
عصر هنگام است. پلکهایم را به آرامی میگشایم. از خواب بیدار میشوم. بزاق دهانم را قورت میدهم و خشکی گلویم را حس میکنم. در تنم گرفتگیای احساس میکنم. گمان میکنم به خاطر این است که روی میز به خواب رفتم. سرم را بلند میکنم و با خود میگویم:
«این خلسهی بعد از خواب برای چیست؟»
سرم سنگینی میکند. دیوارهای اتاق را میبینم که در کاغذدیواریهای پوستپوستشده محصورند. دندانهایم را چنان بر هم میسابم که دیگر صدای آونگ ساعت را نمیشنوم. سقف دهانم میخارد. دستم را به داخل دهانم میبرم و با ناخن سفت لمسش میکنم. بیرون که میکشمش، چند تکه چیز لزج خونآلود را بینشان میبینم. به ساعت نگاه نمیکنم.
«فکر کنم کاری داشتم. یک کار فوری. اما چه بود؟»
به میز خیره میشوم. دیگر چشمانم سو گرفته است. برگهی روی میز به چشمم میخورد و ادامه میدهم:
«آه... فهمیدم! یادداشتی که قرار بود ترجمه کنم. گندش بزند. چرا خوابیدم؟ حالا چطور کار را تمام کنم؟ فردا باید ترجمهی یادداشت را تحویل دهم.»
گمان میکنم اخراجم کنند. خندهای یکوری میزنم و دستم را روی دهانم میگذارم. اما برای چه؟ دستانم را که میبینم، سریع آن را مثل موجودی پست از دهانم دور میکنم. با چشمانی تنگ و صورتی عبوس به برگه خیره میشوم و با همان حالت چهره به دستانم.
چقدر شبیه اند.
لبم را بین دندانهایم احساس میکنم و به اندک خونی که از لبم سرازیر میشود، مینگرم. اما به آن توجهای نشان نمیدهم. به در نیمنگاهی میاندازم. انگار که بخواهم از زندانی که خودم ساختم، بیآنکه کلیدش را داشته باشم، رها شوم. گویی ماری از جنس خشم دور قلبم حلقه زده است. خم میشوم و دستم را با غضب روی میز میگذارم و بلند میشوم. با قدمهای بلند و سریع دور میز میچرخم. پاهای برهنهام را روی پارکتهای کف خانه میگذارم و صدای تلپتلپشان در خانه میپیچد. به راست میروم و میگویم: «آخر الان چه کنم؟»
باز میگردم و ادامه میدهم: «مگر مهم است؟ چه اهمیتی دارد؟»
و همینطور از راست به چپ و چپ به راست در حرکت هستم. پاهایم سست شده است. میایستم. خیره میشوم. اما نمیدانم به کجا؟ چشمانم تنها سیاهی میبیند. دیگر به دور میز نمیچرخم، بلکه به دور خود میچرخم. هی میچرخم و تقلا میکنم تا کمی، ذرهای از وجودم را درک کنم. کف پاهایم سوزی مبهم حس میکنم و مرا خودبهخود حرکت میدهد و به سوی پنجره میکشاند. پنجره رو به روی میز است. سفیدی جانکاه برگهی یادداشت روی میز چشمم را براق میکند.
قلمم به حالت مورب بر روی آن رها شده است و جوهرهای باقیماندهاش میز قهوهای را کثیف میکند. اما دیگر از آن دلشوره خبری نیست. محو شده است. پردهی تیره را کنار میزنم. پرتوهای آبی از پنجره عبور میکنند. اکنون که فکر میکنم، با خود میگویم که چطور در این تاریکی توانستم آنقدر تند قدم بزنم. به شیشههای بخار کرده نگاه میکنم. پنجره را باز میکنم و به پهنهی آسمان خیره میشوم. انبوهی از ابرهای تکهپارهشده را میبینم که از شکافهای آن روشنایی رخنه میکند. مثل امید. ولی این روشنایی از من فرسنگها دور است. با این حال خودم را مثل حشرهای مزاحم در آتش این نور میاندازم. اما ابرها میآیند و آن شکاف را پر میکنند. انگار که بگویند: «لیاقتش را نداری.»
مکث میکنم. در یک آن نگاهم را به پایین میکشانم و به یادداشت نیمهکاره مینگرم. دوباره چشم به آسمان میدوزم. صدای باران بر چترهای رهگذران طنینانداز میشود. میگویم: «بیا بشین و لااقل نیمی از کار را تمام کن، شاید بهت فرصتی دهند.»
و صدایی در سرم پاسخ میدهد: «نیمی از کار؟ برای چه؟ خودت را فریب نده احمق. که چه بشود؟ آهان! میخواهی بروی و بهشان بگویی که خوابت برده؟ چه نبوغی. چه ایدهای. به به، به این فکر. وای از این کودن بودنت رذل.»
دستانم بر لبهی پنجره میلرزد. باز شروع به راه رفتن میکنم و قدمهای سنگینم را بر زمین میکوبم. دوباره بر روی میز مینشینم و قلمم را بلند میکنم. واپسین بندی که ترجمه کردهام، جوهر کثیف کرده است. تنها یک جمله از آن معلوم میشود. قلمم را سفت در دست میفشارم. در این لحظه فقط این را متصور میشوم که قلم را محکم بر زمین بکوبم یا از وسط به دو نیمش کنم. اما به آرامی رهایش میکنم و قلم روی شیب میز سر میخورد و بر زمین فرو میافتد. هنگامی که قلم افتاد، چشمانم را بستم و بدنم را به یک طرف پیچاندم. انگار که از چیزی ترسیده باشم. خم میشوم. قلمم را دو نیم شده میبینم. مثل همیشه به آرامی رفتار کردم، اما باز هم قلم آسیب دید، خرد شد!... نه، من خرد شدم.
با چشمانی آشفته، نگاههایی پراکنده به اطراف اتاق میاندازم. پاهایم را بر پایهی صندلی تکیه میدهم. سرانجام نگاهی لرزان به ساعت میاندازم و از شدت سکوت گوشم سوت میکشد. طوری که انگار آونگ ساعت هم متوقف شده است. و سریع نگاهم را برمیگردانم سوی پنجره.
باد سردی میوزد و بدنم را به رعشه میاندازد. میخواهم پنجره را ببندم اما بازتاب!... بازتاب کسی را روی شیشه میبینم. مردی با گونههای کمی فرورفته و چشمانی که سفیدش بیشتر زرد مینمود و سیاهیش قدر یک نخود. بیمار نیست با این حال کاملاً خسته است. چشمانم به چشمانش دوخته شده. سفت دستانم را میفشارم. خواستم که تفی بیندازم اما آنقدر دهانم خشک بود که نتوانستم. او است که مرا تماشا میکند. با انزجار. انزجار!... ناگهان سکوت با صدای آونگ میشکند و من به سرعت پنجره را میبندم و پرده را میکشم. به پردهی سیاه که نگاه میکنم، در آن سیاهی لکهای قرمز میبینم. پاهایم دیگر توان ایستادن ندارد و پرت میشوم روی صندلی. صورتم را با دستانم میپوشانم. بوی فساد حس میکنم. نگاهی به دستانم میاندازم و چرکهای خون را بر آن میبینم. کدامشان کثیفتر است؟
کمرم تیر میکشد و سرم زقزق میکند. پلکهایم را بیخواست خودم بر روی هم میگذارم. گویی چیزی سنگین بر رویش آویزان است. ناگهان چشم باز میکنم و روی مبل کهنه و مندرس کنار میز، همان مرد را میبینم. به در نگاهی پرسان میاندازم و از مرد میپرسم: «چطور آمدی داخل؟»
از این سوال بهتم میزند.
مرد پاسخ میدهد: «نشستن روی مبل به این سختی است؟»
سر تا پایش را برانداز میکنم. مردی با خط چانه و درست با همان چشمان زرد اما نه زشت. دیگر آن را آنقدر زشت نمیبینم، بلکه اکنون گمان میکنم مردی است قد بلند با چهرهای متناسب.
«چه میخوای؟»
سکوت میکند.
«جواب بده! بگو چرا آمدی اینجا؟»
«باشد. ولی اینجا من هیچ نمیخواهم. اینجا تو هستی که دنبال چیزی هستی.»
«من؟»
«آره.»
«همه چه چیز میخواهند. من هم آن را میخواهم.»
«همه؟»
«آره. همه.»
«خب همه چه چیز میخواهد؟»
«مرا مسخره میکنی؟ مگر میشود ندانی همه چه چیزی میخواهند؟»
«میدانم.»
«پس چرا میپرسی؟»
چند دقیقهای به هم خیره میمانیم و سرانجام اختیارم را از کف میدهم داد میزنم: «آره من شادی میخواهم. شادی! همه دنبال شادی هستند. همه! بلااستثنا. تمام مردم.»
با چشمان نافذش پاسخ میدهد: «همه؟ تمام مردم؟»
«انقدر حرفام رو تکرار نکن!»
«تکرار؟»
«خفه شو. تمامش کن میفهمی؟ دیگه بسه. فقط بگو کی هستی؟ چطور آمدی؟»
«چیو تمام کنم؟ اینجا تو هستی که به همه چیز پایان میدهی نه من.» و نگاهی به دستانش میاندازد و ادامه میدهد: «حالا بگو چه چیز را میخوای تمام کنی؟»
«من... من میخواهم همه چیز، هر چیز تمام شود.»
باز سکوتی دهشتناک سایه میاندازد.
«نه... شاید هم میخواهم خودم تمام شوم.» سرم را بین دو دستانم قرار میدهم انگار که بخواهم مویه کنم اما نمیتوانم. دریا چشمانم خشک شده است.
«یادداشت را میخوای چه کنی؟ شاید میخواهی یادداشت نابود شود؟» و با تمسخر ادامه میدهد: «هه! معلوم است که این را نمیخواهی. قلم را شکسته رها کردی. اگر نمیخواهی او هم از تو بیزار شود برش دار. هر چند که بر نمیداری. میترسی؟ مگر نه؟ فکر میکنی که میتوانی یادداشت را تمام کنی؟»
دستم روی برگه میگذارم. عرق سرد از دستم چکه میکند و روی یادداشت فرو میافتند.
مرد میگوید: «که این طور... میخوای چه کار کنی. خوب فکر کن. چیو میخوای تمام کنی؟ شاید تمام مشکلاتت از همین برگهی چرکین نشأت میگیرد.»
برگه در دستانم تکهپاره میشود. اول به دو نیم و بعد به دو نیم دیگر. اکنون مشتی برگهی تکهپارهشده در دست میفشارم. مثل قلبم. بر صورت میمالمشان و میگویم: «دردت آمد؟» و از جانب او پاسخ میدهم: «البته که دردت آمد.»
برگه از لابهلای انگشتان تکیدهام آب میشود و روی زمین چکه میشود. پایین را نگاه میکنم. نیست. اگر روی زمین نیست پس کجاست؟ اگر بین ابرها نیست پس کجاست؟
مرد میگوید: «وقتش شد. رئیست. میشنوی؟»
صدای برخورد پاشنهی کفشهای چرمش است. گویی مرا زیر پا له میکند. شلنگ انداز قدم میزند و میگوید: «تپ. تپ.»
آونگ بانگ میزند: «تیک. تاک.» و چشمم را به چپ و راست میکشاند.
در قهوهای دهن باز میکند: «تق. تق.»
«کیست؟»
«منم.»
در را میگشایم. صدای زوزهی لولای در را میشنوم که انگار برایم مرثیه میسراید.
رئیس مردی توپر با گونههای سرخ. گرد گرد. به سمت مرد میگوید: «سلام.»
«مگر تو میبینیاش؟»
«که را؟»
و مرد بلند میشود و از در خارج.
«خوبی؟»
«خوبم؟»
به میز نگاه میکنم، سیلهی دوات میگوید: «چه منجلابی؟»
«گفتم حالت خوب است؟»
«من؟»
«پس کی؟»
و مویهکنان پاسخ میدهم: «مرا ببخش. ببخش! ببخش!...»
رئیس بهتزده با نگاهی شگرف چشمش را به من میدوزد: «چرا؟ چه شده؟»
«یادد... یادداشت را پاره کردم. تمام نکردم. او مرا تمام کرد... تمام!»
«تمام؟ یادداشت؟ کدام یادداشت؟ تو که قرار نبود چیزی را ترجمه کنی.»
وانگهی بلند میشوم. میز را نگاه میکنم. قلم را سالم. برگه را سالم. اما خودم را شکسته پیدا میکنم. خواب بود؟ اگر نبود پس چه بود؟ بازتاب من بود؟ اگر نبود پس که بود؟