بعضی وقتها میشینم و به این فکر میکنم که ما چطور از کنار هم رد میشیم؛
نه با چشم، با پیشفرضها.
آدمها قبل از اینکه صدای هم را بشنوند، انگار روایت آمادهای در ذهنشان دارند.
روایتی که نه از من آمده، نه از حقیقت؛
از زمزمههای پراکندهای که در گوششان نشسته و آرامآرام رنگ یقین گرفته.
عجیب است…
گاهی یک جملهی بینام و نشان،
سنگینتر از سالها همراهی میشود.
و گاهی لبخندی که از ته دل بوده،
پشت شیشهی تردید، معنایی دیگر پیدا میکند.
من بارها دیدهام
چطور میشود از دور، دربارهی دل کسی حکم داد؛
چطور میشود نیتها را با مترِ ترس اندازه گرفت؛
چطور میشود به جای پرسیدن،
تصویر ساخت.
انگار بعضیها بیشتر از آنکه بخواهند بشناسند،
دوست دارند داستان بسازند.
داستانی که در آن، قهرمان همیشه خودشاناند
و دیگری، نقش مبهمی دارد که هر وقت لازم شد
میشود کمی تیرهترش کرد.
گاهی حس میکنم
برای بعضیها، آرامش دیگری زیادی بلند است؛
مثل نوری که چشم را میزند.
و سادهترین راه این است که
به جای عادت دادن چشم،
چراغ را خاموش کنند.
نمیدانم چرا سخت است
اینکه باور کنیم آدمها میتوانند
بیحساب مهربان باشند،
بینقشه جلو بیایند،
بیمنفعت بمانند.
شاید چون خودمان
بیش از اندازه حساب کردهایم.
من اما هنوز دلم میخواهد
روزی برسد که
قبل از قضاوت، مکث کنیم؛
قبل از بریدن، بپرسیم؛
و قبل از ساختن تصویر،
اجازه بدهیم حقیقت خودش حرف بزند.
شاید آن روز،
خیلی از فاصلهها
اصلاً به دنیا نیایند.