آمدم یادداشتهای روی یخچال را بردارم و یک یادداشت جدید برایت بگذارم و برای امروز بنویسم: "سیبزمینی، مایع لباس، نان، چسب کتاب." اما به جای هر کدام از اینها نوشتم:
بالاخره یک روز میروم. میروم و از حالا با تمام جانم نگران پلهای شکسته پشت سرم هستم که دیگر هیچوقت به آنها برنمیگردم. نگران اعتمادی که از تو با خودم میبرم. نگران اینکه حتما با خودت فکر میکنی تمام این سالها دروغ بود. همینطور نگران برای تو میروم. اما من آن روز حتما میروم.
آن روز خوب میدانم که رفتن و ماندن در کوچه و خیابانهای بیامان بهتر از ماندن به این شکل است. صبح یادداشت جدید را برایت میگذارم و از تمام این خانه یک شاخه گل از نسترنهای وحشی روی میز برمیدارم و میروم. تهماندهی احساست این نسترنهای وحشی بود. از همانها برمیدارم و میروم. بیلباس، حتی بیکفشهایی که از ذوق خریدنشان یک روز گریه کردم!
رفتن در این دنیا بیشتر از هر چیز درد دارد. میگویی نه؟ یک روز برای تفریح از اینجا، از اینجایی که میدانی یک روز بی آن خواهی مرد، برو.
خواهرم میگوید آدمها را آنقدر عمیق دوست نداشته باش که اگر خواستی بروی، مانند پارچهای دوخته شده ریز ریز شکافته شوی. چه تو بروی چه آن، در هر صورت تو شکافته میشوی.
اشتباه کردم. اگر صدمی از دوست داشتنهایی که برای تو گذاشته بودم را صرف گوش کردن به حرفهای خواهرم کرده بودم، حالا تو را دوست داشتم، اما سطحی و نه آنقدر عمیق که دودمان زندگیام با یک رفتن، ریشریش و شکافته شود. آن روز میآید و من میروم و تو یکباره با خودت میگویی: "دروغ بود! تمام از جان مایه گذاشتنهای این زن دروغ بود. تمام نمیرومهایش، دوستت دارمهایش..."
تو باور داشته باش که دروغ بود؛ چیزی که من هم میخواستم همین بود. که ایکاش تمام این سالها دروغ بود.
میز صبحانه را برایت چیدم و امیدوار هستم قبل از سرد شدن قهوهات بیدار شوی. دلم برایت تنگ میشود. از حالا تا تمام شدن تمام روزهایی که نمیتوانیم با هم باشیم، گریه خواهم کرد. در این شهر، در خانه، خیابان، در کافهها و رستورانها، در تخت خواب و حتی در آغوش کسی دیگر به یادت گریه خواهم کرد. راستی، نخ آخر سیگارهایمان را هم من برداشتم. پس:
سیبزمینی.
نان.
چسب کتاب.
مایع لباس.
سیگار.
- این هم از طرف زنی که برای نرفتن، تمام زورش را زد.