سال 1380 بود که خودم رو بین یه حجم انبوه از کتابها، مجلهها، جزوهها و پوسترها میدیدم... 3 سالم بود که داخل یکی از اتاقای منزل قبلی، "مصطفی" ای رو میدیدم که با وجود عدم داشتن سوادِ خوندن و نوشتن، بین دنیایی از مواردِ خوندنی_نوشتنی، مات و البته متحیر مونده بود!
شاید حالا که داری این نوشته من رو میخونی، از خودت بپرسی: "آخه یه پسربچهی نونهال وسط اون همه چیز، چیکار داشته؟"
هاهاها... من همیشه مشتاق یادگیری بودم؛ حالا هم هستم و در آینده هم همین طور میمونه :)
در واقع طبیعیه که ذهن انسان توی اوایل دوره زندگیش "میل ناخواسته و ناخودآگاهی به کنجکاوی و پرسش" داشته باشه.
بهتره این رو هم بگم: "اون حجم انبوه از کتابها، مجلهها، جزوهها و پوسترها، هیچکدوم شون برای من که فقط 3 ساله بودم، نبود؛ مشخصه که یه نفر دیگه، کسی که به "علم" اعتیاد فراوون داشته، صاحب تمام اونا بوده... اون کسی نبوده جز خواهرم؛ خواهری که تمام عمرِ تحصیلیش [چه مدرسه چه دانشگاه] رو با عزم، اراده و تلاش آشکار در حال مطالعه میگذرونده و هنوز هم اهل مطالعه و تحقیق کردنه!"
اون محیط یادگیری و اون ذهن کنجکاو با حضور خواهری با عطشِ علمآموزی، "پله های ابتداییِ نوشتنِ" من رو بنا کرد ;)
حالا بعد از 25 سال، من دارم داخل "ویرگول" مینویسم!
امیدوارم تو ام که در حال خوندن این مقاله از من هستی، اگه تا حالا نوشتن، مقاله نویسی یا ... رو هنوز شروع نکردی، حالا شروع کنی. _ اگرم اهل نوشتن هستی، به نوشتن و تخلیه کردن افکارت ادامه بدی.
این رو بدون: من برای "تو" مینویسم!