ویرگول
ورودثبت نام
یاسین عبداقی
یاسین عبداقییه سری داستان هایی داخل ذهنم دارم مینویسم تا یکی نظر بده .
یاسین عبداقی
یاسین عبداقی
خواندن ۶ دقیقه·۴ روز پیش

داستان اول قسمت سوم

وقتی پیرمرد با سینی چایی از آشپزخانه‌ای که با دری آبی‌رنگ از سالن جدا می‌شد آمد، گفت: «چایی رو بخور؛ این هم پول کتابات.» بعد ۱۰ تومن هم از جیبش شمرد و داد و گفت: «این هزینه این‌که کتاب‌ها رو براش آوردی.» بعد ازم خواست هر دو هفته بهش سر بزنم تا لیست کتاب‌های بعدی را بگیرم. منم قبول کردم. تا ۲ بار اول ۱۰ تومن می‌گرفتم، اما بعد آشنا شدن، فقط پول کتاب‌ها را می‌گرفتم.

چند وقتی بود پیرمرد کتاب نمی‌خواند؛ برای همین بهش سر نمی‌زدم تا آن روز که بعد خروج از دفتر احمد، تصمیم گرفتم برم پیشش و کمک بخواهم. در خانه‌اش زدم؛ مش رضا آمد و در را باز کرد: «به به، چه عجب یه سری به این پیرمرد تنها زدی! دلم پوسیده بود. بفرما داخل، حالا یه چایی بخوریم.» داخل حیاط شدم؛ سرسبزی حیاط کم شده بود و آب‌پاش کاملاً زنگ‌زده. وقتی مش رضا چایی آورد، کل ماجرا را براش تعریف کردم.

مش رضا خنده‌کنان: «لابد می‌خوای بدونی عاشقی یا دیوونه‌ای؟»

گفتم: «دقیقاً.»

مش رضا: «تو عاشق شدی. عقلت سال‌ها حاکم این قلبت بود؛ حالا بعد سال‌ها قلبت بیدار شده و کرکره عقلت را پایین داده. عقلت داره تلاش می‌کنه دوباره حاکم بشه، اما این تویی که باید تصمیم بگیری کدومش باشه. ولی از این‌که جفتشون با هم حاکم شن بترس؛ چون اون‌جوری دست‌به‌دست هم می‌دن که تورو نابود کنن.»

گفتم: «مش رضا، من حاضرم تا آخر عمر قلبم حاکم باشه. حس خیلی قشنگیه که دارم تجربه می‌کنم، ولی عقلم هی بهم می‌گه زیاد منطقی نیست. آخه من با کسی که اصلاً کامل منو نمی‌شناسه – منم نمی‌شناسمش – با کسی که بالاتر از بینی‌اش ندیدم و نمی‌دونم اصلاً چشم داره یا نه، چجوری خودمو بهش نزدیک کنم؟ چجوری از حسم بگم؟»

مش رضا: «تو که اینا رو می‌گی، پس چجوری عاشقش شدی، نشناخته؟»

گفتم: «نمی‌دونم، ولی وقتی برای اولین بار دیدمش، خیلی برام آشنا بود. حتی اسمش رو نمی‌دونستم، ولی حس می‌کردم خیلی وقته عاشقشم و می‌شناسمش، ولی نمی‌دونم کی و کجا. پیرمرد تنها زدی! دلم پوسیده بود. بفرما داخل، حالا یه چایی بخوریم.» داخل حیاط شدم؛ سرسبزی حیاط کم شده بود و آب‌پاش کاملاً زنگ‌زده. وقتی مش رضا چایی آورد، کل ماجرا را براش تعریف کردم.

مش رضا خنده‌کنان: «لابد می‌خوای بدونی عاشقی یا دیوونه‌ای؟»

گفتم: «دقیقاً.»

مش رضا: «تو عاشق شدی. عقلت سال‌ها حاکم این قلبت بود؛ حالا بعد سال‌ها قلبت بیدار شده و کرکره عقلت را پایین داده. عقلت داره تلاش می‌کنه دوباره حاکم بشه، اما این تویی که باید تصمیم بگیری کدومش باشه. ولی از این‌که جفتشون با هم حاکم شن بترس؛ چون اون‌جوری دست‌به‌دست هم می‌دن که تورو نابود کنن.»

گفتم: «مش رضا، من حاضرم تا آخر عمر قلبم حاکم باشه. حس خیلی قشنگیه که دارم تجربه می‌کنم، ولی عقلم هی بهم می‌گه زیاد منطقی نیست. آخه من با کسی که اصلاً کامل منو نمی‌شناسه – منم نمی‌شناسمش – با کسی که بالاتر از بینی‌اش ندیدم و نمی‌دونم اصلاً چشم داره یا نه، چجوری خودمو بهش نزدیک کنم؟ چجوری از حسم بگم؟»

مش رضا: «تو که اینا رو می‌گی، پس چجوری عاشقش شدی، نشناخته؟»

گفتم: «نمی‌دونم، ولی وقتی برای اولین بار دیدمش، خیلی برام آشنا بود. حتی اسمش رو نمی‌دونستم، ولی حس می‌کردم خیلی وقته عاشقشم و می‌شناسمش، ولی نمی‌دونم کی و کجا. حس می‌کنم هزاران ساله دنبالشم، ولی بهش نرسیدم. یه چیزایی می‌خواد به یادم بیاد، ولی نمی‌دونم چی.»

مش رضا: «ببین، مطمئن باش خدا همه‌چیز رو برات درست می‌کنه. اون قشنگ‌ترین نمایش ممکن رو برات شکل می‌ده. ازش ناامید نشو و قدرتش رو کم ندون. من یه بار به قدرت خدا شک کردم و نتیجش شرمندگی کل عمرم شد. تو این اشتباه نکن. اون اگه کاری کرد که تو یک بار از دور ببینیش، حتماً کاری می‌کنه که بارها از نزدیک ببینیش. حالا سریع‌تر برو سر مغازه‌ات؛ عشق خیلی خرج‌بر داره، تو هم باید آماده بشی برای ۳ دیدار دیگه‌ات.»

از مش رضا خداحافظی کردم و رفتم. پیرمرد حالش زیاد خوب نبود؛ با ناراحتی و دلشوره صحبت می‌کرد. در راه مغازه همش از خودم می‌پرسیدم چرا مش رضا ازم می‌خواد انقدر پست رفتار کنم؟ آخه چجوری دل ببندم به یه سری خوشی اندک، به از دور تماشا کردن سوفیا، در حالی که عقلم می‌گه می‌شه از نزدیک هم تماشاش کرد؟ چجوری قانع باشم وقتی می‌دونم برای خدای مش رضا کاری نداره همین الان بهش برسم؟ اصلاً خدایی که مش رضا می‌گه، می‌خواد منو به سوفیا برسونه یا نه؟ از کجا معلوم عذاب‌دادن من نبوده؟ شاید این نمایش فقط برای سرگرمی کسی باشه که آخر کارم براش مهم نیست. مش رضا چند بار گفته بود هر کار خدا هدفی داره، اما الان تمامی کارهای زندگیم بی‌معنی و عذاب‌آور شده و نمی‌دونم از اینجا به بعدش چجوریه.

داخل مغازه به ساعت و روز بلیط‌ها دقت کردم: نزدیک‌ترین اجرا برای فردا ساعت ۹، باز در همون مکان.

از آن روز فقط منتظر گذشت زمان بودم، اما این اتفاق نمی‌افتاد تا وقتی فکر سوفیا می‌رفتم؛ آن‌وقت زمان شروع به حرکت می‌کرد. شب با فکر سوفیا به خواب رفتم و نفهمیدم چجوری خوابم برد، اما صبح که بیدار شدم، پیش خودم گفتم باید یه دسته‌گل برای سوفیا بخرم؛ شاید واقعاً خدای مش رضا کارمو درست کنه و با دسته‌گلی که بهش بدم، بیشتر به عمق عشقم پی ببره. ساعت ۷ مغازه را بستم و مشغول حاضرشدن شدم تا برم دسته‌گل بخرم. نمی‌دونم چرا دسته‌گل آبی خریدم؛ حسم بهم گفت رنگ نزدیکی به سوفیا باید بشه. این‌بار ۲۰ دقیقه زودتر رسیدم، اما باز به دیوار ته سالن تکیه دادم و از ته سوفیا را دیدم. از نظرم کارم خیلی مسخره بود که باز آمده‌ام از دور ببینمش، اما همین که وارد صحنه شد، نظرم عوض شد. این‌بار چشمم را بستم و فقط صداش را گوش کردم؛ انگار روحم را نوازش می‌کرد.

اجرا که تمام شد، سریع با کلی استرس رفتم سمت ماشینم تا بیارمش دوباره جلو در خروجی. فقط برای این‌که یاد داشتم از رنگ ماشین خوشش آمده، گفتم اگه حرف مش رضا درست باشه، شاید وقتی بفهمه صاحب ماشین با اون رنگ منم، بیشتر خوشش بیاد. برای همین روی صندلی روبه‌روی هتل (در آن‌طرف خیابان) نشستم و منتظر شدم. همین که از در خارج شد، باز با همون پیراهن سیاه بود. احساس کردم نفس به سختی می‌کشم؛ می‌خواستم داد بزنمش، صداش کنم، اما هرچه سینه‌ام را از هوا پر می‌کردم، کافی نبود. فقط تونستم دهنم را باز کنم. از دور چهرش را باز نتونستم ببینم؛ فقط دیدم نگاهی به ماشینم کرد و بی‌تفاوت این‌بار سوار ماشینش شد.

روی صندلی افتادم و به خودم می‌گفتم: «چرا خدا کاری نکرد برام؟ چرا نذاشت حرف بزنم؟ من می‌خواستم داد بزنم، ولی نتونستم. چرا؟»

با کلی ناراحتی سوار ماشین شدم و رفتم سمت مغازه‌ام. پیش خودم می‌گفتم حتماً دفعه بعد درست می‌شه؛ شاید دارم امتحان می‌شم. تا اجرای بعد (هفته بعد) اصلاً گذشت زمان برام منطقی نبود؛ ثانیه‌ها دقیقه شده بودند، دقیقه‌ها ساعت. خورشید و ماه می‌آمدند و نمی‌رفتند؛ انگار منتظر بودند تا آخر نمایش را ببینند بعد بروند.

باز زمان اجرا رسید. بی‌اختیار دسته‌گل خریدم، کلی هم پول برای لباس و عطر کردم که اگه منو دید، به نظرش خوب برسم. تو عمرم یاد ندارم مو شانه کرده باشم، اما به خاطر او، یک ساعت جلو آینه مغازه مثل آدم‌های دیوانه با موهام ور رفتم. اما وقتی رسیدم، احمد را دیدم. آمد پیشم، ۶۰ تومن داد و گفت: «اجرای بعدی کنسل شده.»

گفتم: «چرا؟»

احمد: «زنیکه دیوونه فکر کرده همه دنبالشن؛ همه انگار می‌خوان بهش آسیب بزنن.»

گفتم: «مگه چی شده؟»

احمد: «می‌گه انگار یکی همش دنبالشه؛ یه ماشین مشکوک هی می‌بینه. می‌ترسه نکنه خیالاتی براش داشته باشن. زنیکه واقعاً دیوانه‌ست.»

گفتم: «پس واقعاً مردم دیوونه شدن.»

همین الان که باز این حرفمو دارم می‌نویسم، همون احساس اول را دارم؛ قلبم به شدت می‌لرزد، فشار به قفسه سینه‌ام می‌یاره ، مشت می‌زند تا راه فراری پیدا کنه و خفه‌ام کنه. اما من فقط آن حرف را از روی عقل زدم که به من شک نکنه احمد،به نظرم کار منطقی کردم.

داستاننویسندگیزردکافه
۵
۰
یاسین عبداقی
یاسین عبداقی
یه سری داستان هایی داخل ذهنم دارم مینویسم تا یکی نظر بده .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید