ویرگول
ورودثبت نام
پاراگراف|حنانه سندگل
پاراگراف|حنانه سندگل
پاراگراف|حنانه سندگل
پاراگراف|حنانه سندگل
خواندن ۱ دقیقه·۴ ماه پیش

وقتی همه‌چیز قهوه‌ای می‌شود

آفتاب بالا آمده، صدای چمن‌ زن بیخِ گوشم است؛ در مغزم.

چشم‌های ورقلمبید‌ه‌ام؛ ورقلمبیده‌تر می‌شود.

سرم تیر می‌کشد، می‌خواهم بلند شوم اما اسید معده‌ با گلو سلام و علیکی می‌کند.

ساعتِ دیواریِ روبه رویم را نگاه می‌‌کنم؛ هنوز زود است.

درگیرِ رنگِ ساعت می‌شوم، چرا سبز؟ چرا سبز فسفری؟ از کجا راهش به خانه‌ی ما کج شد؟

صدایِ چمن زن کمتر می‌شود.

بلند می‌شوم؛ پتوی قهوه‌ای را تا می‌کنم، پا روی موکتِ قهوه‌ای اتاق می‌گذارم، واردِ آشپزخانه با گلیمِ قهوه‌ای می‌شوم.

چایِ سیاه دم می‌کنم. در استکان؛ مایعِ قهوه‌ای رنگ است.

نانِ قهوه‌ای را روی سفره می‌گذارم.

دلم هوسِ چیزِ شیرین کرده؛ نه به شیرینیِ عسل، نه به شوریِ پنیر.

تهِ یخچال ذره‌ای کره‌بادام زمینی پیدا می‌شود؛ کره‌ی بادام زمینی هم قهوه‌ای است.

امروز؛ میزبانِ صدای چمن زن با تمِ قهوه‌ای هستیم‌.

۱۴۰۴/۶/۱۵

نوشتنرخدادسردرد
۵
۰
پاراگراف|حنانه سندگل
پاراگراف|حنانه سندگل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید