خانم؛
کمی جلوی چشم هایت را بگیر
تقصیر من نیست
مست می کنند،خراب می کنند،به گناه می کشند آدمی را
چشم هایت .
تقصیر من چیست؟
وقتی چشم هایت بانگ «حی علی الصلاة» است و
«حی علی خیر العمل»
کاش دست خودم بود
پلک که می بندی
اقامه می بندم
و چشم می دوزم تا مردمکت لبخند بزند
که من به نماز بایستم
رو به آنها
نگاهت به سمت خود می کشاند
به بیراهه می برد
بعد غرقت می کند .
گناه من چیست؟
وقتی چشم هایت ترجمان طلسم اند و تولد تب
گیرایی شان گمراه می کند
به گدایی می اندازد آدمی را
خدایی می کنند چشم های شیطانت.
دلبری می کنی و
تهمتِ دلدادگی می زنی
چشم های تو فریبم دادند و گمراهم کردند
خودم را نمی بینم
تو شده ام همه
اصلن به دنیا آمده ام که در حریقِ چشمانِ تو بسوزم انگار
چشم هایت در روحم ریخته شدند
پخش شدند در جان و روانم
دلم را مچاله و ادراکم را فلج کردند
و من سُر خوردم
از چاه ویلِ چشمانت
و پرت شدم تهِ اقیانوسِ روشنِ دلت
و پی بردم که پاهایم نمی آیند از پی ام
انگار وصل اند به دل تو همه رگ هایم.
نمی دانم چه دارند آن چشم هایِ سیاهِ ساکتِ سنگین
که اینگونه مرا سحر کردند و به بند کشیدند.
من شاخه ای از تو شدم
نه ؛ ساقه ای
یا برگی
و « تو » ریشه ام شدی.
ریشه ام شدی و مرا ریشه کن کردی
آمدی
کشتی و بردی و سوختی
نرفتی اما
ماندی با چشم هایی که همیشه مقابلم بودند،
در خواب و خاطره و خیابان
همیشه دنبالم می کردند.
ماندی تا ویرانی ام را ،خرد شدنم را ببینی.
یک جور عذاب گوارا در جنگلِ جانم ریختند آن چشم ها
و من
وخامتِ وجد آورِ این ویرانی را به وضوح می دیدم
با چشم هایی که دیگر مال من نبودند.
کاش چشم های شاعرت شعر های مرا می خواندند
شعرند،شعورند،شرم اند ،شراب اند
شرفِ عشق اند چشم های تو
مگر می شود خرابِ این همه خوبی نشد
از من خرده نگیر بانو
خدا را از راه به در کرده اند چشم هایت.
اسفند ۱۳۸۹