# به نام خدا #
# دفتر امور ویژه #
## فصل صفر – دفتر خاطرات ##
این را به تو میگویم؛ به کسی که این دفترچه را پیدا کرده است.
حتماً هنگام خواندن نوشتههای این دفترچه از خودت میپرسی: «آیا داستانهایی که اینجا میخوانم واقعیاند؟»
در پاسخ فقط یک چیز میتوانم بگویم؛ همهچیز به خودت بستگی دارد. اگر باورشان کنی، آنها در ذهن تو واقعی خواهند شد.
دنیا آنقدرها هم عجیب نیست. همهچیز قابل پیشبینی و تکراری است و ما آدمها هر روز بیشتر تلاش میکنیم آن را به همین سمت ببریم؛ به سمتی که احساس کنترل و ثبات بیشتری داشته باشیم.
اما چیزی هست که بیشتر مردم از آن غافلاند؛ همان چیزی که خیال میکنند در اختیارشان است: حق انتخاب.
آن لحظه، پشت میز صبحانه نشسته بودم. ساعت هشت صبح بود و باید سر کار میرفتم.
فکرم را جمع کردم، از پشت میز بلند شدم و در حالی که بیاختیار ملودی آشنایی را سوت میزدم، مشغول جمع کردن ظرفها شدم.
همان موقع ناگهان یادم افتاد که باید دوباره به همان شغل خستهکننده بروم؛ شغلی که هر روز هشت ساعت از عمرم را میبلعد. فقط برای اینکه مردم هر ماه بخش بزرگی از درآمدشان را به شرکتی بدهند تا اگر روزی اتفاق بدی افتاد، خسارت کمتری پرداخت کنند.
باز هم ترس، آزادی را شکست داده بود.
این شغل هم آزادی مشتریهایش را میگرفت، هم آزادی مرا. هر روز هشت ساعت از آزادیام را.
برای آزادی ارزش زیادی قائلم. به نظرم، هدف نهایی همهٔ انسانها ــ حتی اگر خودشان ندانند ــ آزادی است. همه پول جمع میکنند تا شاید اواخر عمر، چند سالی را آزاد زندگی کنند.
در دنیای امروز، پول یعنی آزادی.
همان تکه کاغذ بیارزشی را میگویم که این روزها ارزشی بسیار بیشتر از خودش را حمل میکند.
جهان را طوری طراحی کردهاند که آزادی امروزمان را فدای وعدهٔ آزادی فردا کنیم. همین وعده کافی است تا انسان را به بند بکشند.
برنامهٔ هوشمندانهای است.
انسان را فقط با وعدهٔ آزادی میتوان اسیر کرد.
به خودم آمدم و دیدم در حالی که بشقابی پر از پوست تخممرغ در دست دارم، خشکم زده است. افکارم دوباره مرا در خود غرق کرده بودند.
نفسی کشیدم، ذهنم را جمعوجور کردم، بقیهٔ ظرفها را هم مرتب کردم و به سمت درِ ورودی خانه رفتم.
در مسیر شرکت ــ من همیشه پیاده سر کار میرفتم ــ مدام از خودم میپرسیدم:
«آیا این شغل واقعاً ارزشش را دارد؟»
هر بار که به آن فکر میکردم، احساس میکردم دارم تنها چیزی را که واقعاً مال من است، یعنی زندگیام، هدر میدهم.
برای چه؟
برای بقا؟
زمانی انسانها برای زنده ماندن دنبال شکار میدویدند یا از حیوانات درنده فرار میکردند.
اما حالا چه؟
حالا باید هشت ساعت پشت میزی بنشینیم، آزادی آدمها را بگیریم و در عوض به آنها امنیت بفروشیم؛ بعد هم از همان امنیت پول دربیاوریم تا برای خودمان حاشیهٔ امنی بسازیم و بیخانه و بیغذا نمانیم.
باید این کار را رها میکردم.
تکراری بودنش به کنار؛ خودِ کاری که انجام میدادم و نتیجهای که داشت، کاملاً با ارزشهای من در تضاد بود.
به درِ ورودی شرکت رسیدم.
چند لحظه همانجا ایستادم و به تابلوی سردر شرکت خیره شدم.
روی آن، نام شرکت نوشته شده بود و زیرش شعاری که هنوز هم هر بار میدیدمش، لبخند تلخی روی لبم میآورد:
«با خیال راحت گند بزنید؛ ما جبران میکنیم.»
قسمتی از کتاب دفتر امور ویژه