ساعت یازده به سختی از خواب پا میشم. تا یکی دو ساعت منگم. صبحانه که دیگه وقتش گذشته، گرسنگی میکشم تا ناهار. بعد از ناهار برنامه چای یا قهوهاس. شاید تنها بخش خوب روز همین باشه. حتی با وجود کافئین بازم باید یه چرت نیم ساعته بزنم.
از ساعت پنج و شش تازه واقعا به خودم میام. از همون موقع هم یه جنگ درونی دارم. تمام زورم رو میزنم که درس بخونم و هربار شکست میخورم. ذهنم جمع نمیشه. حتی افکار پخش و پلا هم ندارم. مغزم خسته و خالیه. یه ربع زل میزنم به صفحه ولی فقط یه پاراگراف میرم جلو. میگم بذار یه نیم ساعت دیگه برگردم ببینم اون موقع چی میشه. یک ساعت و نیم دیگه برمیگردم. این بار چند صفحه میخونم ولی بازم گیر میوفتم. مابین این تلاش های نافرجام سرم تو گوشیه. اینترنت پر از غم و غصهاس پر از ناراحتیه، حق هم دارن. با اعصاب تَرَکخوردهات میری سراغ توییتر و تلگرام و خوردهریزههاش رو به زور جمع میکنی و میای بیرون.
شب که میشه تلویزیون رو روشن میکنم فوتبال ببینم. بعضی شبا بازی خوب هست بعضی شبا هم نه. خیلی حوصله همینم ندارم ولی تنها سرگرمیمه پس به زور پاش میشینم. چند روز پیش که کتاب میخوندم وضعیت ذهنم آرومتر بود ولی برای خودم قدغن کردم. چون مثلا امتحانات نزدیکه. مثلا میخوام درس بخونم. یه طوری به هر حال باید رد کنم این واحد هارو.
فوتبال که تموم میشه خوابم نمیبره. بیدارم تا ساعت دو و نیم، سه. سخت میشه خوابید و در عین حال سکوت شب از سر و صدای روز قابل تحملتره. وقتش که میرسه بالاخره خوابم میبره. یه خواب بیرویا و سیاه. تا اینکه صبح ساعت ده و نیم یازده به سختی بیدار میشم. گیج و منگم. صبحانه دیگه وقتش گذشته، گرسنگی میکشم تا ناهار... و تکرار.
