جمله خانواده و دوستان، همه چیز همانند تکهای بدنتان از شما جدا میشوند. بله این لحظات بسیار دردناک هستند. شکستهای شغلی، مالی، درسی، عاطفی، بیماری، حتی بحرانهایی که یک جامعه و کشور را درگیر خود میکنند و شما هم بخشی از آنها هستید. که حتی بهعنوان نقطهای کوچک، ممکن است کل رنج جمعی بر شما عمود شود. اما همان لحظه که در قعر چاهی پرآب از تنهایی و محنت غوطهور هستید، شما خوابتان میبرد. صبحی دیگر، زیر نوازش گرم سپیدهدم بیدار میشوید. پایینتنه در آب، با تخته چوبی در زیر سر و دستهایتان، که شما را به نزدیکی ساحلِ یک روز جدید رسانده است.
خودتان را به ساحل برسانید. بر ماسههای نرم دراز بکشید. آفتاب چشمتان را میزند. خاطرات شب قبل و روزهای قبلتر ممکن است مثل آتشفشان در قلبتان فوران کنند. اما به حال برگردید. به الان، به اکنون، به اینجا. زندگی در جریان است و شما خواه و ناخواه همراه آن هستید. پس فرصت آن فرا رسیده که بدانید چگونه باید بپذیرید.
مشکل مالی، غم معشوق، شکست شغلی، از دست دادن یک عزیز، هر چیزی که هست. از زیر فرش درش بیاورید. نگاهش نگاه کنید. از آن فرار نکنید. چون همان موقع است که به پای شما چنگ میزند و خودش را دنبالتان میکشد. سرعت فرار را که بیشتر میکنید پشت سرتان در هوا به پرواز در میآید و سایهاش بر روی شما میافتد.
بنابراین بایستید. خوب نگاهش کنید. کنارش بنشینید. اجازه دهید دیده شود. شاید در ابتدا برایتان دردناک باشد که این گلوله بغض را از بیرون تماشا کنید. ولی این کار وزن رنج را بر نگاه عمیق شما سرشکن میکند. یقهاش را نگیرید. بهخاطر وجود داشتنش به او اهانت نکنید. درکش کنید. او بخشی از مسیر شماست.
اشکالی ندارد اگر ناراحت هستید. در خودتان هستید. زندگی تاریک شده، چیزی نمیبینید و کورمال کورمال بهدنبال راهی میگردید. یا نشستهاید و سرتان در گریبان، گریستن را به راه فرار ترجیح دادهاید. بنابراین ناراحت باشید، بهاندازهای که صلاح میدانید و البته موجب آزار خودتان و سایرین نمیشوید.
اجازه دهید غم یا حتی خشم بهدرستی ابراز شود. بله، اگر دیگران هم در حال فعلی شما نقش داشتهاند حق دارید از دست آنها عصبانی شوید. اما خشم را برای آسیب استفاده نکنید. در جای درست ابرازش کنید. مثلا آن را بنویسید یا دربارهاش با کسی صحبت کنید.
چند وقتی تنها باشید. اگر احساس میکنید تنهایی روند زندگی را فلج کرده، از یک فرد مطمئن کمک بگیرید. کسی که بتوانید در بندر عواطفش، لنگر کشتی رنج خود را بیاندازید. کسی که به شما گوش دهد. و راهی پیش پایتان بگذارد. اگر چنین کسی در دایره آشنایانتان نیست، از مشاورها کمک بگیرید. و اگر شرایطش برایتان میسر نیست، ایرادی ندارد. شاید سرنوشت در نظر گرفته که از شما فرد قویتری بسازد.
توجه: به هیچ وجه کمک دیگران را در این بحران پس نزنید. استقلال و عدم وابستگی چاقوی دو لبه هستند. کسی که از دیگران برای بلند شدن کمک میگیرد، در آینده حالش بهتر از کسی است که برای بلند شدن به روش غلط و با سماجت، خودش را زخمیتر میکند.
وقتی شکست میخوریم، بخشی از ذهن ما که با نوشخوار فکری تغذیه میکند، به دنبال جویدن تکههای مبهم پازل معما میگردد. چرا اینطوری شد؟ چگونه میتوانستم اجازه ندهم اینطوری شود؟ اگر این حرف را نزده بودم؟ اگر آن حرف را زده بودم؟ اگر رفتار دیگری داشتم؟ اگر چهره/اندام/خودرو/خانه بهتری داشتم؟ اگر پول/زیبایی/جذابیت/وقت بیشتری داشتم؟
شما در تمام آن روزها بهترین چیزی بودید که میتوانستید باشید. خوردن حسرت گذشته باعث میشود زخمها مدت بیشتری باز بمانند. این بد نیست که سهم خودتان از شکست را پیدا کنید و از آن درس عبرت بگیرید. اما نمیتوانید نسخه قبلی خودتان را، کسی که داشت تمام تلاشش را برای موفقیت میکرد، تغییر دهید. گذشته، گذشته است. خودتان را الان دریابید. شاید این تکه از یک آهنگ متعلق به Linkin park مصداق آن نسخه از شما در آن شرایط است. آن را برای نسخه قبلی خودتان باز کنید و شرح دهید:
I was by your side, powerless.
من کنارت بودم، ناتوان. (و کار دیگری از دستم بر نمیآمد جز اینکه کنارت باشم و در کنار هم آن زمان سخت را سپری کنیم. من نمیدانستم چگونه میتوانستیم جلوی شکست را بگیریم. شاید اصلا نمیشد. اما میبینی؟ هنوز زنده هستیم.)
رنج، ترس را بو میکشد. قبلا نیز اشاره کردیم که فرار باعث میشود رنجی سنگینتر را متحمل شوید. چون وقتی در کنار آن رنج ننشینید، به او حس دیده شدن ندهید، وزنش را بر شما میاندازد. اما اگر بفهمید شما او را دیدهاید، خودش را جمع میکند.
از این به بعد احتمالا با شما قدم بزند. در کنارتان بنشیند. در یک مهمانی بعد از کلی خنده، ناگهان او را بر روی میز میبینید و لبخندتان محو میشود. صبحها که بیدار میشوید در چشمهایتان زل میزند. شبها پتو را تا روی سرتان میکشد و باعث لرزش بدنتان از سردی غم میشود. اما او را سرزنش نکنید. اجازه دهید در کنارتان بماند، تا وقتی که فرسوده و ضعیف شود.
راههای مختلفی را برای سرگرمی و شروع دوباره امتحان کنید؛ مهارت، شغل، کتاب، موسیقی و... فقط برای فاصله گرفتن از مرور و بازبینی به زور متوسل نشوید. (خود من فعالیت بدنی و ذهنی شدید را بهعنوان راهی برای فاصله انتخاب کرده بودم. اما بهترین راه این بود که گاهی اوقات فقط تعمق داشته باشم؛ یعنی فکر عمیق راجع به موضوع، آنقدر که زوایای پنهان آن آشکار شود و مغزم دست از رمزگشایی بکشد.)
کمکم این شما هستید که دوباره قدرت را در دست میگیرید. روزهایی از راه میرسند که با اختیار خودتان به این رنج فکر میکنید. او نیز مثل صاحب، باعث و بانی خودش از میان رفته است.
در شرایط بحرانی خاصی که شما را به پذیرش وا میدارد، از رنج فرار نکنید. اجازه دهید در اطراف شما پرسه بزند. با او دست به یقه نشوید. فرار نکنید. در این روزها از کمک سایرین نیز فاصله نگیرید. اجازه دهید کسانی که برایتان باقی ماندهاند، دوستتان داشته باشند و دوستشان بدارید.
از انرژی استقلال خودتان برای روزهای پر از موفقیت آینده بهره ببرید و آن را برای بحرانهای روحی و عاطفی تلف نکنید. بدانید شما تنها نیستید. همه ما هرازگاهی بهطرف رنج میلغزیم و در آن فرو میرویم. اما ذات رنج این است که با درک درست شما از وضعیت، بهطور خودجوش خشک میشود.