به نامِ آزادیِ انسان،
به نامِ خاکی که از جان زاده شد،
ای افتابِ انقراضِ شب،
از مشرقِ خونفشانِ خاور بتاب!
بمبها فرو میریزند،
چنان صاعقه بر گهوارهها،
و جهان، با گوشهایی از آهن،
صدای گریهی کودک را نمیشنود.
دستهایی که صلح را امضا کردند،
خون را به جوهر بدل ساختند،
تا بر صفحهی زمین،
امضای مرگ نگارند!
اما ایران…ای پیرِ خردمندِ تاریخ،
کهنسرزمینی زاده از تندر و تسبیح،
تو را نه به زر، نه به زهر توان شکست.
از خراسان تا خرمشهر،
از اروند تا البرز،
مردمانت به خون و غرور میگویند:
«این خاک، تا شور نفس هست،
به دشمن نمیفروشیمش!»
لبانِ تفنگ را خاموش نخواهند کرد،
آنها که با تپشِ قلبشان مرز را نگه میدارند،
که هر شهید، ستارهای دیگر است
در آسمانِ بیداریِ این ملت.
نامت هنوز در دهان تاریخ میچرخد،
ای سرزمینِ خورشید و خون،
ای ایران؛
که هزاران سال از دلِ تو
تمدن چون چشمهای زلال جوشیده است.
اما باز
ابرهای آهنین
از فراز آسمانِ کودکانت میگذرند،
و بمبها
چون میوههای مرگ
بر بامِ خانهها میافتند.
گهوارهها میلرزند،
کوچهها بوی خاکستر میگیرند
و دستهای کوچکی
که باید مداد بگیرند
میان غبار
به دنبال مادرانشان میگردند.
ای جهانِ خاموش!
چگونه میتوانی
گریهی کودکی را نشنوی
که زیر آوار
نام زندگی را صدا میزند؟
چه کسانی
در اتاقهای روشنِ قدرت
نقشهی تاریکی میکشند؟
چه کسانی با لبخندِ سیاست
مرگ را به آسمانها میفرستند؟
گویی طمع
چون سایهای سیاه
بر فراز این سرزمین افتاده است؛
چشمانی که در پیِ ثروتاند
نه در پیِ انسان.
آنها
در خوابِ سلطه
نقشهی مرزها را میکشند،
بیآنکه بدانند
خاکِ کهن
با خطکشِ طمع
تقسیم نمیشود.
زیرا این خاک
تنها خاک نیست؛
خاطرهی هزاران نسل است،
نبضِ تاریخ است،
و قسمتی از جانِ مردمانی
که با آن نفس میکشند.
از دشتهای سوزان جنوب
تا کوههای سپیدِ البرز،
از کویرهای خاموش
تا جنگلهای خزر،
صدایی واحد
در رگهای این ملت میتپد«این سرزمین
با خونِ نیاکان ما آبیاری شده است.»
هر وجبش
قصهای از ایستادگی دارد،
هر سنگش
نامِ قهرمانی را در دل دارد.
اگر تندر بیاید
اگر طوفان بتازد
اگر هزار آتش بر آسمان افکنند،
باز هم
در دلِ این خاک
درختِ ایستادگی خواهد رویید.
زیرا مردمش آموختهاند
که وطن
تنها واژهای در کتابها نیست
وطن
خانهی روح است.
و آنگاه که خطر
سایه بر دیوارها بیفکند
دلها چون سپر
در برابر تاریکی میایستند.
نه برای جنگ،
بلکه برای ماندنِ نور؛
نه برای نفرت،
بلکه برای حرمتِ خاکی
که آنان را در آغوش گرفته است.
ای ایران،
ای پیرِ همیشه جوان،
ای قصهی بلندِ تاریخ اگر هزاران بار
بادهای تیره از راه برسند،
باز هم
از دلِ خاکت
خورشید برخواهد خاست.
زیرا مردمانت
آموختهاند
که وطن را
با جان نگاه میدارند.
و تا آخرین نفس
تا آخرین تپشِ قلب
خواهند گفت:
«این خانه
خانهی ماست؛و هیچ طوفانی
ریشههای آن را
از زمین نخواهد کند
ای پیرِ خردمندِ تاریخ،