
در از دستم ول شد ، دوباره در بسته شد کل بدنم شل شده بود می خواستم بیوفتم روی زمین ولی به سختی سرپا ایستاده بودم و رفتن سوفیا رو تماشا می کردم .
بعد مدتی که عقلم سر جاش اومد سوار ماشینم شدم رفتم به سمت مغازه تا بخوابم .در راه همش به این فکر می کردم که امشب چم شده بود ، هر بار که فکرم به سمت عاشق شدن می رفت ، خنده مسخره الکی میکردم و می گفتم : نه بابا منو عاشقی لابد فقط صدای خوبی داشت که خوشم اومد از صداش .
الکی هی می خواستم به خودم بگم که اسمش یادم رفته ، ولی اسم اون از اسم خودم بهتر به یاد داشتم .
تا اینکه به مغازه رسیدم و در باز کردم و رفتم ته مغازه که بخوابم اونشب فقط به سوفیا فکر می کردم ، برای همین اصلا نفهمیدم کی خوابم برد کی صبح شد کی بیدار شدم . صبح بدون اختیار از صندوق مغازه پول برداشتم و رفتم بیرون . رفتم به سمت دفتر کار احمد . اون دفتر وقتی داشت می خرید من پیشش بودم . کل پول دفتر ، اون موقع میگفت: از قمار به دست آورده . دم در دفترش وقتی رسیدم منشیش نشسته بود . بهش گفتم : می خوام احمد ببینم .
منشی: یه چند دقیقه صبر کنید .
بعد در زد و وارد اتاق احمد شد بعد اومد بیرون به من گفت بفرمایید داخل .
همین که وارد اتاق شدم به احمد گفتم : یادمه دیروز گفتی ۱۰ تا اجرا دیگه باید برای خانم سوفیا هماهنگ کنی .
احمد : آره خوب گفتم مگه چیزی شده ؟
گفتم :بلیط همه اون ده تا اجرا رو می خوام .
احمد: ببین اگه باز مثل دیشب بلیط مفتی می خوای باید بگم که ندارم اون روز هم که اون بلیط دادم برای این بود که فروش نرفته بود و نمی خواستم برای اجرای اولی که مسئول هماهنگی بودم سالن خالی باشه .
گفتم : حاضرم هرچقدر که پول فروش بلیط باشه بدم. احمد ( با لحنی تمسخرآمیز ): ولی باز بلیطا از دو هفته قبل پیش فروش میشم سوفیا هم هفته ای فقط ۲ تا اجرا داره برای همین ۳ تا بلیط بیشتر نمی تونم بهت بفروشم اونم یکیش برای این هفته هست دوتای دیگه برای هفته دیگه .
گفتم : باش قیمتش چنده ؟
احمد خنده کنان گفت : ۳۰۰ تومن .
درجا پول شمردم بهش دادم احمد خیلی تعجب کرده بود ، بعد بلیط بهم داد و از دفترش بیرون رفتم. تو راه مغازه به خودم امدم بعد متوجه شدم چقدر راحت اون همه پول برای سه تا بلیط فقط برای حدودا ۶ ساعت خرج کردم . قبلا هرکس می دیدم اینجوری راحت خرج می کنه اونم برای یه خوشی اندک شبانه یا روزانه از نظرم دیوانه بود حالا خودم یکی از اونا شده بودم ولی من هنوز دلم نمی خواست به چند تا شادی و لذت کوتاه مدت بسنده باشم نمی دونستم باید چیکار کنم یکی رو میخواستم باهاش حرف بزنم درد و دل کنم تا شاید کمکم کنه برای همین رفتم به سمت خونه مش رضا دوهفته ای بود پیشش نرفته بودم .
آشنایی من با این پیر مرد بر میگشت به ۳ سال پیش زمانی که با کلی سختی امده بود دم مغازم و یه لیست کتاب بهم داد گفت اینار براش آماده کنم و ببرم دم خانشون ، من هم نتونستم قبول نکنم حرف پیرمرد و قبول کردم . بعد یه هفته که همه کتابهایش را پیدا کردم کتاب ها را بردم به آدرس خونه ای که داده بود . در زدم بعد چند دقیقه اومد و دم در ، مش رضا کتاب ها را گرفت ازم . بهم گفت : بیا داخل یه چایی بخوریم بعدش پولت بدم بهت . از در که داخل شدم یه حیات کوچک بود پر از گل و گیاه حیات با چندتا پله به سالن پذیرایی پیرمرد وصل می شد یه آب پاش فلزی زنگ زده هم پر از آب روی پله ها بود با مش رضا از پله ها بالا رفتیم وارد سالن شدیم . سالن کوچکی بود که در گوشه ای یک میز برای مطالعه با چند تا بالشت پشت میز و ۵ تا ستون از کتاب کنار میز ، طاقچه ای هم روبه روی در بود که چند تا کتاب و یک ساعت و یک عکس روی طاقچه بود . عکس، عکس جوانی های مش رضا با زن و دوتا بچش بود بعد ها مش رضا برام تعریف کرد که این آخرین عکسی بود که با خانوادش گرفته بود در آخرین سفر آنها به مشهد که در راه برگشت ماشین مش رضا از جاده خارج میشه و از دره کوچکی پایین میوفته مش رضا خودش را مقصر این ماجرا میدونست و دائم می گفت : اونا برای بیماری من به مشهد رفته بودن تا شاید امام رضا کمکشون کنه بعد من باعث مرگ اونا شدم .
آخه دکترا گفته بودن تا یک سال دیگه مش رضا میمیره ولی تو اون تصادف خانوادش مردن ولی مش رضا تا ۲۵ سال بعد هم هنوز زنده بود .
مش رضا می گفت : در این ۲۵ سال هر شب سر های خونی زن و بچه خود ، سر کاملا شکسته پسرش محتویات سرش پیدا بود ، تکه سنگ غرق خون نزدیک مش رضا و خاک خون آلود اطرافش میبینه و هنوز جلوی چشمش هستن .
هربار که این داستان میگفت این صحنه ها را هم برام تعریف میکرد و بعد از آرامش زیادش هنگامی که چشمانش را بست روی زمین خون آلود و حس دیوانگی هنگامی که چشمانش داخل بیمارستان باز کرد برام تعریف میکرد.
هربار هم که از خانوادش سوال می پرسیدم باز این ماجراها را کامل می گفت انگار می خواست با اعتراف به آرامش برسه ولی نمی تونست و دائم احساس عذاب میکرد .
ازش یک بار موقعی که باز ماجرا رو برام تعریف می کرد پرسیدم لابد هنوز از مرگشون خیلی ناراحتی.
ولی مش رضا گفت : نه اتفاقا خیلی خوش حالم چون دیگه دلواپسی ندارم بعد مرگم اون بدبختا باید چیکار کنن و چه غمی برای نبود من باید بکشن . الان می دونم که جاشون خیلی خوبه حتی الان به راحتی می تونم بمیرم ، ولی تنها ناراحتی من از دو چیزه یکی اینکه خداوند بزرگ چرا ، چرا منو از خودکشی منع کرده و چرا خودش حداقل من را نمی کشه تا باز به اونا برسم و از عذاب رها بشم .
تنها ناراحتی پیرمرد همین بود که چرا مرگ به سراغش نمیاد عقیده داشت که خدا برای این حضرت مرگ براش نمی فرسته که تمام عذاب گناهاش را در این دنیا ببین و پاک به دنیا دیگه بره یک بارهم بهش گفتم : اگه انقدر دنبال مرگی عذاب یه گناه به دوش بگیر و خودتو بکش .
ولی مش رضا گفت : این گناه مثل گناه حضرت آدم عذاب و محرومیتی هزاران ساله داره .
چیزای دیگه ای که باز بعدا از مش رضا فهمیدم یکی این بود که تو محل از مردم پول جمع میکنه برای کمک به نیاز مند ها و درآمدش هم از اموزش قرآن و خوندن قرآن تو مراسم ها بود و دیگری این که مش رضا انگار درویش بوده ، چون چند بار گفته بود خیلی دلش می خواد مثل دورانی که با پدرش به خانقاه می رفته و آرامش و نزدیکی خدا رو حس می کرد دوباره بتونه به خانقاه بره ولی با آسیبی که پاهاش داخل تصادف دیده بود نمی تونست زیاد راه بره راه رفتن عذابش میداد.
حالا حالا ها ادامه داره و فقط برای شنیدن نظر مینویسم البته میدونم ایراد ویراستاری داره چون این کار بلد نیستم (⚠️ هشدار: این داستان حاوی مضامین روانی و تاریک است. داستان دو فرد در سه دوره مختلف که هر دوره یک داستان داره به جهت معکوس )