اما همهچیز، از همان لحظهای که نگاههایمان در هم گره خورد، تغییر کرد. نمیدانم چه جادویی در میان بود، اما او با بقیه فرق داشت. انگار او همان تصویرِ خیالی بود که سالها در اعماق ذهنم ساخته بودم: مردی قدبلند، با چشمانی قهوهای که برقی غریب و مهارناپذیر داشتند؛ ابروهای مشکی و پرپشتی که بعدها فهمیدم جایِ زخمی روی یکی از آنها، یادگاریِ دعواهایِ پرآشوبِ گذشته است. بینیِ متناسب، لبهایی خوشفرم و هیکلی که در عین سادگی، جذابیتی خاص داشت. دلم برای آن روزهای ساده و بیخیالم میسوزد؛ چه میدانستم که قرار است طوفانی چنان سهمگین در راه باشد که تمامِ آرامشِ زندگیام را از ریشه بکند؟
همهچیز از یک صبحِ معمولی در سلف شروع شد. درست روبهرویِ من نشسته بود. من صبحانهای نداشتم و تنها با فنجانِ چایِ گرمم تنها بودم که ناگهان، تکهای کیک جلوی رویم ظاهر شد. او، بیتعارف ، نیمی از آن را برایم کنار گذاشت و گفت: «بقیهاش را هم بردار.» با خجالتی که خود نمیدانستم، گفتم: «نه، ممنون؛ همین کافی است.»
خدایا! در آن لحظه، گویی تمامِ جهان در کفِ دستم بود؛ احساس میکردم خوشبختترین دخترِ روی زمین هستم. انگار روی ابرها قدم میزدم... چه احساسِ کاذب و شیرینی! و چقدر من، از آنچه در کمین بود، بیخبر بودم؛ از اینکه آن تکه کیک، اولین قطعه از یک پازلِ ویرانگر بود.
در زمانِ استراحت، اولین کاری که میکردم، تماس با "حاجی" بود. حاجی، یکی از اعضای اکیپ بود که با وجود اختلاف سنی زیاد، برایم فراتر از یک همکار قدیمی بود؛ او از هر رفیقی، رفیقتر بود. تنها کسی بود که بدونِ هیچ قضاوتی، به لرزشِ صدای من گوش میداد. با هیجان و ذوقی که از گلویم بیرون میزد، از آن نگاهها و آن لحظات برایش گفتم. حاجی با همان خندهی مهربان و صمیمانهاش گفت: «بهبه! پس آهو خانم هم که عاشق شده! خب، چرا نمیآوریاش اینجا؟ بیا تا ببینیم چه شکلی است.»
خندهام گرفت و قول دادم آخرِ هفته را با بچهها دستهجمعی به آنجا برویم. چقدر دلم برای آن روزهای ساده و برای طنینِ مهربانِ صدای حاجی تنگ شده است...»
---