ویرگول
ورودثبت نام
زهرا سروین
زهرا سرویننویسنده | معلم
زهرا سروین
زهرا سروین
خواندن ۱ دقیقه·۸ روز پیش

هذیان چاهی-آزاد نویسی شماره ۳

صبح با عجله از خانه بیرون زدم و مجبور شدم توی هر سطح شفافی که می‌دیدم سر و وضعم را مرتب کنم‌.

صدای جنگنده می‌امد ولی منطق مجبورم میکرد قبول کنم صدای رعد و برق است. بعد نم نم باران زد به سر و صورتم. موجی شده ام‌.

یک قاصدک زیر پاهایم شروع به دویدن کرده بود. دلم می‌خواست برش دارم و آرزو کنم و بعد فوتش کنم برود بالا ولی هم آرزویی پیدا نکردم هم از نگاه مردم ترسیدم. توی دلم آرزو کردم از مردم نترسم و بعد پایم را جوری زمین کوبیدم که باد زیر قاصدک بیوفتد و ببردش هوا‌.

به بچه‌ای نگاه کردم که موقع دویدن به چپ و راست خم می‌شد و دمپایی هایش چلق چلق صدا می‌داد. یکهو خودم را جایش گذاشتم و سینه‌ام سوخت. یادم آمد خیلی وقت است سینه ام از دویدن زیاد نسوخته است. توی دست بچه دو تا لباس شسته شده توی کاور بود. فکر کنم ننه بابایش قرار است بروند مجلسی جایی.

به خانه‌ای نگاه کردم که شبیه خانه خودمان بود. دلم برای خانه و شهر خودم تنگ شد.

توی بقالی سرک کشیدم تا ببینم هنوز بوی ترشیدگی شیر می‌دهد یا نه. بعد دماغم را گرفتم.

توی مسیر تکراری هر روزه ام دقت کردم و هزار تا داستان در حال جوشش پیدا کردم.

خانهدویدنآرزو
۲۶
۱
زهرا سروین
زهرا سروین
نویسنده | معلم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید