همه زندگی ما بدل شد به حسرت، حسرت چیزهای معمولی، حسرت زندگی معمولی، حسرت درس خواندن با استرسی معمولی، حسرت خندیدن خالی از عذاب وجدان، حسرت زندگی کردن و زنده ماندن فارغ از عذاب وجدان، حسرت روابط دوستانه معمولی به دور از سیاست، حسرت احوالپرسی کردن معمولی به دور از نگرانیِواقعی برای جان دیگران، حسرت زندگی کردن فارغ از ترس، حسرت زندگی با دغدغههایی در حد رنج سنی خودمان، حسرت نوجوانی کردنِ معمولی، حسرت فکر کردن به آینده خالی از نگرانیهای وحشتناک
این چه نفرینی است؟ چه نفرینی است که خارج از ایران زندگی میکنی اما پیامرسانهای ایرانی را روی تلفنت داری؟مهاجرت میکنی و گمان میکنی این نفرین تمام شده اما نمیتوانی در کنار آدم هایی زندگی کنی که تابهحال دغدغه محسوس بقا را نداشتهاند، آدم هایی را میبینی که دغدغههایشان آرزوی تو بود. ازدواج میکنی، صاحب فرزند میشوی و حتی به او هم حسادت میورزی که به عنوان کودک یا نوجوان چه زندگی آرامی را پشت سر میگذارد، میروی اما نمیتوانی فرار کنی از تجربه کردن دنیایی که هرگز اجازه نمیدهی فرزندانت مستندات آن را ببینند. میروی اما قرص های آرامشبخشت را هم با خود میبری میروی اما نمیتوانی تروماهای خود را در این خاک جا بگذاری و هنوز هم با صدای تقریبا بلند از جا میپری، میروی و ناخوداگاهت را هم با خود میبری، تمام آن افکار و خوابهایت که پر بودند از خون، صدای تیر، انفجار شیشهها، زنده ماندنت پس از مرگِ همه یا زنده ماندن همه پس از مرگِ تو، از اینکه دلت میخواست برای آخرین بار صورتت رو به مادرت باشد، از اینکه چگونه باید با مرگ مواجه بشوی، میروی اما غم چشمهایت را هم با خود میبری، تو شاید بروی اما به همه کسایی که ماندند فکر میکنی، میروی اما نفرینت را هم با خود میبری چون بازنده بودی
بازنده بودیم، ما مدتهاست باختهایم
همانجایی که به محدودیتهای کوچک و بزرگمان عادت کردیم، باختیم
همانجایی که گمان کردیم حتما این همیشه نگران بودن طبیعی است، باختیم
همانجایی که با خوشحالی یاد گرفتیم فیلترها و تحریم ها را دور بزنیم، باختیم
همانجایی که فهمیدیم باید پولمان را طلا و دلار کنیم تا نگهش داریم، باختیم
همانجایی که صفرهای خرید خانه از صفرهای حقوق پدر بیشتر شد، باختیم
همانجایی که میدانستیم قرار نیست به اندازه تلاشهایمان نتیجه کنکورمان را ببینیم اما باز هم درس خواندیم، باختیم
همانجایی که دختر کوچک خانواده برای گفتن خواستههای کوچکش دودوتا چهارتا کرد، باختیم
همانجایی که در سن کم موهایمان دسته دسته ریخت، باختیم
همانجایی که از ما کوچکتر جلوی چشمهایمان جان داد، باختیم
همانجایی که سرعت افزایش قیمتها از سرعت پر شدن پس اندازمان بیشتر بود، باختیم
همانجایی که جوانهایمان برای پول قید تحصیل را زدند، باختیم
ما همانجایی باختیم که کودکانمان زودتر از موعود تلخی را زندگی کردند که در جغرافیایی دیگر حتی دانستن آن به صلاح فرزند نیست
همانجایی که لغتنامهمان بیشتر از کلمات مثبت، پر بود از کلمههای دردناک باختیم
همانجایی که احمقانه امیدوار بودیم، اصلا این امید چیست که ریسمان آن را انقدر محکم گرفتیم؟ چرا پاره نمیشود؟ دلمان به چی خوش است؟ امید واقعی است؟ یا امید واهی؟
ما آنجا که ناامید نشدیم بیشتر از هرجای دیگر باختیم چون هربار چراغ های امیدمان به طریقی دیگر خاموش میشد
ما آنجایی باختیم که از صداقت و انسانیت سخن گفتیم با آنهایی که وجودشان از سیاست بود.