بیبی جانم خدا بیامرز به بزرگ کردن ما که رسیده بود دیگه سنی ازش گذشته بود، اعتراضی میشنید میگفت: بیبی تو فکر کردی من دختر چهارده سالهام!
غذاهاش مثل بقیه آدما یه اسم واحد داشت اما مواد واحد، خیر!
مثلا ممکن بود بگه ناهار قرمه سبزی داریم ولی قابلمه که میومد ترکیبی از قیمه و آبگوشت و قرمه سبزی میدیدی.
یبار که قیمه پخته بود میگفت دوست نداشتین نون تیلیت کنید توش، من به دل نمیگیرم. ما میخندیدیم.
دیده بود نخود و لپههاش قاطین، محل نداده بود، گذاشته بود، بپزن.
میگفت با خودم گفتم: «کمه نخوتاش، دیده نمیشه.»
ولی خب دیده که چه عرض کنم..!
بابام میگفت واعی به حالتون اگر شنیده باشم کسی از غذای بیبی عیب گرفته باشه یا نخورده باشه.
به همه گفته بود.
با همین وضع در و همسایه محرما که میخواستن آش و قیمه نذری بار بزارن میومدن بیبی رو صدا میزدن.
جالب هم بود که همیشه این قیمهها صد هیچ غذای بقیه رو میزد.
ولی من بعدترها فهمیدم بیبی رو برای دست پختش صدا نمیزدن بلکه بخاطر برکت حضورش بوده که انقدر زیاد پیگیرش بودن.
حالا از اون روزا کلی سال میگذره، نه بیبیای برای ما مونده و نه این محرمی قیمه نذری ای به ما رسیده.
انگار برکت از خونه و زندگیمون با بیبی رفته.
خدا شاهده!
غمانگیز ترین بخششم اینجاست که دیگه کسی نیست برامون قیمه بپزه، ما موندیم و حسرت یه غذای خونگی، یه قیمه قر و قاطی با نخودای زیاد که موقع خوردنش میگیم نه بابا از سرمونم زیادیه، عالی شده.
#قیمه