داستان واقعی امیر و عشقش به نرگس – پارت دوم
یه عشق واقعی و تلخ 🖤
به نام آنکه عشق را آفرید…
بعد از پایان پارت اول، امیر و نرگس دوباره به هم برگشتند.
قرار بود این بار همه چیز فرق کند…
قرار بود هیچکدام اشتباهات گذشته را تکرار نکنند.
اولش همه چیز آرامتر بود.
انگار هر دو امیدوار بودند که میشود از نو شروع کرد.
اما زمان، خیلی زود حقیقت را نشان داد.
امیر هنوز در بعضی لحظهها تند حرف میزد…
گاهی بیحوصلگیاش را نشان میداد…
و چند دروغ کوچک که فکر میکرد مهم نیست، کمکم بینشان فاصله انداخت.
نرگس اما آرامتر شده بود، نه از بیاحساسی…
از خستگی.
او بارها سعی کرد رابطه را نگه دارد، اما هر بار چیزی در دلش بیشتر میشکست.
تا اینکه دوباره به همان نقطه رسیدند…
جایی که دیگر حرفها کاری از پیش نمیبرد.
نرگس این بار تصمیمش را گرفت.
نه از روی عصبانیت…
بلکه از روی تمام چیزهایی که دیده و تحمل کرده بود.
و رابطه تمام شد.
الان بین امیر و نرگس سکوت است…
سکوتی سنگینتر از هر بحثی.
امیر گاهی پیام میدهد…
اما جوابها سردند، کوتاه…
یا اصلاً جوابی نمیآید.
گاهی فقط دیده شدن پیام کافی است تا بفهمد هنوز جایی در دل نرگس هست، اما دیگر مثل قبل نیست.
و گاهی همان پیام هم به بلاک ختم میشود.
اما این داستان فقط از یک طرف نیست…
نرگس هم بیاحساس نیست.
او هم بارها به برگشتن فکر کرده…
به اینکه شاید میشد این رابطه درست شود…
اما در نهایت به این نتیجه رسید که عشق فقط دوست داشتن نیست؛
احترام، رفتار و آرامش هم هست.
و وقتی اینها تکرار نشود، حتی عشق هم کمکم خسته میشود.
امیر حالا شبها که تنها میشود، دلتنگی سراغش میآید.
گاهی به خودش امید میدهد که شاید نرگس برگردد…
و گاهی همان امید تبدیل به پشیمانی میشود.
از حرفها… از رفتارها… از اشتباهاتی که ساده گرفته شد.
اما این پایان داستان نیست…
چون بعضی آدمها حتی وقتی کنار هم نیستند، هنوز در زندگی هم اثر دارند.
و شاید حقیقت این باشد که:
امیر باید یاد میگرفت عشق فقط دوست داشتن نیست…
و نرگس باید یاد میگرفت ماندن همیشه نشانه درست بودن یک رابطه نیست.