
چند روز پیش یکی توییت زده بود «بزرگسالی اینه که تو زدبازی به جای هیدن با جی جی حال کنی» من که متوجه نشدم این بنده خدا چی میگه ولی یکی ریتوییت کرد که: «بزرگسالی اینه که رپ گوش ندی» خیلی باهاش موافق بودم تا اینکه ریتوییت بعدی رو خوندم: «بزرگسالی یعنی کلا آهنگ گوش ندی»
حالا اینکه کلی آدم دیگه اومدن و این بنده خدا و نظرش رو مورد عنایت قرار دادن کاری ندارم ولی همین چراغی رو توی ذهنم روشن کرد که واقعا بزرگسالی یعنی چی؟ یعنی کی؟ یعنی کجا؟ به کی میگن بزرگسال؟ واقعا سن رابطهی مستقیمی با بزرگسالی داره یا اینجا هم سن فقط یک عدده؟
بندهی خود خویشتن یه دو سه سالی بیشتر فاصله تا سیسالگی ندارم و هروقت یادم میوفته یه شوک تازهست..
و همین خیلی بیشتر من رو وادار میکنه که فکر کنم «آیا من یک بزرگسالم؟»
•به نظر من بزرگسالی اونجاییه که الویتهات از کار و پول و پیشرفت تبدیل میشن به خانواده، آرامش و سکون
•به نظر من بزرگسالی یعنی ترجیح دادن چایی و دمنوش به قهوه و متعلقاتش
•بزرگسالی یعنی دوستات رو میپیچونی تا کنار خانوادت باشی
•بزرگسالی یعنی حوصله نداشتن برای ساختن ارتباطات جدید
•بزرگسالی یعنی بغل کردن تنهایی
•بزرگسالی یعنی اینکه ببینی کمر "بابا" داره خم میشه اما مجبوری به روی خودت نیاری
•بزرگسالی یعنی میبینی موهای "مامان" داره میریزه اما مجبوری به روی خودت نیاری
•بزرگسالی یعنی شرکت کردن تو مراسمایی که هیچ علاقهای بهشون نداری اما طبق قوانین انسانی مجبوری
•بزرگسالی یعنی زرت و زرت غصه خوردن برای بقیه
•بزرگسالی یعنی وقت نداشتن برای گریه کردن
•بزرگسالی یعنی روزا دلت میخواد جهان رو فتح کنی شبها دلت نمیخواد طلوع روز بعد رو ببینی
•بزرگسالی یعنی دوستیهای پیچیده
•بزرگسالی یعنی غمِ همیشگی و شادیهای گاه به گاه
•بزرگسالی یعنی پذیرش بیشتر
•بزرگسالی یعنی مسئولیت
•بزرگسالی یعنی پوست پرتقال ریز کردن تو سکوت
•بزرگسالی یعنی ترجیح دادن غذای خونگیِ مامانپز به فست فود و غذاهای رستورانی
•بزرگسالی یعنی «همین ضدآفتاب کافیه، کی حواسش به منه؟»
علی الحساب چیز دیگهای به ذهنم نمیرسه شما فعلا همینها رو داشته باشید تا بعد :)
یازدهم اردیبهشت ماه 04