ویرگول
ورودثبت نام
Hanita
Hanitaتمام روز غمگین است و کج خلقی میکند... و زمانی که با خود تنها میشود دستش را روی گلویش میگذارد و میگوید : اینجاست...رد نمی‌شود.
Hanita
Hanita
خواندن ۲ دقیقه·۹ ساعت پیش

رمان جنون [Part4]

جــنــونــــ🎶🃏

#P4

آیکون سبز رو کشیدم و مثل همیشه بیتفاوت جواب دادم

+بله

صدای خش خشی اومد انگار داشت جا به جا میشد

-الو......سلام

بدون جواب گذاشتمش...

نفسش رو با صدا بیرون داد

-هعی از دوریت دارم جون میکنم

با لحنی اروم گفتم

+چی میخوای؟

عوضی که زمزمه کرد گوشم رو نوازش کرد...ولی بازم بدون جواب گذاشتمش...

- تشریف نحستو کی میاری؟

با همون صدا ی بی روح گفتم

+قطع میکنم

کشدار گفت

-ایششششش....قطع نکنیااا

+بگو

-هیچی گفتم ببینم چیکار میکنی ولی لیاقت نداری

زمزمه کردم

+دیگه زنگ نزن...ماموریتم

با تعجب آشکاری گفت

-واقعا ماموریت آمریکا رو قبول کردی؟؟

بدون جواب گذاشتمش....

وقتی جوابی نشنید صدای مضحکی در آورد و گفت:

-دلت در بیاد من هنوز ماموریت 4Fg تموم نکردم استاد گفت نیا ماموریت

برام مهم نبود...درواقع ذره ای برام اهمیت نداشت...

+قطع میکنم

نفسی گرفتم و آروم گفت

-مراقب خودت باش

انگار بازم احساساتش فوران کرد...

بی‌توجه گفتم

+نترس زنده برمیگردم

بدون خداحافظی قطع کردم و آروم از جام بلند شدم و سمت پیشخوان رفتم تا حساب کنم

پول رو دادم و همین که اومدم از کافه برم توجه م به گوشه ی کافه جلب شد....

یه مرد تقریبا قد بلند که معلوم بود صاحب اینجاست روبه روی یه پسر پونزده یا شونزده ساله که انگار باریستا بود وایساده بود و پسره ترسیده نگاهش می‌کرد...

تک ابرویی بالا انداختم و خیلی آروم و نامحسوس نزدیکشون شدم و حرف زدن عربی مرد رو شنیدم...

به محض شنیدن کلمات تو خاطرات غرق شدم

(مگه نگفتم هرچی مشتری گفت همونه)

همین حرف ساده مثل تیغی بود به رگ گردن نازکم

همونقدر برنده خاطرات رو یاد آوری میکرد

€Flash back

داد بلندی کشید که بیشتر توی خودم جمع شدم

= که حالا به مشتری توهین میکنی..آره؟ وجهه‌ی من رو خراب میکنی؟

اشک هام بیشتر ریخت و سعی کردم چیزی بگم تا بیشتر از این عصبی نشده

+نــ..نه بخــ...

نذاشت حرفم کامل شه و دستش تاب خورد و بالا اومد و تا به خودم بیام کوبید توی دهنم

مزه ی خون رو توی دهنم حس کردم...

گوشام زنگ میزد و چشمام تار شد...

تنها چیزی که حس میکردم خونی بود که از گوشه ی لبم جاری شد...

با نفرت نگاهم کرد و در کمال بی رحمی حقیقت تلخی رو با شدت توی صورتم کوبید

=میدونی چیه؟؟تقصیر خودمه از قدیم گفتن به یتیم غذا نده چون برمیگرده و ظرفت رو میشکنه

خشکم زد و اشک با شدت بیشتری به چشمام نیش زد

نگاه دیگه ای به سرتاپام کرد و گفت

=انگل کثافت..بدبخت تو همونی هستی که هیچکس نخواستت

دختره ی بی کس و کار از صدقه سریم بهت کار دارم گفتم اشکالی نداره بچه یتیمه ، خانواده نداره ولی نه.....

حتما اون خانواده یه چیزی میدونستن که ولت کردن

£ Fenesht

سرم نبض میزد...

نمیدونم چجوری خودم رو از کافه بیرون انداختم و به هتل رسیدم...

واقعا در عجبم...

حتی نمیدونم چجوری به اتاقم رسیدم و درش رو باز کردم و وسط اتاق وایسادم...

با فکی که از شدت فشار دندون هام درد گرفته بود کتم رو در آوردم و آویزون کردم

با قدم های ناموزونی سمت تخت حرکت کردم و دراز کشیدم...

بدون پلک زدن به سقف سفید چشم دوختم...

عاشقانهجناییبزرگسالان
۰
۰
Hanita
Hanita
تمام روز غمگین است و کج خلقی میکند... و زمانی که با خود تنها میشود دستش را روی گلویش میگذارد و میگوید : اینجاست...رد نمی‌شود.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید