
خودش را جلوی آینه برانداز کرد مثله همیشه زیبا. بالاخره چهارسالِ دانشگاه تمام شده بود و آرزوی مادرش برای معلم شدنش برآورده شده بود.
و اکنون زمانِ رفتن به مدرسه بود.آن هم کجا روستای دور افتاده در پنج کیلومتری مرز.
پدر و برادرش ناراضی بودندو مادر دلش برای اتفاقاتِ آینده شور میزد. برادرش میگفت: اگه من چندسال اونجا درس دادم به دردِ یک قرون نمیخوره؛ فردا میریم اداره کل شکایت میکنیم مگه شهرِ هرته که دخترِ مجرد رو اونجا بفرستن.
گذشت و یک مهر شد. او با نیسانِ آبیِ وسایل و چند تن از همخانههای جدیدش وارد روستا شدند و در خانهی پیرزنی نزدیکِ مدرسه بیتوته کردند.
اوایل همهچیز قشنگ بود؛ سرسبزیِ روستا، رودخانهی پر آب، مردمانِ مهماننواز، همخانهای های شاد و باصفا.
تا اینکه جوانِ همسایه با ساکی به دست از سربازی به خانه بازگشت.
روزِ اولی که او را دید محو تماشایش شد. همان زنی که در رویاهایش میدید. از دختر عمویش اطلاعاتِ خانم معلم را به تهدید گرفته بود و کارش شده بود نشستن دمِ در خانه و دید زدنِ خانهی پیرزن که چه زمانی او بیرون میآید.
اما دختر محلش نمیگذاشت شاید فکر میکرد این هم شبیه بقیهی علافهای روستا.
بیمحلی ها کارساز نبود و این چشم چرانی به تعقیبِ او از دمِ خانه تا دم مدرسه و بالعکس شده بود و حتی انداختنِ نامهی عاشقانه داخلِ حیاطِ پیرزن.
مسئله را با مدیر در میان گذاشت؛ کار به دهیاری و پاسگاه رسید اما او دست بردار نبود و گفت میخواهد به خواستگاریش برود؛ همه میخندیدند اما جوان مصمم تر میشد.
بالاخره دخترک جلویش ایستاد و محترمانه سیلیِ حقیقت را در گوشِ کرش زد.
و کاش هیچوقت به آنجا نمیرفت.
عصرِ روزِ بعد؛ وقتی که داشت برگههای امتحان مستمر دخترها را امضا میکرد. پیرزنِ همسایه صدایش زد و گفت: کسی دمِ در کارت دارد.
و در کوچه کسی جز جوانک منتظرش نبود و البته بختِ سیاهی که روی آیندهاش اسید پاشید.
۱۴۰۴/۶/۱