
اتفاقی به چالش آقای گنجشک عزیز برخوردم، از همه ویرگولی ها خواسته بود نامه ای بنویسن. نامه ای به هرکسی که دوست دارن، یا هرچیزی
از این ایده خیلی خوشم اومد، مدت هاست نامه ای ننوشتم، اخرین نامه ای که نوشته بودم برمیگرده به کودکی خیلی دورم.. وقتی که یه پلی استیشن هدیه گرفتم و مجبورم کردن دستگاه بازی قبلیم (سگا) رو تو جعبش بزارم تو قسمت بالای کمد خونه. توی تاریکی، دلم براش میسوخت و شبا گریم میگرفت واسش، واسه همین براش نامه نوشته بودم. فکر میکردم اینطوری حداقل میفهمه بدون احساس ولش نکردم.
دارم یکی یکی نامه هارو میخونم تا ببینم دلم به چی راضی میشم که بنویسم، حقیقتا هیچکس نیست تا براش بنویسم.. شاید یک نفر بود که اونم دیگه همهی حرفامو شنیده ، منم همه چیزو گفتم و دیگه حرفی نمونده که تو نامه م بیارم..
شاید باید برای خودم بنویسم، ولی از خودم هم نا امیدم و ناراضی، انقدر که با خودم حرف زدم و نوشتم از حس و حالم که دیگه از تکرارشون بیزارم، اصلا کاش میشد یک کلمه ی دیگه هم با خودم حرف نمیزدم، حیف.. این مزاحم عوضی همیشه اینجاست.
برای فرزند آینده م بنویسم؟ هیچ تصوری ازش ندارم، اصلا بعید میدونم همچین آدمی قرار باشه وجود داشته باشه. حتی فکر کردن بهش هم عجیبه، چه برسه به این که بخوام حرفی باهاش داشته باشم.
برای پدر و مادرم هم چیزی برای نوشتن ندارم، شاید جز یکم ابراز قدردانی، بابت بلاهایی که سرم اومده و داره میاد.
صبر کن ببینم، درسته الان و در حال حاضر کسی نیست که چیزی براش بنویسم اما، دلیل نمیشه بعدا هم نباشه، نه؟ زندگی مسیر در هم تنیده و پیچیده ای از احتمالاته، کی میدونه.
ولی هرچی میگردم چیزی ته وجودم ندارم که دست کنم توش و درش بیارم و بهش نشون بدم، روحم مدت هاست درگیر پاییزه و انقدر برگاش ریختن که شاخه ی کلماتم خشک و خالی ان، درخت بزرگی که از عشق پرورده بودم حالا دیگه چیزی ازش نمونده، ریشه هاش رو همراه آخرین امید هام برای شادی از دست دادم. چی دارم برای گفتن به کسی که وجود خارجی نداره وقتی مدت هاست یه کلمه ی محبت آمیز از دهنم درنیامده که به همین آدمای واقعی دورم یا حتی به خودم بگم.
متاسفم آقای گنجشک عزیز، سعیم رو کردم اما نامه نوشتن برای من نیست. شاید تا وقتی دیگر