ویرگول
ورودثبت نام
الاحضرت
الاحضرت
الاحضرت
الاحضرت
خواندن ۱ دقیقه·۲۲ روز پیش

داستا روح سرگردان(قسمت۱)

در شهری بزرگ و شلوغ پسر بچه ای زندگی می کرد .

اسم این پسر بچه (اندی)بود.

اندی پس از مرگ پدر بزرگش به همراه خانواده اش به روستا رفتند تا در کنار مادر بزرگش باشند.

وقتی به روستا رسیدند اندی به کمک پدرش وخواهرش (دایا)وسایل رو از داخل ماشین برداشتند و در خانه مادر بزرگ گذاشتند.

از انجایی که اندی زیاد اهل ماندن در خانه نبود، رفت تا در روستا بگردد.

از کوچه ها که می گذشت صدای هوهوی باد نمی گذاشت صدای اطراف را به خوبی بشنود،اما با همه این حال اندی صدای دخری را شنید که میگوید:کمک!کمک!

اندی توجهی نکرد و به راه خودش ادامه داد.

دخترک دوباره صدا زد :کمک!کمک!

این بار اندی کنجکاو شد که ببیند این صدا از کجا می اید.

اندی صدا را دنبال کرد تا به خانه ای تاریک رسید.

داستان ترسناکوحشت
۳
۰
الاحضرت
الاحضرت
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید