
من هنوز توی ذهنم دارم مامانم رو "درست" میکنم.
هنوز دارم میگم که باید اینجوری باشه یا کاش اونجوری میبود.
یهو به خودم که میام میبینم باز نشستم دارم این اراجیف رو بهم میبافم.
من هنوز دست برنداشتم ازینکه اگر مامانم اونجوری بود من هم فلان جور میشدم.
اگر بابام بهمانجا من رو تایید میکرد من الان توی فلان کار اعتماد به نفس داشتم.
جاهایی که تو بچگی و نوجوونی تایید گرفتم الان با اعتماد کامل انجامشون میدم. حتی اگر اشتباه هم بکنم اونقدرها برام مهم نیست و میتونم به خودسرزنشی ختمش نکنم
اما این رو میدونم همهی این تکلیف روشن کردنها و کاشها عباراتی بیش نیستند و واقعیت طور دیگهایه.
واقعیت پذیرشه. خصوصا اعضای خونواده علیالخصوص پدر و مادر که جدای مسائل عاطفی خیلی تاثیرگذارن؛ به همین شکلی که هستند اما با تنظیم رابطه و فاصلهی خودم باهاشون.
آره راحتتره که اونها هم در مسیر تغییر باشن تا من ساختن مسیر جدیدم آسونتر و هموارتر بشه. اما نیستن و من نمیتونم اونها رو مجبور به کاری بکنم.
من باید مسیر خودم رو برم و تا وقتی که مسیر جدید کمکم رخ نشون نده من احساس دوری از اونها دارم و همین احساس برام ناخوشاینده و گاهی سخت میشه.
به همین دلیل ذهنم بطور خودکار شروع کرده بود به ساختن خواستهش. یعنی اصلاح و راس و ریس کردن مامان و بابام.
البته این دو نفر چون نزدیکتر از بقیهن بیشتر در بوتهی جرح و تعدیل قرار میگیرن وگرنه دیگران هم به زعم ذهن من ازین قاعده مستثنی نیستن.
انگار همه باید درست بشن یا بهتر بگم اونطور بشن که من میگم تا من بدون این که بخوام جدایی از اونها رو تجربه کنم رشد کنم.
من این روزا خیلی بیشتر سختمه با مامانم حرف بزنم. چون نمیتونم اونطور که میخوام حرف بزنم یا حرفهایی رو که دلم میخواد بگم.
هر بار که باهاش صحبت میکنم جداشدنم رو ازش بیشتر حس میکنم. [اتفاقی که میباید دو دهه پیش میافتاد و نیوفتاد.] این هم بیشتر به این دلیله که من هنوز جایگاه واقعیم رو پیدا نکردم. هنوز به خودم و حسهام مسلط نیستم. گاهی اوقات هیچ حرفی ندارم باهاش بزنم.
اگر هم حرفی میزنم مثل گذشته دربارهی دیگران و اظهارنظرهای کِشمَنی راجع به آدمهاییه که هیچ تاثیری جز تاثیر توهمی و اغلب اشتباه در ذهنمون ندارن.
آره من هنوز از مامانم طلبکارم. طلبکار یادگرفتن کارهایی که اون خودش هم بلد نبوده و نیست.
من هنوز طلبکار بابامم. طلبکار تأییدها و حرفهایی که من میخواستم بشنوم و اون بلد نبوده و نیست که بهم بده.
واقعا من طلبکار چی از کیام؟
حالا که تو این مسیر یادگیری داره بهم فشار میاد طلبکاریم زده بیرون که اگر اونا بهم یاد میدادن من الان مجبور نبودم اینقدر سرگردونی و بلاتکلیفی و فشار تحمل کنم.
خب نکن جانِ دل! تحمل نکن! به سیاق دیگران زندگی کن! اصلا دیگران چرا؟ به سبک گذشتهت. درسته اونهم چندان گل و بلبل نبود اما ازین مسیر راحتتر بود. چون حداقل اون رو بلد بودی.
حالا که خواستی "اون" نباشی پس باشعور و شرافتمندانه "این" باش!
البته همیشه راه گذشته بازه و میتونی برگردی چون اون راه رو خوب بلدی. الانم که باتجربهتر میتونی گذشته رو پی بگیری. باورپذیرتر میتونی دروغ بگی. قربانی بهتری میتونی باشی. و...
اما اگر میخوای تو این مسیر بمونی پس سرت رو بالا بگیر و ادامه بده.
خواستی غُر بزنی؛ بزن! خواستی مشت به دیوار بکوبی؛ بکوب! خواستی فحش بدی؛ بده! اما یا در تنهایی یا در برابر کسی که بدونه همهی اینا کشکه و ذرهای به خاطرشون تحویلت نگیره. اما بعد خوب گوشِت رو بگیره و بپیچونه به سمتی که باید بری.
حالا با همهی این احوالات حواست به مسیرِ اکنونت باشه و سعی کن هر روز اون قِر و قَمبیلات رو کمی کمترشون کنی. چون در طولانیمدت باعث میشن به خوددلسوزی و قربانیبازی بیوفتی که استعدادش رو کم نداری. حواست باشه که خودت این مسیرِ جدید رو انتخاب کردی چون اون قبلی به شدت آزاردهنده و غیرقابلتحمل شده بود.
و حواست به این هم باشه که خودت رو با کسی مقایسه نکنی. چون این لَقلَقههای ذهنی از مقایسههای ریز و دیدن صورت زندگی آدمایی پا میگیرن که نه ربطی به تو دارن و نه تو از درون اونها خبر داری.
خلاصه من هرچه شرط بلاغ است با تو گفتم
تو هم خواستی پند گیر نخواستی ملال
همینه که هست!
اصلا هرچی به ما چه!