
امسال ترم پنجم کارشناسی ارشد هستم.
البته دروس ارشد به جز پایان نامه ترم سوم تموم میشه.
ولی من به لطف استاد مسئولیت پذیری که ترم اول من رو در درس نظریه تجدید کرد،توفیق اجباری پیدا کردم که به علمم اضافه کنم!
همون استادی که چند هفته پیش تو گروه خداحافظی کرد و انگار رسالتش فقط تجدید کردن من بود...
بگذریم...
در کلاس ورودی های جدید انگار تافته جدا بافته هستم.
چون فقط یک درس مشترک باهاشون دارم زیاد با همکلاسی ها نتونستم ارتباط برقرار کنم و شوخی خاصی هم باهاشون نمی کنم.
آخ که چه طعم بدی داره غریبی.
بعد از دو جلسه استادمون عوض شد و من هم خداروشکر کردم.
چون اگه اون استاد سخت گیر باقی می موند،باید مثل کلاس اولی ها هر هفته مشق می نوشتیم و اگه کل جزوه رو هم کپی میکردی،نمره بالاتر از دوازده نمی گرفتی.
استاد جدیدمون با این که فوق دکترا داره اصلا تسلط علمی استاد سابق رو نداره.ولی مگه این مسأله برای دانشجوی تجدیدی مهمه؟
من باید نمرمو بگیرم و برم.
دیگه چکار دارم که کدومشون بهتر نظریات دورکیم و وبر و میرزا قلندر رو توضیح میدن.
جلسه اولی که با اون استاد داشتیم من مثل همیشه زود سرکلاس رفتم.
چند دقیقه ای گذشت که چند نفر از هم کلاسی هام اومدن.
بینشون یه دختر حدود ۲۴ـ۲۵ ساله بود.وقتی منو دید نیشش رو تا بناگوش باز کرد و بهم لبخند زد.
از رفتارش یکم تعجب کردم.
آخه در وضعیت مناسبی نبودم و چند هفته ای آرایشگاه نرفته بودم و مثل میرزا کوچک خان شده بودم.(از لحاظ ظاهری)
چون کلا در نخ گرفتن از دخترا هم شوت هستم با خودم گفتم که انگار حواسش نبوده!
گذشت و گذشت تا جلسه بعدی.
استاد آزمون پرسید کی قراره مبحث جلسه بعدی رو کنفرانس بده.
کنفرانس های دانشگاه هم واقعا وقت گیر هستن و برای آماده شدن باید دو سه روز خوب مطلب رو بخونی.
برای همین کسی دستشو نیاورد بالا.
بعد من جوگیر شدم و گفتم استاد من داوطلبم.
بعد که من داوطلب شدم یکهو دو تا دختر هم گفتن ما هم داوطلبیم!
(فکر کنم عاشقم شده بودن و میخواستن بحث رو با من باز کنن)
خلاصه که یکی از دختر ها برای همگروهی توسط استاد انتخاب شد.
هم گروهی مؤنثم منبع ارائه رو پیوی من فرستاد تا تقسیم کنیم.
من هم قبل مطالعه منبع! رفتم پروفایلشو چک کردم...
دیدم عع این که زن زندگی آزادیه.
البته بعد مدتی دیدم عکس های بی حجابشو برداشت.
با خودم گفتم بدجوری بهم دل بسته و میخواد تورم کنه!!!
در بین صحبت هامون ازم پرسید شما معلم هستین؟
من هم گفتم بله.
بعد دیگه کلا هیچ چیزی نگفتم.
بعدش گفت برای این ازتون پرسیدم که اگه مشغله زیاد دارین به استاد بگیم حجم کمی از مطالب انتخاب کنیم.
منم دیگه چیز خاصی نگفتم و فقط گفتم من مشکلی ندارم و هرطور خودتون صلاح میدونین.
خلاصه گذشت و گذشت و بعد از یه روز شماره استاد رو برام فرستاد تا خودم باهاش هماهنگ کنم و....
بگذریم.
روز ارائه فرا رسید.
وقتی داشتم کنفرانسم رو بدون از رو خوندن و استرس بیان میکردم نمیدونم چرا اون دختره با ذوق به من نگاه میکرد...اصلا عجیب بود...
آقا بعد دیگه مطمعن شدم عاشقم شده خخخخ
حالا جدای از شوخی این اولین باری بود که دختری این طوری مستقیم بهم نخ می داد.(البته دومین بار بود.یک بار هم دختری تو کتابخونه ازم پرسید ببخشید شما دانشجوی پزشکی هستین؟چون داشتم کتاب داستان انگلیسی میخوندم این فکرو کرده بود خخخخ
بعد من خر فکر کردم میخواد مشاوره کنکوری ازم بگیره و بهش گفتم خیر!
بعدشم بدون هیچ حرفی رفت...خدا نابودش کنه که اول پیشنهاد ازدواج میده و بعدم دیگه خبری از خودش نمیده)
چون در خیابون مثل عارفی وارسته چشم هامو کنترل میکنم اصلا متوجه نخ دادن و نگاه کردن دخترا نمیشم.
ولی موقع ارائه طبق عادت معلمی نگاه هام رو تقسیم کردم و متوجه نگاه های اون دختر شدم)
خلاصه وقتی اومدم خونه با خودم گفتم شاید این دختر کیس مناسبی برای ازدواج باشه.
که انقدر هم عاشقم شده.
بعد یه صدایی بهم میگفت این سر کلاس لاک میزنه و کسی که لاک میزنه معمولا اهل نماز خوندن هم نیست و به من نمیخوره.
یه صدای دیگه هم میگفت خب بگیرش و بعد هدایتش کن و مهم اینه دیوونه وار عاشقته خخخخ
خلاصه بین این دو صدا درگیر بودم که جلسه بعد فرا رسید.
این دفه نوبت اون دختره بود که کنفرانس بده.
یه مانتوی زرد پوشیده بود و یه لاک جیغ تر زده بود...
جدای از همینا در قسمتی از کنفرانسش گفت که اصلا من نمیدونم که دین به کجای زندگی روزمره انسان میاد و چه فایده ای داره.
آقا اینو که گفت انگار دیگه تیر خلاص بهم شلیک شد.
فهمیدم کلا هیچ جوری بهم نمیخوریم.
آخه وقتی آدم مورد های مناسب خودش هست مگه مرض داره بره با یکی ازدواج کنه که صد و هشتاد درجه باهاش فرق میکنه؟
مثل این می مونه که شما یه دختری هستین که کلا اعتقاد به حجاب ندارین.
بعد دو تا خواستگار براتون میاد.
هر دو پسرای خوبین ولی یکیشون مشکلی با بی حجاب بودن شما نداره و اون یکی خیلی مذهبی و به شدت هم تعصبیه.
خب عقل میگه به پسری که هم فکرت هست جواب مثبت بده!
جدای ازین جریان یه صدایی همیشه بهم میگفت که اون دختری که انقدر راحت به تو نخ داده حتما با بقیه پسر ها هم صمیمیه.
و زمان که گذشت فهمیدم این حرف زیاد هم اشتباه نبود.
اون دختر زیاد قرتی و اپن مایندی هم نبود ولی در نوع خودش برای تور کردن پسرای باشخصیت کلاسمون کارهایی میکرد که.......
(کلا تایپش پسر باشخصیت بود خخخخ)
حالا جدای ازین جریان ننم همیشه بهم میگه بعضی دخترا با ده نفر حرف میزنن و میرن توی رابطه
تا بالاخره یکی اون هارو بگیره.
البته من رفتار اون دخترو از لحاظ اخلاقی ارزشگذاری نمیکنم.
شاید جایگاه اون پیش خدا از من بالاتر باشه.
هیچ رفتار سبک خاصی هم ازش ندیدم ولی به نظرم دلیل خیلی از طلاق ها همینه که دو طرف به مشترک بودن عقایدشون توجه نمیکنن و پسره یه دخترو می بینه و هورمون هاش بهم میریزه و خودشو به فنا میده...
یه بار در یه سایتی یه دختر محجبه ای نوشته بود که چرا خیلی از پسرای مذهبی میرن و با دختر بی حجاب ازدواج میکنن.
الان که این مسأله برای خودمم پیش اومده به نظر خودم دلیل اصلیش کنترل نکردن نگاهه.
پسره یه دختر سانتی مانتال می بینه و بعد با خودش میگه اوف اول صاحبش شم و بعد خودم هدایتش میکنم...در حموم!
آقا فقط قبل از این که متنو تموم کنم بگم که منظورم این نیست دخترایی که محجبه نیستن شایسته نیستن ها.
فقط میگم که هرکسی باید با هم عقیده خودش ازدواج کنه.
تو اگه پسر مذهبی میخوای باید خودت هم حداقللشش در پوششت مذهبی باشی تا بتونی یکیو تور کنی.
نه این که کلی لاک بزنی و ....
بعد انتظار داشته باشی سفیر پاکی به پیشنهاد ازدواجت جواب مثبت بده خخخخخ
پ.ن:تمام پسر های کلاسمون جز یک نفر دیدگاهشون کاملا مذهبیه.به نظرم اون دختر اگه دنبال شوهر پیدا کردن در کلاسه باید کمی زرنگ باشه و ظاهرش رو کمی عوض کنه!