ویرگول
ورودثبت نام
Ghonche rastegar
Ghonche rastegar
Ghonche rastegar
Ghonche rastegar
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

برگ خشک در لای کتاب

گاهی خودت را شبیه برگ خشکی می‌یابی، جا مانده میان صفحه‌ی پنجاهم کتابی کهنه.
برگی که روزی با باد رقصیده بود، اما اکنون در سکوت کلمات، بی‌حرکت و فراموش‌شده نفس می‌کشد.
آزادی‌ات را از تو گرفته‌اند و در میان صفحات نم‌زده‌ای گذاشته‌اند که بوی کهنگی می‌دهد.
در را بسته‌اند و تو میان خاطراتی محبوس شده‌ای که دیگر به یاد نمی‌آیند.
احساس خفگی می‌کنی، احساس می‌کنی به این جهان بی‌نور تعلق نداری.
صاحبت سال‌هاست به سراغت نیامده، شاید گرفتار زندگی، شاید بی‌حوصله‌ی بازکردن گذشته‌ای که تو در آن جامانده‌ای.

گاهی به امید نوری، به امید دستی، بر جلد کتاب می‌کوبی؛
شاید روزی کسی در را باز کند، تو را از میان واژه‌های غبارگرفته بیرون آورد،
بر سرت دست نوازش بکشد و تو را کنار پنجره‌ای با آفتاب تازه بگذارد.
اما شاید راز رهایی در همان لحظه‌ای باشد که بفهمی،
برگِ خشک نیز می‌تواند آزاد باشد؛
اگر به بادِ درونش گوش دهد #غنچه_رستگار

اولین متناولین نوشته
۱
۰
Ghonche rastegar
Ghonche rastegar
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید