ویرگول
ورودثبت نام
Aida
Aidaانگار مُعَلَقَم تو یه هاله پر از درد.
Aida
Aida
خواندن ۳ دقیقه·۱۱ روز پیش

«شنبه ۶دی ماه ۱۴۰۴»

«گلی گلی جانم…

گلی، نمی‌خوای بیدار شی؟»

صدای آبجی‌ام بود که از دور صدایم می‌زد. چشم‌هایم را باز کردم، نگاهی کوتاه به سقف انداختم و دوباره بستمشان. دلم عجیب می‌خواست بیدار نشوم؛ انگار خواب، آخرین پناه امن من بود.

کم‌کم صداها جان گرفتند؛ همهمه‌ی آدم‌ها، زمزمه‌ی حرف‌ها، گریه‌هایی که از سالن می‌آمد.

با خودم گفتم: «بلند شو، بسه دیگه… از صبح خوابیدی. پاشو، نمازت رو بخون، قرآن باز کن، دعا کن فاطی زودتر خوب بشه.»

نشستم روی تخت. هنوز کامل از جا بلند نشده بودم که آبجی‌ام جمله‌ای گفت؛ جمله‌ای که ای‌کاش هرگز گفته نمی‌شد:

«گلی جان… فاطی از پیشمون رفت.»

دو ثانیه طول کشید تا کلماتش راهشان را به ذهنم باز کنند. آرام آرام سرم را تکان می‌دادم و زیر لب می‌گفتم: «نه… نه…»

اما «نه»‌هایم کم‌کم شکستند و تبدیل شدند به جیغ؛ جیغی از عمق وجود، جیغی که با تمام جانم فریاد می‌زد:

«دروغه… دروغه!»

نه قلبم می‌پذیرفت، نه عقلم. هیچ‌کدام حاضر به باور نبودند.

ناگهان سیلی از آدم‌ها وارد اتاق شد. خاله‌ام دست‌هایم را گرفت و مرا از جا کند. انگار می‌خواست مرا به سالن ببرد و من، هنوز میان جیغ‌هایم، مقاومت می‌کردم.

وقتی به سالن رسیدیم، همه دورش جمع شده بودند و گریه می‌کردند.

و آن لحظه…

آن لحظه‌ای که چشمم افتاد به جسم کوچک و بی‌حرکتش، پیچیده در پلاستیک بلندِ سیاه…

همه‌چیز در سکوتی تلخ فرو رفت.

نمی‌دانم دست‌هایم از کجا نیرو گرفتند؛ فقط یادم هست محکم بر سر و صورتم فرود می‌آمدند و جیغ‌هایم بلندتر می‌شد. اسمش را صدا می‌زدم، با تمام توان.

کنارش نشستم. دست و پاهایم می‌لرزید؛ درست مثل حالا که این کلمات را می‌نویسم.

صورتش را لمس کردم. سرمای تنش، از پوست گذشت و تا استخوان‌هایم نفوذ کرد.

فاطیِ من…

خواهرِ قشنگم…

چشم زیبای من…

بی‌جان روی زمین افتاده بود؛ نفس نمی‌کشید، حرکت نمی‌کرد، دیگر با چشم‌هایش نگاهم نمی‌کرد.

فریاد زدم:

«فاطی… بدون تو چیکار کنم؟ کجا برم؟

چرا رفتی؟ من نمی‌تونم بدون تو… چجوری ادامه بدم؟»

رو به بقیه داد زدم:

«شما که گفتین خوب می‌شه! گفتین خدا معجزه می‌کنه!

پس چرا… چرا معجزه نشد؟

چرا از ICU بیرونش آوردین؟ شاید خوب می‌شد…»

دوباره نگاهش کردم. دلم می‌خواست تمام وجودش را در آغوش بگیرم، فقط ببوسمش.

سرم را خم کردم و روی گونه‌ی یخ‌زده‌اش بوسه زدم.

آه از آن لحظه…

لب‌هایم از سرما یخ زد، مزه‌ی شوری نشست زیر زبانم، و من… من تمام شدم.

خاله‌ام بلندم کرد و از پیش جانانم دورم کرد؛ اما من دیگر آن‌جا نبودم.

جیغ و فریادها جایشان را به سکوتی عمیق داده بودند؛ سکوتی پر از وحشت و اشک‌های بی‌صدا.

انگار به معنای واقعی کلمه، خشکم زده بود.

چند دقیقه بعد، فاطی را آوردند.

این‌بار سفیدپوش بود.

صورت ماه‌گونش زیر آن پارچه‌ی سفید می‌درخشید.

زیباترین دختری شده بود که تا آن لحظه دیده بودم.

نمی‌دانم چرا کفن این‌قدر به او می‌آمد… چرا این‌قدر زیبا شده بود.

عطرش تمام خانه را پر کرده بود؛ عطری که بی‌اغراق، بوی بهشت می‌داد.

لب‌هایش کش آمده بود، آرام می‌خندید.

همه می‌گفتند «توهم زدی، مرده نمی‌خنده»

اما من دیدم…

دیدم که چطور زیبا و ملیح لبخند می‌زد.

فقط نگاهش می‌کردم.

هیچ کاری از من برنمی‌آمد؛ حتی اجازه نمی‌دادند دستش را لمس کنم.

آن روز، شکستنِ کمرِ بابا را دیدم…

خُرد شدنِ قلبِ مامان را دیدم…

وحشتِ نشسته در چشم‌های داداشم را دیدم…

و قلبم، شد تکه‌ای آجر؛ سخت، سرد، بی‌انعطاف.

روزها از آن روز نحس گذشته است و من هنوز در حال ادامه دادنِ زندگی‌ام.

محکوم به ادامه دادن.

می‌خندم، حرف می‌زنم، زندگی می‌کنم؛

اما خوشحال نیستم…

و گمان نمی‌کنم بعد از او، خوشحالی را دوباره بشناسم.

حس می‌کنم محبتم سوخته،

حس می‌کنم تمام وجودم شده سنگی سرد،

بی‌احساس…و پوچ.


« حالم دست خودم نیست غمگینم

هرچی میگردم چشمام تورو نمیبینن

یاد و خاطرت تا همیشه تو قلبم میمونه

تو هم بعضی وقتا یه سر بزن به این دیوونه

قلب سنگی من دیگه با هیچی نرم نمیشه

دیگه هیچکی نمیتونه برای قلب من «تو» بشه

میدونم از اون بالا بالا ها داری نگام می‌کنی

گاهی به من میخندی و گاهی صدام می‌کنی

قربون اون خنده هات خیلی زود نبود رفتنت؟

کاش میومدی به خوابم

کاش می‌دیدم چهره تو

کاش میتونسم ببوسم هر چین لبخندتو

میدونم برگشتنت یه رویای محاله

ولی چیکار کنم با دل سیاهم

نمیتونه رفتنتو باور کنه!»


دلتنگ و بی قرار؛
دلتنگ و بی قرار؛

و پ

می
۹
۶
Aida
Aida
انگار مُعَلَقَم تو یه هاله پر از درد.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید