دیشب نخوابیدم. نه اینکه نخواستم؛ خواب خودش نیامد. بدنم خسته بود، کمرم درد میکرد، چشمهایم میسوخت، اما ذهنم بیوقفه کار میکرد. به سقف نگاه میکردم و صدای کولر را میشنیدم که یکنواخت نفس میکشید. هر چند دقیقه یکبار گوشی را چک میکردم، بیآنکه منتظر چیزی باشم. فقط برای اینکه مطمئن شوم زمان هنوز جلو میرود.
هوا هنوز تاریک بود که از تخت جدا شدم. زمین خنکتر از هوا بود. خانه ساکت بود، آن سکوتی که حتی اگر چیزی بیفتد هم پژواک ندارد. رفتم جلوی آینه. صورتم رنگ نداشت؛ انگار نور از آن عبور میکرد. زیر چشمهایم کمی تیرهتر شده بود. با دست گونههایم را لمس کردم، سرد بودند. مسواک زدم، نه از روی نظم، فقط برای اینکه حس کنم یک کار عادی انجام دادهام. آب که به صورتم خورد، چند ثانیه چشمهایم را بستم؛ نه برای آرامش، فقط برای اینکه نبینم.
با اینکه هیچوقت اهل چای نبودم، کتری را پر کردم. صدای جوش آمدنش در آشپزخانه پیچید. بخار آرام بالا میرفت و شیشهها از گرمای هوا کدر بودند. بیرون ۴۰ درجه بود و من با یک لیوان چای داغ کنار پنجره ایستاده بودم. جرعه اول زبانم را سوزاند، اما دستهایم را گرم کرد. عجیب بود؛ انگار دلم گرما میخواست تا چیزی درونم را که مدتهاست سرد شده، کمی نرم کند.
ظهر پاستا درست کردم. قابلمه را که روی گاز گذاشتم، آب با حبابهای ریز شروع به جوشیدن کرد. بوی سیر که در روغن افتاد، برای لحظهای آشپزخانه زنده شد. اما این زنده بودن کوتاه بود. وقتی سس را هم زدم، بیاختیار یاد تو افتادم. نه از سر عشق؛ از سر عادت. از سر اینکه بعضی چیزها بدون حضور بعضی آدمها کامل نمیشوند.
یادم هست آن روزها چطور مینشستیم توی حیاط. صدای قاشق که به بشقاب میخورد. دود اسی بلک که آرام بالا میرفت و در نور عصر محو میشد. آهنگهایی که نه خیلی شاد بودند نه خیلی غمگین، فقط آرام. حالا که فکر میکنم، آن لحظهها خاص نبودند؛ ساده بودند. اما حالا همین سادگیها کمیاب شدهاند.
امروز فقط یک بشقاب کشیدم. صدای قاشق در بشقاب خالی بلندتر به نظر میرسید. صندلی روبهرو خالی بود. هیچ صدایی نبود که بین لقمهها فاصله بیندازد. فقط صدای کولر و گاهی بوق دور یک ماشین. غذا را آهسته خوردم، نه از لذت، از بیحوصلگی.
چند صفحه از «وقتی نیچه گریست» خواندم. بعضی جملهها را دو بار خواندم، نه چون سخت بودند، چون ذهنم جا میماند. انگار کلمات وارد میشدند و جایی در میانه راه گم میشدند. کتاب را بستم و مدتی به جلدش نگاه کردم. حتی داستان آدمهای دیگر هم گاهی نمیتواند حواس آدم را از خودش پرت کند.
بعد خوابیدم. نه خوابی سبک، نه آرام. یک سقوط بود. انگار بدنم دیگر تحمل بیدار بودن نداشت. پرده نیمهکشیده بود و نور سفید و تند ظهر از لای آن میآمد. خوابم طول کشید، خیلی بیشتر از حد معمول. وقتی بیدار شدم، چند لحظه طول کشید بفهمم کجا هستم. آن سنگینی هنوز روی سینهام بود.
میدانی، بعضی روزها هیچ اتفاق بزرگی نمیافتد. نه دعوا، نه خبر بد، نه فاجعه. فقط یک روز معمولی است.
اما همان روز معمولی، با سکوتش، با یک بشقاب کمتر، با یک صندلی خالی، با آهنگهایی که دیگر آرامش نمیدهند، آرامآرام نشان میدهد که چیزی در زندگی جابهجا شده.
و بدترین بخشش این است که هیچکس از بیرون نمیفهمد.
همه چیز عادی به نظر میرسد جز درون آدم.

نمیفهمد،همه چیز عادی به نظر میرسد جز درون آدم.