یاسین عبداقی·۲ روز پیشداستان اول قسمت پنجمبرای اینکه بخوام لطف حاج محمد جبران کنم تصمیم گرفتم باهاش به مسجد برم موقع نماز کم کم دیگه عادتم شده بود و ۳ بار هر روز برای نماز به مسجد م…
یاسین عبداقی·۳ روز پیشداستان اول قسمت چهارماونجا به قدری احساس ناراحتی کردم که نخواستم سوفیا روببینم برای همین برگشتم به سمت مغازه از یه طرف از اینکه اون شب سوفیا رو باز از دور ندیدم…
یاسین عبداقی·۴ روز پیشداستان اول قسمت سوموقتی پیرمرد با سینی چایی از آشپزخانهای که با دری آبیرنگ از سالن جدا میشد آمد، گفت: «چایی رو بخور؛ این هم پول کتابات.» بعد ۱۰ تومن هم از…
یاسین عبداقی·۵ روز پیشداستان اول قسمت دومدر از دستم ول شد ، دوباره در بسته شد کل بدنم شل شده بود می خواستم بیوفتم روی زمین ولی به سختی سرپا ایستاده بودم و رفتن سوفیا رو تماشا می کر…
یاسین عبداقی·۶ روز پیشداستان اول قسمت اولنمی دونم الان برای چی دارم مینویسم ؟ اصلا برای چی این ماشین تایپ خواستم ؟ نمی دونم تو این ماجرا فقط من تقصیر کارم یا نه ؟ شاید این یه نمایش…