این روزهای زمستانی سخت عبور میکنند و ما را هم سخت تر وقویتر میکنند ...نمیدونم چی دوست دارم گاهی گیج ومنگمیشم که اصلا چیمیخوام و چی هستم و کی هستم ودر میانهمهاین فکرها کتاب میخوانم و پادکست گوشمیدم قصه سهروردی و حلاج را خوانده ام در روزهای گذشته... با خودم میگویم من کجا ایستاده ام ؟ یکنقطهکوچک در دل روستایی کوچک در جهان به این بزرگی ....برخلاف شلوغ بودن و هیاهوی جهان و اخبار و تلخی ها و ناوها ودریاها و ...اینجا روستای ما گویی ساکت ترین نقطه جهان است همه جا رد پای برف و شاخه های عریان درختان هست ...کلاغ ها و سگ ها و گربه ها در پی لقمه ای غذا در گردشند ...و من از پشت پنجره بیرون را می نگرم اینجا آرام است ولی رویاهایم در خواب به من پیام می دهند که درون من چندان هم آرام نیست خواب آن دریای مواج وطوفانی وباران تندی که میبارید و همه در حال پناه گرفتن بودن نشان از آشوب واضطراب درونی من هست ...