مقدمه:
به نظر شما چرا هیچوقت کل مردم به این نتیجه نمیرسند که خدا وجود داره یا نداره؟ دلیلش اینه که هیچوقت هیچکدام از دو طرف واقعاً از ته دل حرف طرف مقابل را گوش نمیدهند؛ برای اینکه واقعاً فکر نمیکنند، برای اینکه فقط میخواهند به طرف مقابل توهین بکنند، برای اینکه هیچکس بیطرف به ماجرا نگاه نمیکنه. من امروز آمدم این قضیه را به صورت یک داستان کوتاه، بیطرف و جالب تعریف بکنم. نتیجهگیری دست خودته، کسی نمیخواهد تو را قانع بکند؛ فقط فکر کن...
روزی رهگذری وارد شهری شد و دید که شهر بسیار تمیز است و حتی زباله کوچکی هم در آن یافت نمیشود. از شهروندی پرسید:
— میخواهم با شهردار این شهر صحبت کنم و بفهمم چگونه این شهر اینقدر تمیز است.
آن مرد گفت:
— این شهر شهردار ندارد.
رهگذر بسیار تعجب کرد و گفت:
— اگر شهرداری وجود ندارد پس این شهر چگونه تمیز میماند؟ هنگامی که میخواهیم یک موضوع را اثبات کنیم میتوانیم ابتدا ببینیم آیا اصلاً خلاف آن ممکن است؟ اگر همچنین امکانی وجود نداشته باشد پس صد در صد این نظر درست است؛ مانند همین ماجرای شهردار. چون اگر شهرداری وجود نداشت امکان نداشت که شهر تمیز بماند؛ پس شهردار وجود دارد.
شهروند که تا قبل از این تا به حال اصلاً به موضوع شهردار فکر نکرده بود، خیلی زود با خودش گفت: «ممکن است این مرد راست بگوید» و سپس به رهگذر گفت:
— خب باشه، اگر واقعاً حرف تو حقیقت است بیا تا حرف دیگر شهروندان را بشنویم.
آنها راه افتادند، اما همه شهروندان به این راحتی قانع نخواهند شد. به راه افتادند تا به خانمی رسیدند. به او گفتند:
— سلام بر شما، ببخشید میخواستم از شما بپرسم که آیا اطلاع دارید که شهر ما شهردار دارد؟
زن جواب داد:
— نه، شهر ما شهردار ندارد؛ این یک توهم است.
مرد پرسید:
— پس شما تمیزی شهر را چگونه توضیح میدهید؟
وی در پاسخ او گفت:
— این شهر توسط مأموران شهرداری تمیز میشود.
مرد رهگذر گفت:
— خب چه کسی این مأموران را مدیریت میکند؟
زن پاسخ داد:
— کارمندی دیگر.
مرد باز هم پرسید:
— پس چه کسی آن کارمند را مدیریت میکند؟
زن گفت:
— باز هم کارمندی دیگر.
مرد گفت:
— اگر که اینگونه پاسخ دهیم این سلسله مراتب تا بینهایت ادامه پیدا میکند که غیرممکن است، پس یعنی اشتباه است. و اگر هم بگوییم این سلسله پایان دارد، پس یعنی آن پایان شهردار است. ممکن است کارمندان زیادی در این راه باشند اما چیزی که واجب و حتمی است وجود شهردار است.
زن گفت:
— تمام این کارمندان درون ساختاری هستند و آن ساختار باعث تمیز ماندن شهر ما میشود.
مرد با لحنی پرسشگر گفت:
— خب این ساختار را چه کسی به وجود آورده است؟
خانم گفت:
— این ساختار نیازی به مدیر یا سازنده ندارد، زیرا این ساختار از اجزایی بسیار ساده تشکیل شده است و به مرور زمان تکامل یافته است.
رهگذر گفت:
— یعنی چیزهای ساده خودشان به وجود میآیند؟
زن کمی فکر کرد و گفت:
— خب مثلاً چرا وقتی یک چیز پیچیده مانند یک ساعت را در ساحل میبینیم تعجب میکنیم و میگوییم حتماً کسی آن را ساخته، ولی اگر چیز سادهای مانند تکه سنگی را در ساحل ببینیم تعجب نمیکنیم که چه کسی آن را ساخته؟
رهگذر تا به حال برای تمام سخنان زن جوابی داشت اما دیگر نمیدانست چه بگوید
و با خودش گفت :
نکند این زن راست می گوید
نکند واقعا شهرداری وجود نداشته باشد
تا اینکه مرد همراهش گفت:
— ببین خانم، شما اگر در ساحل یک قاشق فلزی ساده هم ببینید میگویید حتماً کسی آن را ساخته، ولی اگر جسمی پیچیده مانند یک ماهی را در آن ببینید تعجب نمیکنید و میگویید خودش به وجود آمده؟
زن با کمی صبر پاسخ داد:
ـــ آن قاشق با تمام سادگی اش خالقی دارد زیرا فایده و هدفی دارد نه مثل یک سنگ بی فایده
مرد گفت :
ـــ می دونستی تعداد جاندارانی که زیر آن سنگ زندگی می کنند بیشتر از ساکنان خانه شماست ؟ این یعنی فایده آن سنگ از خانه شما هم بیشتر است
زن کمی عصبانی شد ، مکث کرد، و گفت:
— خب ممکن است مدیری هم باشد، ولی چه مدرکی است که او شهردار است؟
مرد گفت:
ــــ تو یک حالت ممکن دیگر به جز وجود خالق
مدیر و مدبر بگو
زن گفت :
ـــ ممکن است ساختار دیگری باعث به وجود آمدن این ساختار شده باشد یا کسی این ساختار را ساخته باشد ولی شهردار نباشد
مرد جواب داد:
— همه این ها ممکن است ولی در آخر همه این ها یک پایان واجب است و آن هم شهردار است ؛شهردار فقط یک کلمه است. شما میتوانید به آن مدیر و خالق هر چیزی بگویید، ولی در واقع او همان شهردار است؛ چون شهردار یعنی مدیر، ناظم و سازنده شهر.
اشک از چشمان زن جاری شد و گفت:
— دوستان زیادی از من با عقاید خرافی و دروغ و بازنمایی گول خوردند و آسیب دیدند، من هم میترسم و نمیتوانم به راحتی قانع شوم.
رهگذر گفت:
— اشکالی ندارد، لازم نیست یکشبه به این باور برسی. ولی از امروز جرقه وجود شهردار در سر تو زده شده است؛ هرجای آن را که دیدی منطقی نبود قبول نکن.
سپس با زن خداحافظی کردند و گفتند:
— ما میرویم حرف بقیه مردم را هم بشنویم.
آنها پس از گوش کردن به صحبتهای زن به راهشان ادامه دادند تا به پیرمردی رسیدند. از او پرسیدند:
— سلام پدر جان، شما به وجود شهردار اعتقاد دارید؟
پیرمرد گفت:
— بله.
آنها تعجب کردند و گفتند:
— شما او را دیدهاید؟
وی گفت:
— من کسی را که با چشم نبینم باور نمیکنم.
آنها پرسیدند:
— او که تا به حال خودش را به کسی نشان نداده است، شما او را کجا دیدهاید؟
پیرمرد گفت:
— خودش را ندیدهام ولی نشانههایش را دیدهام. مثلاً آیا شما صاحب این ردپا را که در خاک مانده است میبینید؟ پس آیا این دلیل بر این است که شما نمیدانید این ردپا صاحبی دارد؟ هرگاه شهر مشکلی داشت به او نامه مینویسم، او هم در کمترین زمان مشکل را برطرف میکرد، همین نشاندهنده وجود اوست.
مرد پرسید:
— آیا او به هر درخواستی عمل میکرد؟ اگر فقط به تعدادی از خواستهها عمل شده باشد، ممکن است تنها از سر شانس باشد.
پیرمرد گفت:
— درست است، همه خواستهها اجابت نمیشود اما من دلیلی دارم که نشان میدهد این اتفاقات شانسی نبوده. هرگاه به درخواستی عمل نمیشد، من در آن تأمل میکردم و به این میرسیدم که صلاح در آن خواسته نبوده است.
مرد هم پرسید:
— من همسایهای داشتم، ایشان خانهای قدیمی داشت. از شهردار درخواست کرد که خانه آنها را بازسازی کند ولی شهردار به جای بازسازی، حکم تخریب خانه را داد. آیا صلاح در بیخانه شدن همسایه من بود؟
پیرمرد گفت:
— ببین پسرم، ما فقط از دید کوچک خود نگاه میکنیم. شهردار «برآوردهکننده آرزوهای ما» نیست، او باید صلاح شهر را رعایت بکند. شاید این خانه زیبایی یک محله را از بین میبرد یا اینکه یکوقت آجرهای نمای آن میریخت و بیگناهی را میکشت. در ضمن ما که نمیتوانیم بنشینیم و فقط نامه بزنیم که شهردار کارهای ما را انجام دهد، ما باید تلاش خودمان را بکنیم تا شهردار کمک بکند؛ در غیر این صورت پس تلاش و کوشش چه ارزشی دارد؟
مرد پرسید :
ــ اصلا چرا شهردار خودش را نشان نمی دهد ؟
پیر مرد گفت:
ــ اگر شهردار خودش را نشان می داد دیگر ایمان به وجودش ارزشی نداشتم
و اگر در لحظه مجازات می کرد دیگر پایبندی با قانون ارزشی نداشت چون همه از ترس تنبیه قانون را رعایت می کردند
آن دو مرد از او خواستند که با آنها حرف بقیه شهروندان را بشنود و او هم قبول کرد.
رفتند تا به مردی با ریشهای بلند رسیدند؛ صدای مرد خش جالبی داشت، کمر او هم خمیده بود، چهرهاش سیاه و لپهایش گود بود. از او پرسیدند:
— آقا شما میدانید شهردار وجود دارد یا ندارد؟
مرد خمیده گفت:
— شلام داداش، آره من خودم دیدمش، همینجا با هم نشسته بودیم. یه بر و رویی داشتم، قد و بالایی داشتم ولی الان دیگه ندارم، واسه همین شهردارم از پیشم رفت... هی روزگار!
رهگذر تعجب کرد و با تعجب گفت:
— واقعاً؟! واقعاً تو او را دیدهای؟
مرد همراه رهگذر نتوانست خندهاش را کنترل کند و با شدت خندید و گفت:
— حرف این آقا را جدی نگیر، حتماً تو حال خودش نبوده!
رهگذر از خنده او تعجب کرد و گفت:
— مشکل چیه؟
مرد هم ماجرای اعتیاد آن آقا را تعریف کرد.
رفتند تا به پسربچهای رسیدند. به او گفتند:
— سلام پسر، میتوانم یک سوال ازت بپرسم؟ تو میدانی شهردار وجود دارد؟
پسر جواب داد:
— بله.
آنها گفتند:
— از کجا به این حقیقت رسیدی؟
جواب داد:
— مثل یک قلعه شنی که اگر صاحبی نداشته باشد معنی ندارد، شهر هم اگر شهردار نداشته باشد معنی ندارد؛ پس چه کسی آن را ساخته?
آنها از اینکه آن کودک اینقدر متفکر است متعجب شدند و گفتند:
— آفرین! متأسفانه وقت نداریم و باید بروم، خداحافظ.
سپس راه افتادند. در راه مردم آنها را دوره کردند و با خشم میگفتند:
— شما باعث شدید که در شهر آشوب شود، شما مردم سادهلوح و کودکان ما را فریب دادهاید؛ باید محاکمه شوید!
رهگذر گفت:
— چشم، اگر واقعاً کار من جرم بوده است من را مجازات کنید، اما چه قانونی میگوید من مجرم هستم؟
زن جوان عصبانی گفت:
— قوانین شهر ما بر سر دروازه ورودی شهر نوشته شده است، ما بر اساس آن محاکمه میکنیم.
رهگذر گفت:
— من به قوانین پایبند هستم اما یک سوال؛ چه کسی این قوانین را وضع کرده است؟
زن که جوابی نداشت پس با لحنی طلبکارانه گفت:
— این مرد توانایی زیادی در گول زدن مردم دارد؛ گول نخورید! این مرد فقط جملههای زیبایی میگوید وگرنه از بیخ و بن دروغ میگوید.
اما شهروند دیگری از میان جمعیت جلو آمد و گفت:
— این قوانین را شخص خاصی یکشبه ننوشته است؛ اینها به مرور زمان و در طول تاریخِ جامعهی ما شکل گرفتهاند. مردمِ گذشته دیدند که برای زندگیِ کنار هم به این اصول نیاز دارند، پس این قوانین کمکم تکامل یافتند تا شهر به اینجا رسید.
مرد دانا لبخندی زد و گفت:
— حرف شما درباره تکامل قوانین درست است؛ اما «شکلگیری تدریجی» یک قانون، جایگزینِ «اعتبار و ضمانتِ» آن نمیشود. اگر این قوانین صرفاً قراردادهایی هستند که انسانها به مرور زمان برای نفع خودشان ساختهاند، پس حقِ انتخاب هم دستِ خودشان است. اگر فردا اکثریتِ مردمِ شهر تصمیم بگیرند قانون را عوض کنند و بگویند از این به بعد دزدی از اقلیت آزاد است، آیا آن قانون هم درست و معتبر است؟ بدون یک مرجعِ ثابت و مطلق (مثل شهردار)، قوانین شما چیزی بیشتر از یک «توافق موقتی» نیستند که با هر بادِ سلیقهای یا تغییرِ منفعتی، میتوانند ویران شوند.
در همین هنگام یکی از مردم گفت:
— آقا، اگر شما راست میگویید پس چرا تعداد شما خیلی کمتر از ما است؟ بر اساس منطق، اکثریت حرف درست را میزند.
مرد دانا جواب داد:
— مگر تعداد نفرات بیشتر دلیل بر درستی حرف میشود؟ اگر کل دنیا هم بگویند شب است، خورشید پایین نمیآید.
سپس یکی از شهروندان گفت:
— خب اصلاً چه اهمیتی دارد که شهردار وجود داشته باشد یا نه؟
مرد پاسخ داد:
— شما باید به وجود قانونگذار و مدیر این شهر ایمان داشته باشید تا به قوانین شهر پایبند باشید.
شهروند گفت:
— خب من بدون وجود شهردار به قوانین پایبند هستم.
مرد با تعجب گفت:
— وقتی میگویی قانونگذاری وجود ندارد، پس چگونه ادعا میکنی قانونی وجود دارد که به آن پایبند باشی؟ (و سپس ادامه داد) مگر دیوانه هستیم که وقتی نه قانونگذاری وجود دارد و نه ناظری، خودمان را به سختی بیندازیم و از قوانین سخت پیروی کنیم!
شهروند گفت:
— خب ما به خاطر فرزندانمان که در جامعهای خوب زندگی کنند و به خاطر اینکه مردم را دوست داریم به قوانین احترام میگذاریم.
مرد پرسید:
— خب یعنی کسی که فرزند ندارد میتواند هر کاری بکند؟ یا اگر کسی شخص دیگری را دوست نداشته باشد میتواند در قبال او هر کاری انجام دهد و یا حتی او را بکشد؟
شهروند دیگری گفت:
— ما به خاطر امنیت جامعه قوانین را رعایت میکنیم، چون اگر این امنیت نباشد خودمان هم آسیب میبینیم.
مرد جواب داد:
— خب فردی که سن بالایی دارد و دیگر عمر زیادی نخواهد کرد، یا فردی که دچار سرطان شده است و قرار است دو ماه دیگر بمیرد، آیا میتواند از قوانین سرپیچی کند؟
شهروند گفت:
— خب از قوانین هم پیروی نمیکنم.
مرد گفت:
— پس جریمه میشوی.
آنها آن رهگذر را به دادگاه بردند. قاضی وارد شد و همه جا را سکوت فرا گرفت. قاضی از مرد پرسید:
— ای مرد، توضیح بده چرا نظم شهر را بر هم زدی؟
مرد گفت:
— مگر شما نگفتید «نظم»؟ من میگویم این شهر دارای نظم هست و ناظمی دارد، ولی مردم میگویند نظمی وجود ندارد و اینها همه اتفاقات شانسی هستند. اگر نظمی نبوده، من چه چیزی را به هم زدم؟
قاضی تحت تأثیر حرفهای او قرار گرفت و او را تبرئه کرد.
در آخر مرد گفت:
— من برای اینکه شهردار این شهر از من راضی باشد و نگوید که تلاشی برای افشای حقیقت نکردم اینقدر پافشاری کردم؛ شما چرا اینقدر روی حرف خودتون پافشاری کردید؟
بعد از آن دادگاه، رهگذر رفت و دیگر خبری از او نشد؛ ولی هنوز پیروان او داستان او را تعریف میکردند و منکران شهردار هم میگفتند چرا آن رهگذر باز به شهر ما برنمیگردد؟ شاید اصلاً رهگذری وجود نداشته و همه اینها داستانی ساختگی باشند.
امیدوارم لذت برده باشید
لطفاً نظرتون را برام کامنت کنید یا در پیام رسان های ایتا یا تلگرام با من در ارتباط باشید
اگر به نظرتون بخشی از داستان باید اصلاح بشه یا به نکته ای اشاره نشده بهم بگید
۰۹۹۰۸۲۶۴۵۲۳📞