پرنده ای بی هم نفس
خو کرده بود به یک قفس
کنج قفس نشسته بود
سرگردون و بی هدف
راهی واسه پرواز نبود
بال های اون شکسته بود
تو اومدی نفس بشی
روشنی قفس بشی
اومدی عشقو یاد بدی
به من تو بال و پر بدی
گفتی رها کن این قفس
ببین هوات چقد خفه است
گفتی میشم یک سر پناه
نگو که این هستش گناه
گفتم بهم امید نده
وعده تو خالی نده
فایده نداره هم نفس
برو نمون تو این قفس
تو این دنیا تا به ابد
پرنده های خونگی
باید بمونن تو قفس