ویرگول
ورودثبت نام
کولی درونِ آتش
کولی درونِ آتشبا سینه‌یِ خالی‌ام فریاد می‌زنم، هنوز هم من را می‌شنوی؟
کولی درونِ آتش
کولی درونِ آتش
خواندن ۲ دقیقه·۹ روز پیش

پنجم (یک قدم قبل از مرگ)

شاتی از فیلم "ضد مسیح" اثر لارس فون تریه
شاتی از فیلم "ضد مسیح" اثر لارس فون تریه

خوب نیستم، بدم. شاید بد هم نیستم، شاید نیستی هم نیستم.

خالی‌ام.

امشب عاشق نیستم، تنها نیستم، امشب مرده‌ام. نمی‌دونم چطور خودم از بدنم جدا می‌شم و می‌ایستم گوشه‌ای. اینطور وقت‌ها باز نگه داشتن چشم‌هام برام سخته، بزور پاهام رو می‌کشونم تا راه برم، اگر سوالی ازم بپرسن، نمی‌تونم لب‌هام رو از هم باز کنم، با آواهایی که توی گلوم می‌سازم جواب می‌دم.

اینطور وقت‌ها فقط چشم‌هام پر و خالی می‌شه و کلمه‌ها تو سرم آوار می‌شن روی هم.

کلماتی که اصلا کافی نیستن برای شرح دادن وضعیتم. من چم می‌شه؟

شبیه کسی که روحش رو فروخته به شیطان، موجودی از درونم وسط سینه‌م رو خنج می‌کشه، زندگی خالی می‌شه. ماهیِ عزیز و سرخ زیستن که با انگشت‌هام بهش غذا می‌دادم، می‌شه اسکلت پوسیده‌ای که خرچ‌خرچ لای دندونای مرگ صدا می‌ده.

امان از این استعاره‌ها، چقدر خودم رو می‌بینم درحال پوسیدن زیر خاکِ دور ریشه‌های یک درخت.

چرا انقدر همه‌ی چیزهایی که چندلحظه‌ی پیش معنا داشتن خالی بنظر می‌رسن؟

دیگه نمی‌تونم حتی بزور خودم رو مجبور کنم برای جواب دادن به آدم‌ها، اینکه فلانی چی گفت و فردا کوییز داریم و پلات و صحنه‌ی اول هنوز آماده نیست و چه و چه و چه‌.

فقط اشکام جاری می‌شه که چرا من اینجا نیستم. پس من کجاام؟

شات دیگری از همان فیلم
شات دیگری از همان فیلم

نمی‌دونم. مطمئنم فون‌تریه دست روحم رو گرفته و توی جنگل داره جلوش می‌بره.

توی مه گم می‌شم. دوست دارم بدنم رو سوراخ کنم. دوست دارم وسط سینه‌ام رو سوراخ کنم و با خون پرش کنم، بعد توی خون‌ها گل بکارم، گل بکاریم.

دوست دارم جیغ بکشم، از توی دهنم پروانه آزاد بشه و پرواز کنه. ولی پلک‌هام رو که می‌‌بندم، پشت سیاهی چشم‌هام فقط پرنده‌های مرده می‌بینم که از آسمون سقوط می‌کنن روی خاک.

مامان معتقده من رو طلسم کردن، هرارتا دعا و فال و کوفت‌و زهرمار گرفت که خوب بشم، نشدم. خودم نمی‌دونم چمه، فقط از اینکه مامان اینطور وقت‌ها شبیه یک بیگانه‌یِ ترسناک بهم زل می‌زنه قلبم تیر می‌کشه.

من فقط حس می‌کنم کسی از توی بدنم داره خودشو محکم می‌کوبه به دیواره‌ها.

این خیلی تلخه که نه تنها خودت خودت رو نمی‌شناسی، کسی که تو رو زاده هم ازت می‌ترسه.

نکنه فون‌تریه راست می‌گه و زن شره؟ ولی اگر این شرارت حاصل زنانگی‌عه چرا مامان با اون نگاهِ پر از ترس بهم زل می‌زنه؟

دلم می‌خواد کتاب لورکا رو بردارم و بزنم به دل خیابون. دلم می‌خواد کفش نپوشم. یادم می‌آد آخرین‌بار چجوری یه معتاد مزاحمم شد، توان ایستادگی ندارم. می‌شینم تو خونه و چشم می‌بندم و تصور می‌کنم دستام تو دستای فون‌تریه، دارم تو مهِ آبی جنگل قدم می‌زنم. وقتی می‌خوام تصور کنم که بال دارم، کسی از وسط قیچی‌شون می‌کنه و خون فواره می‌زنه.

نمی‌دونم چرا، انگار پات باید اسیرِ خاک باشه.

نمی‌تونم دراز بکشم زیر خاک و بپوسم، کسی نگهم داشته

یک قدم قبل از مرگ.

مرگدردروح
۱۰
۴
کولی درونِ آتش
کولی درونِ آتش
با سینه‌یِ خالی‌ام فریاد می‌زنم، هنوز هم من را می‌شنوی؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید