دوست دارم یه نفر باشه
باهم بریم بیرون
از طبیعت لذت ببریم
همزمان،
حرف هم نزنیم.
خب سگ بگیرم ببرم بیرون ،این ویژگی هارو داره! آره واقعا عالیه ولیا سگ یجوری از طبیعت لذت میبره که من نمیتونم باهاش همدردی کنم به علاوه یه وقت دیدی بعد از لذت بردن از طبیعت خواستیم باهم یه کم واقعی گریه کنیم یا بخندیم، سگ نمیتونه و من دوست ندارم خدایی نکرده وقتی حوصلم سر رفته و محلش نمیدم فکر کنه من تکامل یافته ترم! چاره چیه؟ تسلیم! پس انقدر باهم نمیچرخیم که از حوصله من خارج بشه! حتما یه روز یه سگ پیدا میکنم و محترمانه ازش درخواست میکنم دوتایی بریم یه گردشی توی دشت بزنیم!
یا شایدم خونه جدید من: خیابون قشنگ شهرمون که کلی درخت سپیدار بالاش داره! ولی نه! خجالت میکشم دعوتش کنم خیابون! ممکن پاهاش درد بگیره. ما "آدما" اولش یادمون رفت وقتی داشتیم کفش و خیابون میساختیم برا اونم یه مدلی طراحی کنیم که هم تو خیابون راه بره و هم پاهاش درد نگیره.
البته یه جایی به بعد فهمیدیم که: اول باید براش کفش مخصوص خیابون طراحی کنیم ، بعد به یه بشقاب گوشت در خیابون دعوتش کنیم، سگ عزیز هوش طراحی کفش نداره ما که دوستشیم کمکش میدیم. پس باید هرچه سریع تر کفش مخصوص سگ میساختیم؛ هرچه "سریع تر"؛ کلی سگ برده بودیم تو خیابون که "احتمال" داشت پاهاشون درد بگیره ... چقدر ترسناکه که سگ عزیز احتمال داره پاهاش درد بگیره و ما خودمون رو به نفهمی بزنیم! اینطوری شد که یه نمونه هایی هم ساختیم!
اما همین که گذشت فهمیدیم یه ایرادی هست، ما "واقعا" نمیدونیم که سگ چجوری دنیا رو احساس میکنه فقط احتمال میدیم. گاهی برای اینکه از سر خود وا کنیم مطمئنانه گفتیم: خب سگ هم مثل ما احساس میکنه دیگ، نگاش کن چه قشنگ بازی میکنه، نگاش کن که چه خوشحاله ! من میدونم که سگ عزیز وقتی حالش بده چه حسی داره! بعد چون کمی "فکر کردن" تشویش ایجاد کرده بود، دست به کار شدیم تا حسن نیت خود را ثابت کنیم. براش لباس تور توری صورتی هم دوختیم که خوشحال تر بشه و کفش هاش رو تنوع دادیم و البته عقیمش هم کردیم که انقدر بچه نداشته باشه، دست و پاش رو بگیره آخه اون مثل ما نمیتونست از ابزار های پیشگیری استفاده کنه و از فواید "فرزند کمتر زندگی بهتر" بهره مند بشه.این فرایند خطیر با حفظ ایمنی لازم و رعایت دوز کاملا استاندارد و علمی مواد بیهوش کننده انجام شد : دردش نمیگرفت. کم کم دیدیم، سگ عزیز دیگر مثل قدیم نیست، خیلی دلش گرفته ، دیگر وقتی میره دشت دوستای قدیمیش رو نمیشناسه... از همه چیز میترسه ... خیلی درمونده شده... وای نکنه کلا ناتوانیم از این که بفهمیم اون چه حسی داره؟! (زمان کنونی)
آینده احتمالی:
بعد با افسردگی و احساس ندامت به این فکر کردیم که چه شد که انقدر به سگ عزیز آسیب زدیم! درسته ما واقعا مهربون بودیم اما عقلمون ناقص بود حالا انگار با کسب این همه تجربه، بهتر میتونیم فکر کنیم پس هر روز سگ های عقیم شهریمون رو نوازش کردیم، بردیمشون خیابون و هرچی که دلشون میخواست رو بهشون دادیم و این "هرچی" همه دنیا نبود، مثل ما آدما که همه دنیا رو میخوایم، و این "هرچی" مثل "هرچیِ" دوستاشون توی دشت هم نبود، این "هرچی" یه چیزایی بود که ما بهشون داده بودیم در قبال چیز هایی که از اونا محرومشون کرده بودیم... ما چیزی از سگا ندزدیده بودیم درواقع ما دزد نیستیم! ما از گذشته های خیلی دور تر دوستشون داشتیم و همون موقع که داشتیم خود زنی میکردیم، دوستامون رو هم زدیم. منظورم سگ های عزیز و بقیه دوستان هست....
خلاصه در این آینده تخیلی که من از آیندش میام (!)، انقدر به سگ های عقیم مهربونی کردیم تا اونا هم در زمان معلوم فوت کردند. (این زمان معلوم توسط نفهم ها بیشتر یا کمتر شده.)
خدا حافظ ای سگ عقیم که بدبختت کردم. برو که دیگ سگ عقیم نیست بعدت.
چقدر دلم براشون میسوزه که طعم شیرین پدر مادر شدن رو نچشیدند... در رحمت باشند.
و یه مراسم تشعیع جنازه باشکوه هم براشون گرفتیم و امیدوار شدیم که از گناه سهوی ما بگذرند. ما دیگ یاد گرفته بودیم دوستای واقعی باشیم. دوستایی که تو طبیعت با سگ دوست میشن نه تو خیابون!
دشت به هردوتامون میخوره، یه روزی میرم توی یه دشت سبز یه سگ اونجا پیدا میکنم و بعد از ادای احترامات لازمه مثل مثل چینی ها (!)،با هم میریم و از طبیعت لذت میبریم بعدم من میام خونه جدیدم و اونم میره خونه همیشگیش؛ اگرم دلم تنگه خونه قدیمم شد "همون جا " میخوابم.
پ ن : الان دوست دارم با سگ شهر نشین هم برم دشت ها اما دلم میگیره وقتی حال بدش رو میبینم ممکنه جلوش های های گریه کنم و خدایی نکرده غصش بیشتر بشه، همنشینی با سگ شهری یه مزیت داره که هم نشینی با سگ دشت سبز نداره : بهتر حال نزار من رو درک می کنه. من و گذشتگان احمقم.
سگ های گله یه همزیستی جالب با انسان دارند. البته اگه جناب چوپان به حریم شخصی آنها احترام بگزاره و البته به زاده های سگ گله هم احترام بگزاره. و بگزاره سگ های گله در پیدا کردن غذا و جفت آزادانه تر عمل کنند و خودشان مدیریت زندگیشان را بر عهده بگیرند.
ای کاش هیچ سگی در خیابون نباشه. ای کاش شهرداری قوانین خلاقانه تری برای مدیریت شهر و سگ های شهر می داشت. ای کاش اندام تناسلی هیچ بچه ی تنها در خیابونی ، توسط سگ ولگرد خورده نشه! و ای کاش مامورین شهرداری که گاها وقتی کار بیخ پیدا می کند ،سگ های ولگرد را با گلوله میکشند، این گلوله ها را به پلیس ها تحویل دهند و خودشان سگ ها را بیهوش کرده و به باغ های مخصوص سگ ببرند. ای کاش، پارک های ملی حیات وحش به تدریج و با کمک افراد دغدغه مندی که کار بانکی بهتر بلدند، در کشورمان زیاد بشه.
پ ن : این متن را من دو ماه پیش نوشتم. و الان که خواندم، اصلاح کردم. این راست هست که نوشته ها در زمان جا می مانند. شاید هم ماها آدم های دیگری هستیم که به نوشته های آدم های دیگری که به نام ما هستند نگاه میکنیم. در ویرگول، البته میتوانیم دست بزنیم و اصلاح کنیم. به هر حال گذشته از این اشعارِ خواهرِ جوادی، به نظر شما، نوشته ها را اصلاح کنیم یا بگذاریم مثل موزه هایی مارا تماشا کنند؟
چند روز پیش دو فرد جنگ زده و تهرانی را با دو سگ هم شکل در دشت ناهموار شهر دیدم ، وقتی که آنها داشتند با سگشان از کنارم رد می شدند سگ ها به سمتم آمدند و صحبت کردند ، منم جیغ زدم ، سگ ها صداهایی دادند بعد صاحابشان غلاده را کشید و یکی از افراد گفت: 《نترسید! چیزی نیست ؛ کاری با شما نداره. 》سگ ها همچنان صداهایی می دادند. سپس از کنار هم رد شدیم . ما جای پای همدیگر را تا کمی بعد تر در جاده می دیدیم؛ زیرا جهتمان برعکس بود.
پ ن : برای این متن یه رونوشت جدید می نویسم:
دوست دارم یه نفر باشه
باهم بریم بیرون
از طبیعت لذت ببریم
همزمان، حرف نزنیم اما گاهی صدا بدیم.