داستان از آنجا شروع شد که اگر نشود چه؟
بعد از سالهای کنکور؛ اولین بار است که به یک هدف؛ جدی نگاه میکنم. برایم بیاهمیت نیست، در برابرش احساسِ خستگی نمیکنم، مسئله ی مرگو زندگی در میان است.
نامِ هدف؟ خب معلوم است نوشتن است.
جلوی خودم مسیری قرار دادم و هر ماه دوست دارم یک قدم به سمتِ قلههای آرزویم پیشبرم.
هرچند که نمیدانم تاریخِ انقضای این رویا هم به اندازهی معلمی و دانشگاه فرهنگیان موقت و پوچ هست یا نه.
به قولِ یک بزرگی که میگفت هروقت دیدی دلت برای هدفی به" ایلی ویلی" میرود؛ بدان راه درست است.
خب حالا به فرضِ که هدف را پیدا کردیم؛ بعدش چی؟ اگر نرسم؟ اگر نشد؟ اگر اشتباه بود؟ اگر بهای زیادی داشت؟
آروم و صبور باش و خوب دقت کن. طبیعت جواب تو را به خوبی داده.
از هزار اسپرم چند تا تبدیل به جنین میشوند؟ و از این تعداد جنین؛ چه تعداد به دنیا میآیند؟ و از این تعداد به دنیا آمده چند تا بزرگسالی را میبینند؟ و از این تعداد چند نفر موفق میشوند؟
میبینی همیشه موفقیت آن چیزی نیست که در مغزمان هجی کردهاند؛ تلاش کن و لذت ببر از چالشهای مسیرت.
البته که آسان نیست مقایسه نکردن به خصوص اگر جنست مونث باشد اما کار نشد هم ندارد.
پینوشت: اگر در مسیرِ نوشتن هستی شاید تو هم به این مسئله رو به رو شوی؛ در عمل چه میکنی؟
ایلیویلی: کنایه از قند سابیدن در دل از روی هیجان و شادی.

۱۴۰۴/۵/۳۱