
با بیحوصلگی پوکهی آمپول را می شکند و می ریزد.
+بالای دستش را محکم بگیر؛ میخوام رگ بگیرم.
هوای اتاق سرد است.
+داخلِ رگ نرفته؛ بگذار جای دیگر را امتحان کنم.
اینبار از روی پنجه رگ میگیرد.
با یک دست دستم را گرفته و با دستِ دیگر جلوی دهانش را.
چه قدر هوا سرد است.
دلم میشکند: اگر این وسطها تلف شود چه کنم؟
می گویم: خانم بدنش ظریف است تحمل درد را ندارد.
+تو شدی متخصص؟ بگذار کارم را بکنم.
قفسهی سینه ام درد میگیرد؛ چند بار نفسِ عمیق میکشم.
در مسجدِ تاج محل با ساریِ قرمز رنگی در حالِ قدم زدنم.
با جیغش بلند میشوم.
فریاد میزند: اگر دل نداری غلط میکنی همراهِ مریض میشی.
میخندم و میگویم: الان که سُر مُر گنده ام ببخشید به خاطرِ پریودی فشارم افتاد.
+جوونم؛ جوون های قدیم.
اینا میخوان زندگی نگهدارن.
#داستانک
۱۴۰۴/۵/۸