ویرگول
ورودثبت نام
کولی درونِ آتش
کولی درونِ آتشبا سینه‌یِ خالی‌ام فریاد می‌زنم، هنوز هم من را می‌شنوی؟
کولی درونِ آتش
کولی درونِ آتش
خواندن ۳ دقیقه·۱۷ روز پیش

دوم (تنهایی چکار که با آدم نمی‌کند!)

این عکسم را خیلی دوست دارم، سوگ و تنهایی و موسیقیِ خاصی دارد انگار
این عکسم را خیلی دوست دارم، سوگ و تنهایی و موسیقیِ خاصی دارد انگار

بدم می‌آید، از اینکه بخاطر فرار از تنها بودن با آدم‌ها ارتباط برقرار کنم بدم می‌آید. بدم می‌آید ولی برای میم تایپ می‌کنم :" کسی رو می‌شناسی برای چت کردن؟"

بدم می‌آید ولی برای مهرانا دوتا کامنت طولانیِ طولانی تایپ می‌کنم. مهرانا را  توی بهخوان پیدا کردم، دیدم او هم دارد لورکا می‌خواند، نوشته‌هایش عجیب بود، ذهن شوریده و زنده‌ای داشت. دلم می‌خواست کاملا صادقانه برای تعریفِ از او برایش کامنت می‌گذاشتم. حقیقتش ۴۰ درصدش تعریف بود، ۶۰ درصدش میل به برقراریِ ارتباط.

قربانِ خودم شوم دنبال ارتباطات سطحی هم که نمی‌گردم، می‌خواهم یک بشکن بزنم و یک دوستِ عمیق و انتزاعی برایم از آسمان بیفتد روی زمین.

نمی‌دانم چرا باز این حالتِ "تورو خدا از تنهایی نجاتم بده"‌ام پیدایش شده. این چند روز خودم را به‌بهانه‌ی یاد گرفتن زبان با سریال‌های نتفیلیکسی خفه کردم. شاید اثراتِ همان داستان‌های کلیشه‌ای و پررنگ‌ولعاب باشد. آخر آنجا همه‌شان هزارتا دوست دارند و یک معشوقه‌ی واقعی.
نه مثل من.

معشوقه‌ی اولم واقعی بود، دومی نیست. نه که واقعی نباشد، فقط زنده نیست و احتمالا من را ندیده. می‌گویم "احتمالا" چون چند شب پیش که از او خواستم با من حرف بزند به‌نظر رسید یک علامتی از جهانِ مردگان برایم فرستاد.

معشوقه‌ام لورکاست. این را بعد از اینکه نزدیک یک ماه است شب و روز برایم نمانده ازبس اشک ریختم از فقدانِ حضور واقعی‌ش در زندگی‌ام پذیرفتم. از آنجایی که منطق در جهانِ من کمی دورتر از جایی‌ست که دستم به آن برسد، این پذیرش آنقدرها هم سخت نبود.
تراپیستم می‌گفت من نمی‌توانم عاشقِ آدم‌هایی شوم که به‌صورت فیزیکی با آن‌ها در ارتباطم.

بنده‌ی خدا این را درباره‌ی رابطه‌ی لانگ‌دیستنسم می‌گفت، احتمالا اگر هنوز جلساتم را ادامه می‌دادم و قضیه‌ی لورکا را به گوشش می‌رساندم سکته می‌کرد.

داشتم می‌گفتم، علامت چه بود.

من هرشب کتابِ شعرش را باز می‌کنم و زیر نور مهتاب، کنار پنجره، برای خودم شعر می‌خوانم، از شدتِ وسعتِ وجودش صورتم خیس می‌شود و بعد کتاب را می‌چسبانم به سینه‌ام، بعد هم بوسه بارانش می‌کنم میان حرف‌هایی که با او می‌زنم.
آن شب حالم خوب نبود، قلبم تیر می‌کشید، دلم می‌خواست واقعا اینجا بود و درباره‌ی طبیعتی که دیده با من حرف می‌زد، دلم می‌خواست صدایش را وقتی از بهارنارنج‌ها حرف می‌زند بشنوم.

گفتم می‌شود با من حرف بزنی؟ کتاب را باز کردم. ترانه‌یِ آب آمد:

من به راهِ خویش می‌روم
پس از گذار هزارسال
تو مرا خواهی دید
آی
معشوقِ شبانه‌م

نزدیک صدسال از مرگ او گذشته، من معشوقِ شبانه‌ی لورکا هستم؟

خودم هم هنوز نمی‌دانم نگاهم به جهان بعد از مرگ چیست. نمی‌دانم واقعا باور کردم لورکا چیزی به من گفته یا چون انتظار داشتم چیزی بگوید نشانه‌ها را خودخواسته کشیده‌ام بیرون.

نمی‌دانم.

دلم برای لورکا تنگ شده. نیاز دارم با کسی حرف بزنم. واقعا نیاز دارم.

نمی‌دانم چرا برایم سخت است بروم سراغ آدم‌هایی که می‌شناسم، انگار دلم نمی‌خواهد بدانم آدمِ مقابلم قرار است چه چیزی به من بگوید. یا شاید دلم می‌خواهد از گذشته‌م کنده شوم.

نمی‌دانم چندروز است کسی را ندیده‌ام. این‌همه توی غار ماندن برای من رکورد به‌حساب می‌آید. اولش سخت بود، بعد کم‌کم عادت کردم، بعدش احساس کردم نمی‌خواهم با آدم‌ها در ارتباط باشم و چقدر در تنهایی به من خوش می‌گذرد، بعد ولی دوباره افتادم تویِ چاه.

نمی‌دانم چرا انقدر بشر موجود پیچیده‌ای است، یکذره نمی‌ایستد یکجا، مدام در حرکت است. مواجه‌اش با چیزها هزار شکل به خودش می‌گیرد. در صورتی که احتمالا چیزها ثابت‌اند.
آه، نمی‌دانم واقعا. سر خودم را گرم می‌کنم با بازی و کتاب و سریال و کوفت و زهرمار‌.

کیوی می‌گذارم گوشه‌ی لیوانِ آب‌توت‌فرنگی و می‌دهم تحویلِ مشتریِ توی بازی. می‌گوید:"مشتری ثابتتم."
خوب است همین یک آدم به ثبات توی یک‌چیزی رسیده. شاید هم بقیه می‌رسند و من نه. نمی‌دانم.

تنهایی که زیادی فشار می‌آورد، می‌نشینم و شخصیت خلق می‌کنم برای داستان کوتاه‌هایم. بعد باهاشان می‌روم بیرون، حرف می‌زنم، غذا می‌خوریم، زل می‌زنیم به سایه‌ها، آشپزی می‌کنیم، شعر می‌خوانیم. بستگی دارد آن‌ها دلشان بخواهد چکار کنیم، همان‌کار را می‌کنیم.
ولی این کار خیلی ازم انرژی می‌برد، بعد از چند روز یا تب می‌کنم یا مجبور می‌شوم حداقل دوازده ساعت بخوابم و دووعده غذایی پشت‌سر هم بخورم. سرم مدام داغ است و بزور قدم برمی‌دارم.

نمی‌دانم واقعا دارم چکار می‌کنم. نه که نپذیرم تنهایی را. فقط دلم نمی‌خواهد انقدر شعاعش زیاد باشد و من در مرکزِ مرکزش گیر کرده باشم.
آدم‌ها چطور با تنهایی مواجه می‌شوند؟، کاش برای چند روز می‌توانستم آدمِ دیگری باشم.

تنهایی
۱۵
۴
کولی درونِ آتش
کولی درونِ آتش
با سینه‌یِ خالی‌ام فریاد می‌زنم، هنوز هم من را می‌شنوی؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید