ویرگول
ورودثبت نام
آهو رادمهر
آهو رادمهر
آهو رادمهر
آهو رادمهر
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

6وقتی در حراج خودت شرکت میکنی

«آخر هفته، در آن کافه، همه چیز شبیه به یک نمایشِ پرزرق و برق بود. من، بیتا و نازنین رفته بودیم؛ و امیر هم با رفیقش، علی، از راه رسید. علی، همان پسری که همیشه نگاهش را به من می‌دوخت، حالا در کنار امیر نشسته بود. نازنین، درست مثل یک بازیگرِ حرفه‌ای، مرکز توجهِ میز را از آن خود کرده بود؛ با تعریف کردنِ خاطراتِ مشترکمان و بازگوییِ داستانِ رابطه‌های قدیمی‌اش، تمامِ فضا را اشغال کرده بود. من و بیتا گاهی در حاشیه‌ی گفتگوها بودیم، اما امیر... امیر انگار اصلاً مرا نمی‌دید. او غرق در داستان‌های نرگس بود و نگاهش را از او نمی‌گرفت.

اما در میانِ آن همه هیاهو و خنده‌های مصنوعی، ناگهان، برای یک لحظه‌ی کوتاه، سکوت حکم‌فرما شد. چشم‌هایمان در هم گره خورد. نگاهِ امیر چنان طولانی، سنگین و پرمعنا بود که انگار اکسیژن از ریه‌هایم خارج شد و نفسم بند آمد. سرم را سریع پایین انداختم، اما در آن سکوتِ پرتنش، با تمامِ وجود حس می‌کردم او دارد تمامِ حرف‌های ناگفته‌ی مرا، از لایه‌های عمیقِ قلبم، می‌خواند...

برای فرار از آن جو سنگین و برای بازگرداندنِ خنده به چهره‌هایمان، بازیِ «نام‌گذاری» را راه انداختیم؛ قرار شد برای هم، نامی انتخاب کنیم. وقتی نوبت به من رسید، علی با شیطنتِ خاص خودش سریع گفت: «غزال!» و بعد با شوخی اضافه کرد: «یا شاید هم ماهچهره!»؛ و این حرف، موجی از خنده را میانِ جمع پراکنده کرد. امیر، در حالی که لبخندی محو بر لب داشت، حرفِ علی را تأیید کرد و با صدایی که آرام اما نافذ بود، گفت: «آهو... این اسم واقعاً به او می‌آید.»

آن لحظه، تنها یک ثانیه طول کشید، اما مثل برخوردِ یک جرقه بود که در تاریکیِ سکوت، تمامِ وجودم را روشن کرد. بیتا که انگار متوجهِ بارِ معناییِ این کلمه شده بود، با هیجان گفت: «آهو، چشمانش خیلی زیباست؛ این اسم واقعاً برازنده‌ی اوست.»

علی:خب ادامه بدین،از خاطراتتون بگید

سکوتامیر
۴
۰
آهو رادمهر
آهو رادمهر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید