چیزی را
که برای من بود
از من گرفتند
به نام همه.
گفتند:
اگر تنها تو شاد باشی،
دنیا ناقص میماند.
شادیام را
در مشت گرفتند،
و میان چهرههایی پخش کردند
که حتی نگاهم نکردند.
گفتند:
تو بزرگ خواهی شد،
و خواهی فهمید
که «خوب بودن»
همیشه آسان نیست.
اما هیچکس نگفت
که گاهی خوب بودن
یعنی دروغ گفتن به خود
تا دیگران راحت بخوابند.
از من خواستند
دلم را
به قسمت های مساوی ببُرم،
تا نکند
کسی احساس کمتری کند.
و حالا
دلی دارم
که عادلانه تکهتکه شده،
اما دیگر
برای هیچکس نمیتپد.
تنها چیزی که خواستم
برای خودم بود.
نه برای اینکه بیشتر داشته باشم،
که کمتر گم شوم
در ازدحامِ بایدها.
اما آنها گفتند:
خواستنِ خودت
خودخواهیست،
و چشمپوشی،
فضیلت،
و بیصدا بودن،
بلوغ.
پس سکوت کردم
و تماشا کردم،
که چگونه قلبم را تقسیم کردند
میان دلهایی
که حتی نامم را نمیدانستند.
و دستی که خالیتر از پیش بود...
اما این بار،
خالی بودنش را «عدالت» صدا میکردند.
حالا فقط یک چیز مانده است:
اگر چیزی را
به زورِ خوبی از تو بگیرند،
آیا هنوز
نیکیست؟