آنقدر این واژه ها در سرم لول میخورند که مثل شکم زنی آبستن چندقلو زایی .... مشت و لگد زدن های آنها که بیایند بیرون و من ندارم مامایی که بیاید کمکم که بزایم این همه حرف و حدیث ناگفته و نشاید و نباید گفته را .... چه میشود کرد ... گاهی جز صبر و صبوری های احمقانه ی خود فریبانه ی ریاکارنه که بالاخره سرانجام دروغ بزرگ به خود گفتن که : روزی بوی بهبودی ز ایام جهان خواهد امد ....اینها که گفتم ترجمه ی آه یکی از مراجعینم بود که آرزوهای فراوانش را تا نیمه ی قرن زندگی به پس ذهنش فرو نشانده بود و اکنون میخواست انتقام بگیرد از خودش و من و جهان با هم ......... آرامش کردم و برنامه ریزی کردیم و شروع کرد و می دانم ادامه میدهد و به بخشی از انها هم میرسد ولی دلم سوخت برای او و خودم و همه ی بقیه ی من و شما ها که یا درگیر جنگ بودیم یا سیاست یا اقتصاد یا فرهنگ یا درس یا درامد یا کار و شغل و ... یادمان رفت در کودکی کودکی ، در نوجوانی نوجوانی، در جوانی جوانی و.......... اکنون در میانسالی و حتی بیشتر با موی رو به خاکستری متمایل ......... به دنبال کودکی و نوجوانی و جوانیمان همه با هم هستیم .