
نمی دونم الان برای چی دارم مینویسم ؟ اصلا برای چی این ماشین تایپ خواستم ؟ نمی دونم تو این ماجرا فقط من تقصیر کارم یا نه ؟ شاید این یه نمایشی از قبل طراحی شده بود ، که باید به همین شکل اجرا میشد تا بیننده نهایت لذت ببره ، منم یه عروسک خیمه شب بازی این نمایش بودم . به هر حال باز دارم می نویسم شاید همین نوشتن من هم جزو نمایش باشه نمی دونم !
من عاشق بودم یا نه شاید فقط برای لحظاتی عشق حس کردم ولی چیزی رو که تو دونستنش شک ندارم اینه که ، این حس می خواستم ادامه بدم تا ابد . الانم این حس باعث نوشتنم شده . این حس از جایی شروع شد که به اصرار یکی از دوستان به اسم احمد ، به اجرای یه خواننده دعوت شدم .
یک روز صبح احمد اومد دم مغازم کتاب فروشی که داشتم ، به من یه بلیط داد گفت خوشحال میشه که امشب ساعت ۹ به آدرس بلیط بیام تا اولین اجرایی رو که مسئول هماهنگی اون بوده ببینم . قبلا با احمد خیلی صمیمی بودم ولی ، چند وقتی بود که ازش خبر نداشتم مدام کارشو عوض می کرد اون موقع ها می گفت که : شغلی رو انتخاب می کنه که آقای خودش باشه و از کسی دستوری نبینه . احمد که رفت ، داخل کتابفروشی مشغول کار و ورق زدن کتابا شدم اصلا حواسم به ساعت نبود فقط وقتی که از مغازه خارج شدم کلید خواستم از جیبم بردارم که یه قدمی بزنم و بعد دوباره بیام مغازه تا این که بخوابم .خشکی تکه کاغذ داخل جیبم حس کردم بیرون آوردم و اون موقع بود که یاد احمد افتادم بهش قول داده بودم که خودم به نمایش برسونم .سریع به ساعت نگاه کردم دیدم فقط ۱۰ دیقه به ساعت ۹ شب مونده. خیلی از خودم بدم اومد به نظرم موجود خودخواهی بودم که کسی رو که بعد مدت ها اومده پیشم اینجوری نادیده گرفته بودم سریع سوار ماشینم شدم . فولکس زرد رنگی داشتم خیلی از ماشینم خوشم میومد ( به خاطر رنگش بیشتر . اون رنگ از کودکی دوست داشتم یادآور اون موقع بود البته به خاطر رنگش در اون محله خیلی مسخره می شدم ولی اصلا برام مهم نبود فقط این مهم بود که من خوشم می اومد ازش).
با حدود ۲۰ دقیقه تأخیر به آدرس بلیط رسیدم وارد سالن بزرگی شدم احمد و دیدم سمتش رفتم احمد وقتی من و دید گفت : ببخشید اصلا حواسم نبود به تو هم بلیط دادم چرا انقدر دیر اومدی در سالن اجرا رو که بستن .
من : ماشینم خراب شد یکم دیر رسیدم وگرنه حواسم بود به ساعت که خودمو برسونم .
احمد : حالا اشکالی نداره بیا ببرمت به اجرا .
بعد سمت یکی از سالن ها رفتیم احمد سه بار به شیشه گرد در قرمز رنگی زد پیر مردی با مو و ریش بلند سفید در و باز کرد.
احمد : بلیط این آقا رو بگیر ازش اجازه بده بره داخل ، دیر رسیده .
پیرمرد : چشم اقا.
پیر مرد بلیط ازم گرفت بعد داخل شدم . سالن تاریک بود برای همین سمت صندلی ها نرفتم یکم از در و پیرمرد فاصله گرفتم و به دیوار ته سالن تکه دادم . وقتی تکه دادم متوجه نوری شدم فقط ته سالن جایی که خواننده وایساده بود روشن کرده بود و تنها جایی که نور داشت همونجا بود . با دقت خواننده رو نگاه می کردم دیدم یه لباس با دامن بلند پوشیده که روی لباس و دامن پر از نگین بود . نگین ها زیر نور می درخشیدن تا اون موقع به اینجور لباسا نگاه مسخره ای داشتم ، از نظرم زنها هم خنده دار بودن نه فقط برای اینکه این لباسارو می پوشن ، نه ، برای اینکه در خرید این لباسا حساسیت و وسواس زیادی به خرج میدادن بعدش هم فکر می کردن که با این لباسای مسخره خیلی قشنگ میشن ولی اون روز فهمیدم که زیبایی لباس به دوخت و دامن و نگین نیست بلکه به کسی که می پوشه . فقط وقتی این لباسای مسخره شایان توجه میشن که صاحب لباس زیبا باشه . درست مثل اون خواننده ، متوجه شدم که این لباسا همشون مثل هم هستن پس تاثیری تو زیبا کردن شخص ندارن ولی وقتی صاحب لباس زیبا باشه اونوقت لباس هم زیبا میشه . موهای طلایی خواننده که روی شونه ها و لباسش ریخته بود و اون چهره اشنا باعث زیبایی لباس شده بود نه برعکس . درست مثل یه قاب پر از نقش و نگار برای یه اثر هنری زیبا عمل می کرد لباس خواننده .
بعد ناگهان توجهم از لباس کم شد و به صداش توجه بیشتر کردم دلم می خواست صدای ساز هایی که همراه خوندنش نواخته میشد قطع میشد . چون صداها داشتن از زیبایی صدای خواننده کم می کردن بعد از صداش به حرف هایی که داشت می زد دقت کردم حرفاش هم قشنگ بود اصلا مات و مبهوت شده بودم ، هیچ چیزی نمی فهمیدم ، فقط وقتی به خودم اومدم که دیدم چراغای سالن روشن شدن و مردم در حال خروج از در هستن یه اضطراب شدید بهم دست داده بود که نکنه صاحب اون زیبایی ها قبل این که من ببینمش از اون هتل خارج شده باشه برای همین خیلی سریع تلاش کردم از سالن اجرا خارج بشم تا در سالن خروجی هتل دنبالش بگردم . وقتی به سالن خروجی رسیدم دیدم هیچ چهره و لباس آشنایی نمیبینم ، خبری ازش نبود . سقف پر نقش و نگار ، مردم اطراف و طرح کاشی های زمین همه و همه دور سرم می چرخید هی آدمای تکراری میدیدم تا اینکه احمد دیدم که به یکی از ستون ها تکه داده بود، رفتم سمتش .
گفتم : خواننده ای که می خوند کجا؟
احمد : اولا اسم خواننده ای که میگی سوفیا هست دوما تو که از این جور چیزا یادمه خوشت نمی اومد چی شده لابد می خوای ازش امضا هم بگیری ؟
گفتم : یه کاری کن کمکم کن فقط ببینمش می خوام باهاش حرف بزنم فقط .
احمد : منی که هماهنگی این اجرا انجام دادم با این خانم پر ادعا نتونستم حرف بزنم ، برای برنامه ریزی هم یه نماینده فرستاد که حرفاشو بهم بگه .
گفتم : یعنی هیچ راهی نیست ؟
احمد : ببین من فقط اینو از باقی همکارام شنیده بودم که این خانم بعد هر اجرا یه نیم ساعتی از مکان اجرا بیرون نمیره ، بعد نیم ساعت ، ماشین و رانندش میان دنبالش اونوقت خارج می شه ، من خودمم یه بار که باهاش حرف زدم فقط منتظر وایسادم تا ببینمش .
گفتم : پس تو هم کنارم بمون که اگه اومد بهم نشون بديش، آخه من اصلا موقع اجرا به چهرش دقت نکردم.
احمد : ببین من با این خانم قرار ۱۰ تا اجرا دیگه دارم ، این یارو هم کلا از مردم فراری و خیلی هم حساسه اصلا دوست ندارم به خاطر تو این ۱۰ تا اجرام کنسل بشه .
بعد احمد خداحافظی کرد و رفت .
منم ماشینم آوردم نزدیک در خروجی هتل خواستم الکی وانمود کنم دارم ماشینم تمیز می کنم کنار هتل ولی دیدم ماشین تمیزه برای همین رفتم سمت کافی شاپ داخل هتل که نزدیک در خروجی بود نشستم و یه چیزی سفارش دادم قهوه ای که اوردن خیلی تلخ بود برای همین الکی فقط بازی بازی میکردم باهاش .
که ناگهان دیدم زنی از دور داره میاد ولی با لباس مشکی ساده بدون دامن و نگین فهمیدم که باید سوفیا باشه خواستم از همون دور ، اول چهرشو ببینم ولی نتونستم هرکاری کردم بالاتر از سر بینیش نگاه کنم یه شرمی مانع این کار می شد هرچقدر بهم نزدیک تر میشد قلبم تند تر می زد به جایی رسیده بود که با ضربه ای که قلبم میزد کل بدنم می لرزید احساس گرما و استرس شدید می کردم نمی تونستم ازش چشم بردارم همونجوری که نمی تونستم چشماش ببینم . قهوه تلخ شروع به خوردن کردم کامل ، ولی اون موقع دیگه تلخی قهوه هم اذیتم نمی کرد انگار شیرین شده بود . از کنارم که رد شد خواستم داد بزنم بگم نرو یه دقیقه وایسا ولی باز اینم نتونستم بگم .دستش که سمت در رفت که در باز کنه از جام بلند شدم تا دوباره شانسم را امتحان کنم شاید اینبار بتونم باهاش حرف بزنم ، ولی وقتی به در رسیدم و از پشت شیشه دیدم که رو به روی ماشین من وایساده ، وقتی در را که با دستم داشتم باز می کردم ، فقط یه حرف شنیدم .
سوفیا گفت : چه زرد قشنگی......
حالا حالا ها ادامه داره و فقط برای شنیدن نظر مینویسم البته میدونم ایراد ویراستاری داره چون این کار بلد نیستم (⚠️ هشدار: این داستان حاوی مضامین روانی و تاریک است. داستان دو فرد در سه دوره مختلف که هر دوره یک داستان داره به جهت معکوس )
سوفیا گفت : چه زرد قشنگی .