چند وقتیه که توی این سایت میچرخم.
میخونم، لذت میبرم، با بعضی متنها سر تکون میدم و با بعضیهاشون ساکت میشم.
ولی همیشه یه چیزی جلو نوشتنم رو میگرفت.
نه کمبود حرف.
نه نداشتن ایده.
اسمش رو گذاشته بودم «آماده نبودن».
حقیقتش اینه که مدتهاست دارم خودم رو گول میزنم.
با کمالگرایی.
با این تصور که «اگه عالی نشه پس ، اصلاً شروع نکن».
من آزمون مهمی دارم.
کمتر از شش ماه وقت.
از اول مهر تا حالا بارها تصمیم گرفتم شروع کنم، بارها با انگیزه، بارها با برنامه.
و هر بار، شکستی مضحکتر از دفعهی قبل.
نه چون نتونستم.
چون نخواستم ناقص باشم.

یه جایی به خودم اومدم و فهمیدم کمالگرایی داره منو شبیه آدمی نشون میده که انگار عرضهی ادامه دادن نداره.
و این، از هر شکست واقعی بدتره.
پس این پست نه قراره انگیزه بده،
نه راهکار عجیب،
نه جملههای قشنگِ پایانبندی.
فقط یه اعترافه:
من از شروع کردن نمیترسم،
از ادامه دادن میترسم.
و این بار تصمیم گرفتم با همین ترس، با همین نقص، بنویسم.
حتی اگه دیر.
حتی اگه معمولی.
حتی اگه کامل نباشه.
این اولین پسته.
نه ادعا داره، نه قول بزرگ.
فقط یه شروعه؛ بدون خودفریبی.
و حالا، با همین نقص و ترس، مینویسم. تا وقتی که بشه.