دیروز مراجعی داشتم . خروجی ان نشست این دل نوشته شد از زبان او : من که از درد بی کسی به تو پناه اورده بودم نه از درد عشق و این بزرگترین مصیبت ممکنه بود در کل هستی . و تو به من دل نبسته بودی و من هم به تو . فقط باید یه غلط جدیدی میکردیم که از روزمرگی قبلی به روزمرگی احمقانه ی دیگری رجعت کرده باشیم و چنین شد که پای سفره ی عقد نشسته بودیم و اکنون هر دو از سگ پشیمان تر در دل ، به همه خوشامد میگفتیم که مبادا خاطر عزیز خانواده هایمان آزرده شود . و البته که انها از ما مهمتر بودند مثل همیشه و همواره و همه جا و ... راستی چه خبر از خاطراتمان . ان مسخره های قدیمی احمقانه که جلوی دیگران نامشان را نوستالژی میگذاریم و خوب است که تهوع ما به بیرون ریزی ختم نمیشود و در گلو میماند و گرنه مجبور بودیم همیشه یک سطل دنبال خود داشته باشیم .